موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۳۳ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۹تیر

سوال)به بازیگری که در هر فیلم بهتر از فیلم قبل بدرخشد چه می گویند:

جواب: تام هاردی

* تیتر برگرفته از تکیه کلام جناب خان در برنامه خندوانه است.

* عکس از فیلم مکس دیوانه  به کارگردانی جرج میلر است.

بی ربط نوشت: من فردا عازم اصفهان می شوم، برای بدست آوردن منابع پایان نامه ام.

فا نو
۲۵تیر
امشب خانواده ام بعد از طی کردن یک « نیم ساعت» حساس در گیر و دار تخریب یا عدم تخریب خانه ی فک و فامیل نقی در سریال « پایتخت» نشستند و از خاطراتشان گفتند، از شب هایی که همه زیر سقف تازه گچ شده خانه فامیل می نشستند، مردها کنج و گوشه و کنار قایم می شدند و زن ها با مامورهای تخریب چانه می زدند و بچه به بغل یا دست بچه را در دست(عنصر بچه حیاتی بود) اعلام می کردند مردی در خانه نیست، و آن وقت دلشان قرص بود که مردها هستند، فقط در صورتی که اوضاع بحرانی تر شود...بعد همه  فامیل دور تا دور هم تا صبح می گفتند و می خندیدند(چون تخریب دم صبح یا ساعاتی بعد از شب انجام می شود) مامور ها را مسخره می کردند یا خودشان را و نحوه برخوردشان با مامورها، دور هم شام و بعد صبحانه می خوردند و بعد از رفتن بولدوزر و لودر دیگر مطمئن بودند این خانه خراب نمی شود...
خیلی از اقوام ما  اینطور خانه دار شدند و بعدا جواز و پروانه هم گرفتند و برق دزدی قطع و از برق شبکه استفاده کردند...یادمه یکی از اساتیدمی گفت که شهرداری تا جایی که بتواند تخریب انجام نمی دهد، چون رابطه بین مردم و شهرداری خدشه برمیدارد...این است که اگر خواستید غیر قانونی...ای بابا...
من دوباره تلاش کردم به سبک تلوزیون براتون برنامه پخش کنم، باز یه بُعد اخلاقیشو جا انداختم، عیب نداره ، فعلا پیام اخلاقی مهم این قسمت، این است که پشت سر فامیل خود بایستیم حتی در شرایط خیلی خطرناک چون کلی خوش می گذرد... و خب هنگام رانندگی هم کمربند های خود را ببندیم و خانواده ای را از نگرانی برهانیم...در مصرف آب هم صرفه جویی کنید و در ازدواج هم آسان بگیرید، دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه...
۲۵تیر

تو شهر کوچیک ما یه آقا پسر معلولی هست که معلولیت اصلا باعث محدودیت و انزوایش نشده، برعکس یک صندلی چرخدار برقی هم دارد که با آن به آسانی بالا و پایین شهر را طی می کند، و با لات و لوط های شهر پاتوق می کند و به دخترهای داف تیکه می اندازد...

االان خواستم یه پست به شیوه ماه عسل داشته باشم این شکلی شد دیگه، بهرحال پیام من این بود که معلولیت محدودیت نمیاره، دیگه زمینه اخلاقیش رو نمیتونم تضمین کنم صد در صد اوکیه براتون:) 

پیام اخلاقی:تیکه انداختن به نفسه زشت است، چه توسط انسان سالم انجام شود و چه انسانی که سلامتی کامل ندارد، چه به دختر داف انداخته شود  چه غیر داف، خوب بود؟

فا نو
۲۴تیر

رامش سر کار می رود، حالا من می گویم کار و شما به فکر معدن ذغال سنگ نیفتید، دم دست خیاط محله مان کار می کند تا خیاط در عوض به او خیاطی یاد دهد، از آنجا که رامش می خواهد طراحی لباس بخواند مطمئن هستم در آینده این تجربه کاری به دردش می خورد،رامش بسیار خود رای و مستقل است(بر خلاف من) قبل از اینکه با ما هماهنگ کند خودش رفته به خیاط گفته خانم فلانی مرا به غلامی قبول می کنید؟ و خانم خیاط بعد از هماهنگی با مادرم قبول کرده، رامش هرروز از صبح تا شب به خیاطی می رود و وقتی به خانه بر می گردد همه سعی می کنیم برایش خوراکی و میوه و غذا و چای بیاوریم و از کارش بپرسیم و تشویقش کنیم، بی نهایت دلم میخواهد در کارش موفق شود، رامش پولی در نمیاورد برعکس مادر به خانم خیاط گفته که در ازای آموزش اختصاصی خیاطی به رامش هزینه ای را خواهیم پرداخت، از آنجا که رامش بی نهایت مرتب و تر و تمیز و وسواسی است، همان روز اول مغازه خیاطی را آنقدر مرتب کرده که خانم خیاط وحشتزده تشکر کرده و کار اتو کردن را به رامش سپرده و ازآنجا که رامش سلطان اتو کردن هست آنقدر دقیق و تمیز اتو کرده که باز هم مشتری ها را تحت تاثیر قرار داده، اما رامش اخلاق تند و تیزی هم دارد، بخاطر همین وقتی که مشتری بی ملاحظه لباس اتو شده را تحویل گرفته و در کیفش چپانده (صحنه ای که احتمالا حرکات مرا برای رامش تداعی کرده) رامش با خشم طوری به مشتری نگاه کرده که مشتری بیچاره دستپاچه شده و من مطمئنم اگر خانم خیاط نبود رامش اورا وادار به عذرخواهی می کرد(که باز هم تداعی کننده غلط کردم های من برایش خواهد بود).اما خب رامش اهل نوشتن نیست، در عوض یک خفاش بالای اتاقش زندگی می کند که علاقه زیادی به ثبت خاطرات تاثیر گذار دارد، و من وظیفه خود میدانم که در این برهه حساس و تاریخی مملکتم ثبت کنم که رامش سر کار می رود اما من تصمیم دارم ادامه تحصیل بدهم و بعد پشت میز بشینم و ریاست کنم(شاید شهردار ) بعد رامش می تواند یک لباس مناسب مقام و منصب من برایم طراحی کند:)

پی نوشت: با رفتن رامش به سر کار ، الان از 4 فرزند خانواده ما 3 نفرشان کار می کنند، پیدا کنید آن یک نفر بیکار را:)

فا نو
۲۴تیر

من سالهاست با تئوری پدرم که مبنی بر عدم استفاده از قرص و دارو برای خواب است زندگی کرده ام و حتی زمانی که چندین شبانه روز نمی توانستم بخوابم هم تن به استفاده از قرص ندادم، اما مثل هر هرگز دیگری این هرگز هم دیشب شکسته شد، وقتی که از شدت سردرد و کلافگی حوصله ی یک شب بیداری دیگر را نداشتم سری به قرص های داخل یخچال زدم و یکی از قرص های مادرم را خوردم، ظهر که بالاخره با خماری از خواب بیدار شدم متوجه شدم که قرص هایی را که مادر هر شب یک چهارمش را میخورده را کامل خورده ام، خلاصه که الان درخماری* لذت بخشی به سر می برم، نه کنکور، نه پایان نامه، نه داد و فریاد دیروز استادم و نه هشدار های مدیر گروهم و نه غر غر های مسئول کاراموزیم، هیچکدام دیگر برایم مهم نیست، دلم میخواهد همین الان بروم و توی صورتشان بهشان بگویم چقدر برایم مهم نیستند، چقد از خودم مطمئن هستم...چقدر من خوبم، دلم میخواهد بروم یک به یک خصوصیات خوبم را برایشان بشمرم تا بدانند با این تحویل های ساده نمی تواننده قدر و قیمتی روی من بگذارند...

امیدواریم که با خوردن مقادیر زیاد مایعات خواب از سرم بپرد اما بی خیالی ام به جا بماند...

* با احترام به همه عزیزان عرصه اعتیاد که یادآور شدند خماری با نئشگی فرق دارد، اعلام میدارم که علت استفاده از این تیتر و این واژه همذات پنداری با شخصیت های فیلم  The Hangover  می باشد.

فا نو
۲۳تیر

فا نو
۲۲تیر

امروز از خونه زدم بیرون، بعد دو هفته تو خونه چپیدن تصمیم گرفتم برم بیرون، اما ازونجا که همیشه قدم اول سخته به سیا گفتم منو ببره مرکز شهر پیاده کنه، سیا هم که داشت میرفت دفتر و سرراهش بود وسط میدون شهر پیادم کرد، مردم هرکدوم دنبال خرید کردن بودن، خیلی ها هم فقط راه می رفتند، خیابون اصلی شهر ما شبیه شانزه لیزه است، نه شکل و قیافه و ساختار شهر بلکه احساس مردم باعث میشه شانزه لیزه به نظر برسه....عصرها مردم تیپ میزنن و درحالی که احتیاجی به هیچی ندارن الکی وانمود می کنن که میخوان خرید کنن، رفتم مجتمع نارنجی رنگ، از پله ها بالارفتم و چند تا روان نویس و ماژیک مشکی خریدم، بعد گشتم دنبال کادوی تولد برای ماری، با اینکه هجدهم تولدش بود اما همیشه اولین بار بعد تولدش که همو می دیدیم براش جشن می گرفتیم و بهش کادو می دادیم، وارد مغازه کادو فروشی شدم، پر بود از گرامافون و گوشی های قدیمی، انگار همین دیروز بود که احساس کردم باید یه گرامافون بخرم، گشتم، قیمت گرامافون ها جالب بود، 280 هزارتومن، بعد قیمت تلفن ها 390 هزار تومن! واقعا درحق گرامافون اجحاف شده بود، بعد که کادو پیدا نکردم از مغازه زدم بیرون، وارد مغازه عروسک فروشی شدم، وقتی با ماری آشنا شدم از عروسک خوشش نمی اومد اما خب، بعدش دیگه تقریبا مجبور شد از همه چیزهایی که من خوشم میاد خوشش بیاد، عروسک مینیون ها پشت ویترین می درخشید، رفتم داخل مغازه، قیمت کردم، 120 هزار تومن، احساس  کردم از فیلم مردان آنجلس اومدم، چرا قیمت ها یهو انقدر گرون شده؟ به مغازه دار گفتم:« فکر کنم واقعیش ارزون تر باشه»  کلشو خاروند خندش گرفت و گفت که شاون دِ شیپ بخرین، اما خب کی جای مینیون شاون دِ شیپ میخره، از مغازه اومدم بیرون، رفتم جلو، باید تا ته شهر رو متر می کردم تا کادو مخصوص ماری رو می خریدم، اصلا چرا باید هرسال من مدتها برای ماری دنبال کادو می گشتم ...پیام دادم به نیکا:« هرچی خریدی واسه ماری نصف نصف»

و بعد بقیه مسیر مرکز شهر تا خانه را درخیال خودم قدم زدم...بی آنکه موج شانزه لیزه باعث شود کارت اعتباریم را نابود کنم...

فا نو
۲۲تیر

- تُجا لفتی مگه؟

- آله خاله...

- باچه !

- من نَدُفتَم!

- بَلا چی( براچی؟)


اشتباه نکنید اینها حرفهای پسرعموی 4 ساله و دختردایی 3 ساله من نیست، اینا بخشی از مکالمات یکی از دوستان من است که تصمیم گرفته سبک گفتارش را تغییر دهد، من نمیدانم دوستان جدیدش و محیط جدید چقدر برایش جالب بوده که این نوع حرف زدن را به او یاد داده اما خب ، کُفر دوستان سابقش را درآورده و اگر همین امروز و فردا کسی داوطلب نشود و شیوه حرف زدن قبلی مان (که غیر از 4-5 اصطلاح رکیک از لحاظ ادبی مشکل دیگری نداشت) را به او یاد آوری نشود با همان 4-5 حرف رکیک سنش را به او یاد آور خواهم شد...

من میدانم که بین هر گروه دوستی نوعی حرف زدن شاید باب شود که بین خودشان جالب و دل انگیز باشد، ولی تو را به اوقات خوشی تان قسم ما را در این خوشی ها سهیم نکنید، در ادامه بخشی دیگر از مکالمات ما را بخوانید:

- باچه عجقم من فَلدا میالم! 

جوابش را ندادم (خیلی خودم را کنترل کردم و او نوشت): - نالاحتی ؟ مزاحمت نمیشم اگه کار داری...

درکمال خویشتن داری نوشتم: نه بابا این چه حرفیه!

او هم نوشت: من بابا نیستم آخا!

من: منم آخا نیستم، نبودم و نخواهم بود...

پی نوشت یک: هیچوقت شکیل حرف زدن از مد نخواهد افتاد این را باور داشته باشید.

پی نوشت دو: تیتر را به شیوه جیگر بخوانید.

فا نو
۲۲تیر


امروز دختر همسایه برای مادرم تعریف کرده که در یک شرکت از چند وقت پیش کار پیدا کرده است و بسیار هم از کارش راضی بوده تا اینکه متوجه شده رئیس مدام به او تذکر میدهد آن هم بابت کارهای خیلی جزئی مثلا چایش را نصفه خورده و قندها را انداخته توی سطل آشغال یا دوبار در طول روز رفته دستشویی، خلاصه که دخترهمسایه جان بسیار حیرت کرده که این آمار دقیق را رئیس از کجا می آورد که طی یک حادثه متوجه شده دختری که همکارش هست مدام زیرآب او را میزند تا جای اورا بگیرد، دخترهمسایه هم که بسیار قوی هیکل و رک و روراست هست، یکبار دیگر که رئیس به او تذکر داده از اتاق رئیس بیرون آمده همکار زیرآب زنش را از پشت میز بیرون کشیده و یقه اورا گرفته و به دیوار چسبانده و گفته:« خاک بر سرت که همچین جای فرهنگی ای کار می کنی، تحصیلات داری و هنوز شعور اینو نداری که با زیرآب زنی و سیاهکاری نمیتونی پیشرفت کنی، بار آخرت باشه که میری و پشت سر من حرف میزنی» و بعد همکار به قول خودش لاغر مردنی را رها کرده و همکار از شدت ضعف و وحشت به گریه افتاده(تصورش دور از ذهن نیست) سایر همکاران هم جرات نگاه کردن و سربسر دختر همسایه گذاشتن را نداشتند و سرکارهایشان برگشتند، همکار زیرآب زن با اشک و آه و زاری آنجا را ترک کرده و دیگر برنگشته و دختر همسایه ما از صبح آن روز روزهای دلپذیر تری را در شرکت تجربه کرده و حتی ارتقا مقام و حقوق هم یافته ...

من در مورد این قصه قضاوت نمی کنم( مثله احسان علیخانی) و مخالف خشونت هستم، اماشدیدا به این اعتقاد دارم که وقتی وارد محیط جدیدی می شویم باید همان ابتدا حد و مرز های خودمان را نشان دهیم و از مواضعمان عقب نشینی نکنیم، حالا هرکس روش و شیوه خودش را دارد و خب شیوه دختر همسایه ما شاید از همه سرراست تر بوده، شما بگردید راه و روش خودتان را بیابید:) 

پی نوشت: متوجه شده اید که برخلاف من موش کور مادر چه ارتباطات گسترده و چه جایگاه محکمی در قلب همسایگانمان دارد.

فا نو
۲۱تیر

مشکلم نون نیست, آب نیست, برق نیست  

مشکلم شکستن طلسم تنهاییست 

عاشقونه است, یک روزی هم حل میشه

یا که از بارش زانوی من خم میشه!..



دوستان من یک تصویر ذهنی زیبا از آینده داشتم که گمش کردم، احیانا اگر پیداش کردین به من خبر بدین، اگرم خواستین برش دارین برا خودتون یک نسخه کپی ، رنگی ، بویی، عطری، خاطره ای ازش برام بفرستین که من لَنگَم ...

فا نو