موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۱۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱خرداد

- جون خودت یکم قصه ها تو زودتر بگو من هنوز شام درست نکردم.

بخشی از مکالمه یک طرفه مادر من با احسان علیخانی که جان آدم را به لبش می رساند تا قصه هایش را تعریف کند.


فا نو
۳۱خرداد

خطر اسپویل شدید برای طرفداران سریال بازی تاج و تخت:

این پست فقط مخصوص کسانیه که طرفدار این سریالن، و البته آخرین فصلش رو هم دیدن،
تقریبا همه کسانی که این سریال رو دیدن از فصل اول به سکته کردن و شوکه شدن عادت کردن، جوری که خودشون خوب میدونن هیچ حدسی نمیتونن بزنن و یا به شخصیت خاصی نمی تونن دل ببندن، من اول از مردن کال دوروگو ، بعد نداستارک و بعدم وحشی بازی سرکشتن راب و مادرش خیلی ناراحت شدم اما نه اونقدر که مانع بشه ادامه سریال رو ببینم، همه سر خریت خودشون کشته شدن، سر وادادن، سست شدن، اشتباهات بزرگ سیاسی و استراتژی های غلط و احساسی، بخاطر همین همینجوری دورادور هوادار تیریون باقی موندم، اما آدم دست خودش که نیست، احساس داره، میخواد نویسنده باشه، شهرساز باشه، بقال باشه، کنکور داشته باشه، زن باشه مرد باشه!، اصلا من یه حس خاصی نسبت به این پسر، جان اسنو داشتم، یه حسی آمیخته از دعا و هم پیوندی خواهرانه- مادرانه(ببینید چقد پیچیده ) آخه این بشر از همون عنفوان کودکی توسری خورد، حروم زاده بود، از خانوادش دور شد و تمام بلاهای موجود در دنیای خودش سرش اومد، حماقت زیادی هم داشت و میدونم مثل همه اعضای خانوادش احساساتی بود، ولی باور کنید بالاخره آدم ها هرچقدر هم احمق یه جاهایی یه ذره خدا مراقبشونه، نمیشه که تا سرتو برگردوندی یکی بزنه گردنتو بشکنه! (کلا خل شدم که دارم واسه دنیای جرج آر آر مارتین دم از خدا میزنم ) اما خب زد و کشت(نامرد نامرد نامرد)!


مرگش هم عین خودش بود، سر به زیر، آروم، بی اهمیت و ساده، به سادگی همون نگاه شفافش که میخواست همیشه خوب و بد رو با ترازو از هم سوا کنه...عین یه تیکه کاغذ که از بین دفترت سر میخوره و میفته کف پیاده رو، بعد برف میاد و آروم آروم روشو میگیره...جان اسنو مرد و دیگه هم مهم نیست ننه باباش کین...

الانم میخوام نوحه ای فی الباب مرگ این عزیز :


نمی خواستم اینجوری وابسته شم

نمی خواستی اینجوری عادت کنی

به هر کس که از زندگیم رد بشه

به هر سایه حتی حسادت کنی

نمی تونی از عشق تو بگذرم

جدایی خود مرگ ترکم نکن

منوتو یه اندازه عاشق شدیم

بیا سایتو از سرم کم نکن

تو هم مثه من بیقرار چشات

میدونم دلت تا ابد با منه

چشاتو می بندی جهانم سیاست

چشامو ببندم دلت می شکنه

تو هم مثل من بیقرار چشات

میدونم دلت تا ابد با منه

چشاتو می بندی جهانم سیاست

چشامو ببندم دلت می شکنه


پی نوشت: از این کامنت های :« چقد درگیر یه شخصیتی تو» و « سریال میبینی؟» و « انقد تو دنیای واقعی مشکلات هست که ...» نبینم و نشنوم که من سالهاست یاد گرفتم بدون ترس با رویاها زندگی کنم، سرنوشت آدم ها و موجودات خیالی رو دنبال کنم و با اونها غمگین و شاد بشم چراکه دنیا هیچوقت اونقدر ها با ما روراست نبود که من بخوام انقدر جدی و رئال بدون تخیل و رویا جلوش وایسم و دووم بیارم... 

پی نوشت دوم: زیاد خودتون رو اذیت نکنید، متن ترانه ای که نوشتم مال تیتراژ سریال برگریزانه  با صدای امید.

۳۰خرداد



با پای پَتی* تنگیدی روی کُمُم* ، کُمُمه پوکوندی، حالا کُمُم به درک چرا دِلُمه شِکُندی؟

از آقای همساده

1) پَتی: برهنه

2) کُم: شکم

فا نو
۳۰خرداد

الان توی اتوبوسم،برگشت به سمت اصفهان زیبا،هیچ وقت به اندازه این دفعه دلتنگ اصفهان نشدم،امروز عصر ک با بابا کیف به دست حاشیه خیابان کارگر نشسته بودیم تازه فهمیدم چقدر با این شهر غریبه ام،نرده هایش،جدول هایش،حتی ایستگاه اتوبوس های لوکسش،چقدر در این شهر دراندشت مهم نیستیم،الان هم صندلی  اتوبوس VIP میخ درآورده، از وقتی که کمک راننده احمق و پیر لندهور (نمیدونم معنی ای فحش چیه)مسافر یاسوجی ای را که میان راه سوار کرده بود را بخاطر نداشتن پول کتک زد و آنقدر اهانتش به مسافر برخورد که میانه راه پیاده شد،جایی ک که،شک دارم گرگ ها هم یکدیگر را تنها ول کنند،اصرار های پدرم و مسافر جوان دیگر هم فایده نداشت،مسافر حاضر نبود کسی جای او پول دهد،و قبل از اینکه توافقی صورت بگیرد راننده گاز داد وبی توجه به فریاد ها،پسر جوان را در بیابان جا گذاشت،آنقدر از دست پیرمرد کمک راننده عصبانی هستم که امکان دارد هر لحظه از غفلت پدر استفاده کنم،بروم ته اتوبوس و تا قبل از اینکه پیرمرد یا پدرم بیدار شوند پیرمرد را آنقدر بزنم که صدای سگ دهد... حالم از خودم بهم میخورد ...

۲۹خرداد
و من پدری دارم...
که میرود و همه ترمینال های شهر را به دنبال بلیطی برای تهران می گردد، بلیطی که شرایط خاص دارد:
1- ساعت پنج صبح حرکت کند.
2- ویژه باشد.(VIP)
3- قبل از ظهر به ترمینال جنوب برسد.

بعد که بلیط پیدا نمی کند خندان و خرم میگوید:« اصن وِلِش کن با تاکسی میریم»
من از بابت تمام « وِلِش» کن ها دیریست که خسته شده ام...
فا نو
۲۸خرداد
یه حالتی دورویی توی من هست که دست خودم نیست و نمیدونم چطور درمانش کنم، اونم به این صورت که وارد یه جمع جدید که میشم حالت صورتم و سکوت اولیه ام باعث میشه ملت فکر کنند که :« ای جان عجب دختر معصوم و مظلوم کم حرف و نازیه! جون میده برای تو سری خوردن» بعد طبق معمول من همیشه اون سوالات اولیه احمقانه ام رو می پرسم که باعث میشه دوباره طرفم با خودش فکر کنه:« ای جان چقدرم که خنگ و نفهمه! البته نسبت به من! چقد من میفهمم ، باید حسابی راهنماییش کنم» و بعد شروع می کنند به توضیح دادن، من هم طبق معمول با فکری مشغول وقیافه ای بز ماننده به طرف خیره می شوم و او با خود فکر میکند:« چقدر تحت تاثیر من قرار گرفته، چقدر نمیفهمد و نمیداند و چقدر راه زندگی اش را تغییر  خواهم داد»  دو سه ساعتی می گذرد و بیماری ترس از مکان ها و آدم های جدید من برطرف می شود و موتورم گرم می شود،شروع می کنم به استفاده از جملات و حرکات مخصوص خودم که پر است از اصطلاحات مردانه و مسخره لاتی و تیکه ها و کنایه هایی که از فرهنگی غیر از خودم وام گرفتم(من اینطوری نبودم).
بعد یهو بقیه چهره درهم می کشند، فاصله می گیرند و حد و مرز خودشان را تعیین می کنند، یکبار یکی از اساتید درست جلوی خودم گفت که:« من جلسه اول گفتم تو دختر مظلوم و معصومی هستی اما بعد...»
من با خونسردی پرسیدم :« بعدش چی؟» بیشتر منظورم این بود که اگه جرات داری بگو بعدش چی!
که اوهم البته نامردی نکرد:« بعدش دیدم اگه حق بقیه رو نخوری، کسی هم جرات نمی کنه حق تورو بخوره، شرارتی نهفته تو وجودته که تو قیافت نشون نمیده»
واقعیت این است که در ابتدای امر که وارد هر جمعی می شوم تلاش میکنم تا جایی که می شود مدارا کنم و در سکوت به آنالیز برخورد ها بپردازم، یک کاوش مخصوص نویسنده ها(یا نویسنده نما ها) اما زمانی که احساس میکنم باز حالت احمقانه ام ملت را گول زده ، سگ درونم را آزاد میکنم تا ضمن جویدن پاچه مردم، به آن ها ثابت کند که هرکسی ساکت ماند، الزاما جیگر نیست، اگرم جیگر باشه، از مالش، حقش، سهمش دفاع میکنه...

۲۷خرداد

هارد اکسترنالم دست مرضیه جامانده بود و او هم نامردی نکرده بود و برخلاف تذکرم تمام فیلمهای جدید را روی آن ریخته بود، من هم بابت تنبیه خودم دیشب نشستم و 2 دقیقه آخر همه فیلم ها را دیدم... خیلی جالب و تهوع آور بود، انگار همه فیلمها عین هم شده، هیچکدامشان تحت تاثیرم قرار نداد، need speed، birdman، the judge،The Age of Adaline ،Whiplash،Her

خودمانیم، فیلم دیدن هم زمانی لذت داشت و بگذشت، رفتیم قاطی دنیای واقعی...

*فیلم her را شاید بعدا دوباره دیدیم...شاید شاید...

۲۷خرداد

همیشه از همون موقع که بچه بودم دلم میخواست مامانم یکم نسبت به من سخت گیر تر بود، اما نبود، همیشه زیادتر از حد لازم درکم می کرد، یعنی موقع امتحانا میذاشت هرچقدر دلم میخواد شلخته باشم، بعدا این عادتم شد و همیشه بابت این موضوع تو فکرم مادرم رو مقصر میدونستم، چون دوستای دیگم اکثرا بخاطر گوشزد های مادرشون(شما بخونید ترس از مادر) اتاقاشون رو تمیز می کردن، لباساشونو مرتب و تمام وسایلشون سرجاش بود!

تا این که این خواهر کوچیکه بزرگ شد و یهو وسواسی ترین موجود روی زمین از آب درومد جوری که همه فکر میکنن اون بزرگتره من کوچیکتر! امروز صبح که داشتم وسایلم رو از گوشه سالن جمع میکردم مامان گفت اشکال نداره بذار بعدا برشون دار،نا خودآگاه جواب دادم:« نه رامش عصبانی میشه» بعد فکر کردم به درک که رامش عصبانی بشه، مگه رامش 5 سال از من کوچیکتر نیست؟ اصلا به رامش چه ربطی داره، اصلا این خونه مگه بزرگتر نداره ، اصلا چه معنی داره ... بعد رامش اومد و یه چشم غره رفت و بقیه وسایلو هم جمع کردم، همه زندگی ها یه رامش لازم داره بنظرم...

پی نوشت: پست «خواهرک بزرگ شده » ی فاطیما باعث شد...

۲۶خرداد

امروز انقدر حالم بد بود، که نشستم و سرگذشت تمام قاتلای سریالی رو خوندم، تازه قاتل مورد علاقمم انتخاب کردم، تدی باندی!

اگه خواستید همشو بخونید از ویکیپدیای انگلیسی استفاده کنید جامع تر و کامل تره:)

هیچی دیگه ، قاتلا تموم شدن و من هنوزم خوابم نمیبره...

۲۵خرداد
ترم آخری انگار کک افتاده تو تومبون بچه های دانشگاه ، هرروز  که میری یا یکیشون ازدواج کرده، یا عقد، یا نامزدی، یا بالاخره عکس دوست پسری که انکار می کرده رو توی فیسبوکش گذاشته  و متن عاشقانه زیرش نوشته...همه از تنهایی وحشت کردن، همه رابطه ها جدی شده، حتی اونایی که متاهل بودن دارن بچه دار می شن و اونایی که بچه داشتن دارن طلاق می گیرن(انگار  مرحله آخر جدیت همینه) حتی من دقت کردم ودیدم ما مجردهای بی عشق هم در رابطه های نداشتمون جدی تر شدیم!

لابد می پرسید من چکار کردم؟(یا نمی پرسید) خب من نه فقط رابطه عشقیمو بلکه سایر ارتباطات زندگیمو هم جدی کردم ، مثلا دیگه قرار نیست با غبار روی آیینه حرف بزنم، تمیزش کردم، دیگه واسه دوست دوران دبستانم تو تلگرام جوک جدید نمیفرستم چون بعدش زنگ میزنه میگه بیا بریم بیرون، در عوض میخوام کاج هایی که رفتم تو پارک جنگلی جمع کردم رو از سقف اتاقم آویزون کنم، با حسن یوسف هم دیگه کات کردم، چون اتاقم کولر نداشت حسن یوسفم داشت می پژمرد و ترجیح داد بره و تو اتاق مامان اینا به زندگیش ادامه بده، در عوض چند تا مورچه بالدار گوشه اتاق پیدا کردم که موقعی که بهشون دست میزنی دیگه پرواز نمی کنن، راستی بهتون گفتم همینگوی مرد؟ دیروز داشتم یه کارتون آشغال رو از اتاقم می بردم، دیدم همینگوی با گلدونش افتاده کف کارتون، و اصلا من متوجش نشده بودم! تمام تیغاش پخش زمین شده بود و به طرز اسفباری خشک شده بود، دوست زبون نفهمم هم رفته دوست دختر پیدا کرده و هرروز عکس دوست دخترش رو برام میفرسته، دوست دخترش رو هنوز از نزدیک ندیده، اینترنتی آشنا شدن، ولی از وقتی باهاش آشنا شده همش منو زیر پست های « lonely for ever» اینستاگرام تگ میکنه ، منم از لیست دوستای گوگل پلاسم حذفش کردم، راستی بالاخره با بیان هم ارتباطم خوب شده و الان خیلی هم راحت توش مینویسم...
خب ارتباط دیگه ای نمونده؟ هان ارتباطم رو با دشمنام هم جدی کردم، اون دورویی و سلام و علیک و فحش پشت سر رو گذاشتم کنار،مرد و مردونه، از هرکی خوشم نمیاد بهش سلام نمی کنم انگار نه انگار وجود داره، هفته پیش یکیشون اومد و سریع سلام کرد و تندی شروع کرد به پرس و جو کردن درمورد شخصی ترین مسائلم،وسط حرف زدنش پاشدم رفتم سلف آب یخ خوردم و بعد  رفتم کتابخونه کتابامو تمدید کردم و برگشتم سرکلاس، وقتی برگشتم هنوزم هاج و واج همونجا نشسته بود...

به عنوان یه تجربه براتون میگم، همه رابطه هاتونو جدی کنید حتی اگه سال اول دانشگاهید یا فارغ التحصیلید یا دارین میمیرین یا مردین خودتون خبر ندارین، یا چند وقت دیگه خبر مرگتون میاد و.... فقط یادتون باشه جدی کردن روابط سرآغاز نوعی دیوانگی است مخصوص خودتون، که  در نهایت یا موجب رستگاری میشه و یا نابودی...