موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۹اسفند
یکی از لذت های زندگی، که بالاتر از چاقاله خوردن و جیغ کشیدن توی عقد بهترین دوست دوران کودکی قرار  می گیرد، زندگی به عنوان عضوی از خانواده ام است. اصلا فکر نکنید قصد دارم از این پست های حماسی و پرغرور خانوادگی مثبت بنویسم. نه ، عضوی از خانواده من بودن، یعنی اینکه همیشه حق باتو باشد اما هرگز کسی به حرفت گوش ندهد! بعد که کار از کار گذشت تو می توانی بیایی بالذت بنشینی و جملاتی اعم از :« مگه من نگفتم...دیدی گفتم... من که بهت گفته بودم» و سایر اشکال فعل « گفتن» را به رُخِشان بکشی!
مثلا من می دانستم رامش نباید جوجه اردک می خرید. اما مادر برای او خرید. می دانستم مثل همیشه اردک ها یا مریض می شوند و رامش به گریه می افتد. یا می میرند و رامش بیشتر گریه می کنند. یا بزرگ می شوند و آنها را سر می برند و رامش گریه می کند. خب درست است که برای پذیرفتن فلسفه مرگ و اینجور مزخرفات باید بچه ها حیوان خانگی داشته باشند ولی باور کنید رامش بزرگ شده است. رامش دبیرستان رفته ، آنجا از پشت خنجر خورده و خنجر خوردن رایاد گرفته. دانشگاه رفته و از زیر کار در رفتن را هم یاد گرفته. شکست خورده و زمین خورده و بلند شده و دیگر غولی شده برای خودش! آنقدر بزرگ شده که توی عروسی ها به من گیر بدهد که این کار را بکن و آن کار را نکن. بعد مادر بازهم برایش جوجه رنگی و جوجه اردک می خرد روی پشت بام کنار اتاق من قایم می کند و فکر می کند من خر هستم(که هستم دو روز روی پشت بام بود و من نفهمیدم) بازهم اردک ها می میرند، باز هم رامش گریه می کند، بازهم مادر با او دعوایش می شود بازهم پدر غمگین و کلافه می شود...باز هم من باید بگویم:« من که گفتم» وگرنه بیخ گلویم باد می کند  و خفه می شوم و بازهم با این حرفم اعصاب همه را خرد تر از چیزی که بوده می کنم...
ببینید، سال 94 هنوز نفس می کشد...
فا نو
۲۸اسفند

واسطه فروختن یک زمین شده بود که نزدیک یک دبستان دخترانه بود. برای فروختن زمین سعی کرده بود هرچقدر که می تواند بازار گرمی کند. برای تشویق خریدار گفته بود :« می تونید بعدا کاربری زمین رو تجاری کنید و لوازم التحریری یا کتابفروشی راه بندازین»

خریدار با خانواده اش کمی مشورت کرد و حتی زنگ زد تا از پسرارشدش نظرخواهی کند.بعد که تلفن را قطع کرد گفت:« مسعود گفت بخرین! مدرسه اگه دخترونه است بعدا لوازم آرایشی می فروشیم و کلی سود می کنیم! تمام این دخترچیا میان از این چیزا می خرن»

برای چند ثانیه از تک و تا افتاد.به عنوان واسطه زیادی ساکت شده بود.خریدار را دوستش معرفی کرده بود و فروشنده قوم و خویشش بود، زمین را فروخت اما کلی تحقیق کرد تا مطمئن شود به زمین های آن منطقه کاربری تجاری تعلق نمی گیرد.

فا نو
۲۸اسفند

شاید اگر حقیقت اوضاع مرا می دانستید می گفتید الان بدترین موقع برای نوشتن در مورد سال 94 است اما از آنجا که اغلب دوستان مصمم و جدی در مورد این موضوع نوشته اند و من هم بسیار آدم جوگیری هستم دیدم زشت است که ننویسم.

سال 94 به معنای کلمه برای من موقتی و ناپایدار بود. یعنی همه چیز در حال غیر ثابت قرار داشت. درسم هم تمام شده بود هم نشده بود. سه ماه تمام بعد از پایان نامه درگیر گرفتن امضای پایانی از مدیر گروه بودیم. یک ماه و نیم بعد از کنکور نمیدانستم ارشد می خوانم یا نه. دو ماه بعد از گرفتن لیسانسم نمیدانستم می خواهم کار کنم، ادامه تحصیل دهم یا به نوشتن بپردازم. تکلیف هیچ چیز معلوم نبود. همه چیز در حال تغییر بود. دوستانم یکی یکی درحال ازدواج بودند و آنهایی که ازدواج نمی کردند یا سر کار می رفتند یا ادامه تحصیل می دادند. حتی سرکار که رفتم بازهم شرایطم مسخره به نظر می رسید و سعی کردم از این مسخره بازی خودم را بیرون بکشم!

البته در روی یک پاشنه نچرخید،مثلا در این سال خانواده ام یک بیزینس وقت گیر و جدید راه انداخته اند که شکرخدا جواب داده درحالی که تقریبا تمام مدت هیچکدام مطمئن نبودیم جواب بدهد. خواهرم به دانشگاه رفت و در رشته ای که دوست داشت شروع به تحصیل کرد اما مسیر دانشگاه و سختی های رشته اش نشان داد که در ره منزل لیلی فلان می شود و بیصار! اما او رشته اش را دوست دارد و توانست شرایط را تحمل کند. برادرم سربازی اش را تمام کرد و توانست از این کابوس لعنتی سربازی خلاص شود. خانه را تغییر دکوراسیون دادم و بالاخره خانواده قبول کردند که بهتر است گاهی به حرفهای من گوش کنند. 5 بز خریدیم و آنها 2 بز دیگر زائیدند و الان 7 بز داریم! داستان نویسی را محکم و جدی و اصولی شروع کردم و توانستم به شبکه ادبیات داستانی وارد شوم، مطالعه ام نسبت به قبل بالاتر رفت و توانستم علائقم را جدی تر دنبال کنم. دوستان جدید خوبی پیدا کردم و یکسری آدم های مسخره قبلی را از زندگی ام پاک کردم که الان فکر می کنم نبودشان چقدر بهتر از بودنشان هست. من امسال زمین خوردم. خیلی سفت و سخت زمین خوردم. خیلی هم توی زمین ماندم. یعنی درهمان حالت زمین خورده نشستم و عز و جز  کردم. مثل قبل نشد که عین فنر از جا بلند می شدم، آهسته آهسته خیز گرفتم و کم کم قدم برداشتم. انقدر آرام راه رفتم که هیچ کسی حرکتم را متوجه نشد. الان ، در آستانه دویدن هستم، هنوز هم درخیلی از زمینه ها در مرز آسمان و زمین هستم اما حالم خوب است. از همه مهم تر، حال عزیزانم خوب است.

 + میدانم ما کریسمس نداریم اما دیدن فیلم « این یک زندگی شگفت انگیز است» یا

It's a Wonderful Life در شروع هر سالی (شمسی ،میلادی قمری) خالی از لطف نیست. مارا به داشته هایمان نزدیک تر می کند.

فا نو
۲۵اسفند
بار اولی که امتحان آنلاین داشتم کلی درس خوندم، بعد مودم را با یک سیم تلفن به سریع ترین لپ تاپ خانه وصل کردم. توی تمیز ترین اتاق خانه جدی نشستم و چند نفس عمیق کشیدم و آیت الکرسی خواندم و تا دقیقه آخر نفس نفس زنان سوالات را جواب دادم.نمره : 4 از 5
بار دوم هم تقریبا همین شکلی بود،
این دفعه که بار پنجم است دراز کشیده بودم روی تخت خودم،(تقریبا دورترین نقطه نسبت به مودم) همینطوری که لم داده بودم سرفصل ها را روی کتاب علامت زدم، سایت را باز کردم و  موس بی سیم را برداشتم، سوال هارا سرحوصله جواب دادم  5 دقیقه وقت اضافه آوردم.  نمره : 5 از 5

فا نو
۲۴اسفند

من با  سه انجمن ادبی در شهر آشنایی دارم.اولی متعلق به بچه های دهه هفتاد است. همه پرشور و پراطلاعات ...از آخرین فیلمها و کتاب ها و ترجمه ها اطلاع دارند و بی نهایت پرخوان هستند. یعنی محال است سه کتاب پشت سر هم اسم ببرند و یکی شان برای من جدید نباشد. مشکلی که این انجمن دارد خاص نسل خودشان است. همه آن ها پر ادعا هستند. با هیچکدامشان نمی شود بحث کرد یا اصلا حرف زد. خودشان را برتر از همدیگر می دانند. نظر یکدیگر را نقض می کنند و نقد و نظر دیگری را اصلا قبول نمی کنند. محال است جمع آن ها همه با یک موضوع موافق باشند. محض احتیاط هم که شده یکی شان اعتراض می کنند و دلایلش هرچقدر هم احمقانه باشد بر سر آن می ایستد. اسم شاملو را می آوری همه دعوا می کنند، اسم مستور را می آوری همه بحثشان می گیرد، اسم خیام و مولوی و فردوسی را هم بیاوری بازهم کمی زیر لب غر غر می کنند. در محفل آنها من فقط سعدی را دیده ام که بی گناه و پرغرور است. آنها فقط سعدی را قبول دارند، با شکسپیر هم سرسازش ندارند.پیرترین عضو آنجا دوسال از من کوچکتر است.

انجمن دوم متعلق به یک خانه هنر شخصی است. اکثر اعضای آن سن و سالشان بالای 35 سال است و جوانترینشان پانزده الی بیست سال ازمن بزرگتر است. بیشتر اهل کتاب هستند تا فیلم. در جمع آنها خیلی کم مخالف می بینی . اغلبشان در حال تحسین و تایید یک دیگرند. نظراتشان اغلب پر است از آرایه های ادبی ای که در زبان رایج ما منسوخ شده و معیار نیست. همه عاشق یکدیگر هستند، پپسی و کوکا برای هم باز می کنند و مهربانو و بزرگمرد یکدیگر را صدا می زنند و به هر بهانه دور هم جمع می شوند و قربان صدقه هم می روند. یکجورهایی همه آنها انگار خسته تر از آن هستند که یکدیگر را نقد کنند یا بحثی راه بیندازند. بیشتر دوست دارند با یک تحسین جاندار از سر همدیگر باز شوند.

انجمن سوم ماه است، آنجا بازهم همه از من بزرگتر هستند و با تجربه تر اما ، وقتی داستانی خوانده می شود یا نظری گفته می شود، فارغ از احساسات جوانی یا بی حوصلگی نقد و بررسی می شود. مشکلی که من با این انجمن دارم محل برگزاری آن است که زیادتر از حد از من دور است و زمان برگزاری آن با کلاس زبانم همزمان شده اما، هروقت آنجا می روم وقتی برمیگردم امیدوار تر هستم، نسبت به خودم، نسبت به آینده ادبیات، نسبت به آدم ها...

فا نو
۲۱اسفند

چیزی که این مدت فهمیدم این است که خواندن هزار تاکتاب «اصول داستان نویسی» و « نکاتی درباره داستان نویسی» و «چگونه داستان بنویسیم» و « بیا با هم داستان بنویسیم» هیچ کدام به اندازه خواندن یک داستان خوب روی نوشتن من تاثیر نمی گذارد. وقتی یک داستان خوب با استخوان بندی عالی می خوانم ناخودآگاه تمام اتفاقات و توانمندی های نویسنده را درک می کنم داستان هایش را دوباره و سه باره می خوانم ... هرچند تعداد زیادی کتاب برای یادگیری چهارچوب داستان نویسی برای خواندن دارم و خواهم خواند اما بین این کتاب ها با خواندن یک داستان، از جی دی سلینجر یک بار به آسمان می روم بعد دوباره فرود می آیم و غرق می شوم در باقی کتاب های باقیمانده ...خسته می شوم و دوباره یک داستان دیگر از او می خوانم...شبیه مواد است، نباید همه اش با هم مصرف شود...

فا نو
۱۹اسفند

یه روز یه مردی تو خیابون میرفته همسایشون میبینتش بهش میگه سلام ،اون مرد هم در جواب میگه سلام از ماس...بله اون مرد کسی نبود جز پروفسور سمیعی

»استانیسلاوسکی‏«
حالا هی داستان بی منبع شِر  و کپی کنیم.
فا نو
۱۷اسفند

http://tinyz2.co/pics/original/eqFckcHuFCT1FrzLOAvXBb4jHwq.jpg

دیدن فیلم «اتاق» را به همه پیشنهاد می کنم. نه بخاطر جوایزی که گرفته و بازی فوق العاده و رمان عالی ای که عامل ساخته شدن چنین فیلمی شده... بخاطر اینکه درک این فیلم برای ما انسان های سرزمین شرق بسیار آسان تر است. پرداخت فوق العاده فیلم به رابطه دوستانه و شگفت انگیز این مادر و پسر از معدود رابطه های مادر- فرزندی است که در یک فیلم می توان دید. خلاصه داستان را احتمالا همه تان می دانید وباید بگویم که دانستن آن هیچ خدشه ای به دیدن فیلم وارد نمی کند. تعلیق و کشش فیلم تنها به پایان بندی و موضوع آن وابسته نیست،فیلم ورای بُعد داستانی و سینمایی با مخاطب ارتباط برقرار می کند...اما خب اگر بخواهم خلاصه ای از آن را برای شما به سبک خودم بنویسم که خطر اسپویل هم دارد باید بگویم:« زنی که سالها پیش از هستی ساقط شده، و تمام حقوق انسانی خودش را از دست داده برای خودش دوست، امید روشنایی و رستگاری می زاید...او فرزندی به دنیا می آورد و می کوشد او را ورای فضای کوچکی که در اختیار دارد پرورش دهد...»

دیالوگ برتر:

مادر : هفت ساله اینجا زندانی شدم. میفهمی؟
جک: چه داستان کسل کننده ای
مادر: جک، دنیا خیلی بزرگه!انقدر بزرگه که باورت نمیشه و اتاق فقط یک قسمت بدبوشه
جک : اتاق بدبو نیست مگر اینکه توش بگوزی!
مادر: خدای من!
جک:من دنیای بدبوت رو باور نمیکنم!
فا نو
۱۷اسفند
کنار دوست دوران دبیرستانم توی اتوبوس نشسته بودم و به این فکر می کردم که اگر پسر بودم حتما زنی چشم رنگی می گرفتم. احیانا مثل برادرهایم بزرگ می شدم و بلد نبودم با دختر ها درست حرف بزنم، بنابراین از مادرم می خواستم یک زن چشم رنگی برایم پیدا کند.
اصلا هم برایم مهم نیست تحصیلاتش چیست و به چه چیزی فکر می کند. من فقط می خواهم با یک جفت چشم آبی یا سبز روبرو باشم. وقتی حرف می زند من به چشمهایش خیره شوم در دریای خوشرنگ آن غرق شوم و هرچه می گوید با سر تایید کنم. احتمالا گاهی عصبانی می شود و می گوید :« اصلا حواست هست چی میگم؟» من عذرخواهی می کنم. عذرخواهی که چه عرض کنم « غلط کردم، ببخشید» می گویم و اگر رضایت نداد باز هم به خودم فحش می دهم . آنقدر التماس می کنم تا ببخشد و باز پشت چشم نازک کند و با من حرف بزند و من دوباره زل بزنم توی چشمهایش و به حرف هایش گوش ندهم. بعد از من بخواهد بیشتر به او پول دهم، یا مبل ها را دوباره عوض کنیم یا به جای خانه مادرم خانه مادرش برویم یا شش دنگ از آپارتمانی که با زور خریده ام را به نامش بزنم، من همه این کار ها را انجام می دهم بی آنکه چشم از چشمهای سبز-آبی اش بگیرم. همینطوری با چشمانی باز دست می برم جیب هایم را می گردم و کارتهای بانکی، دفترچه ها ، اسناد سوییچ ماشین، حتی کلید باغ پدرم را میریزم جلوی پایش تا او با چشمان سبز- آبی اش باز بخندد، فکر کند و نقشه پلید دیگری بکشد...
 آخر مسیر اما من هنوز دختر بودم، تعداد دوستان چشم رنگی ام به تعداد انگشت های یک دستم هم نمی رسید. دوست دوران دبیرستانم بالاخره تصمیم گرفت به من آشنایی بدهد و زنی که ده قدم آنطرف تر با موهای پلاتینی و پوست سفید و چشمان آبی کمرنگ به شانه مردی لم داده و خوابیده بود، سرش راغلتاند تند تند پلک زد  و زمزمه کنان شروع کرد به صحبت کردن با مرد...
فا نو
۱۷اسفند

منبع عکس

آدم ها را از خیلی چیزهایشان میتوان شناخت تا تکلیف رابطه را با آن ها مشخص کرد. شاید اولین و بهترینشان عکس پروفایلشان باشد. شخصا نمی توانم به آدمهایی که عکس پروفایلشان گل و در و تخته و نوشته هست اعتماد کنم. نوعی بدبینی یا خودبینی درون آن ها وجود دارد که با وجود استفاده از فضای مجازی اما اصرار به مخفی کردن هویتشان نزد عزیز ترین کانتکت هایشان دارند! خب به جهنم!

آدم هایی که نوشته های با مسما می گذارند که دیگر از همه بدترند.معلوم نیست با چه کسی دعوا دارند باقی مخاطبینشان را مجبور می کنند یک نوشته پند آمیز در عین حال گشایش برای عقده را بخوانند:« آدم ها هرگز سرشان شلوغ نیست اولویتشان نیستی» یا مثلا « مهربون ها مشکلشون اینه که همه رو مثله خودشون مهربون می دونن» یا مثلا « هیچوقت برای کسی نمیر که برات تب نمی کنه » (این آخری گندزده به ضرب المثل قدیمی!) بعد تازه خیلی کم منبع جمله را ذکر می کنند معمولا هم این منبع ها موثق نیست از سهراب سپهری و خسروشکیبایی گرفته تا پائولو کوئیلو و همینگوی و تولستوی و جانی دپ و آل پاچینو!

دنیای مدرن، امکانات مدرن، رابطه های مدرن، اما آدم ها هنوز همان گندی هستند که قبلا بودند...(حساب گلهایی که گل باقی می مانند همیشه سواست)


فا نو