موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۹مرداد

http://files.wikipg.com/images/context/images/8%2892%29.jpg

 شما باورتان می شود که صادق هدایت نقاشی تولستوی را کشیده باشد؟

امضایش راببینید آن پایین!

و چقدر تولستوی شبیه خودش نیست...من تولستوی را جز با چشمان باز خردمندانه وایستاده مقابل پس زمینه ی  درختهای جنگل های زشت روسیه نمی توانم تصور کنم...

فا نو
۲۹مرداد



"من هیچ چیز نیستم مگر ادبیات. نمی‌توانم و نمی‌خواهم چیز دیگری باشم."

کافکا

فا نو
۲۸مرداد

من دیوانه ی این مدل مو هستم، زمانی که موهایم اینقدر کوتاه است، آنقدر احساس خوبی دارم که قابل توصیف نیست، به طرز حیرت آوری احساس راحتی ، جذابیت و شگفتی دارم، خلاق می شوم، هر مدل ابرو و هر مدل مانتویی به من می آید، در طی چهارسال گذشته سه بار موهایم را اینطور کوتاه کردم، آخرین بار تیرماه سال قبل بود، اما امسال مادرم با یک آرپی جی گوشه خانه نشسته و هرگونه رفت و آمد من به آرایشگاه را کنترل می کند، این بار تصمیم گرفته قبل از وقوع علاج کند و بجای جواب دادن به فک و فامیل در جشن عروسی که:« فانو چه بلایی سر موهاش آورده» هر بار با جدیت خط و نشان بکشد که در صورت کوتاه کردن موهایم چه بلاهایی سرم می آورد...مادر به خوبی از قدرتش آگاه است و میداند ناراحتی اش را حتی به دلایل غیر منطقی نمی توانم تحمل کنم، این است که من الان با گیس های درازم در حالی که به عکس های سال قبل خیره شده ام به این موضوع فکر میکنم که چقدر مسخره است آدم اختیار مدل مویش را هم نداشته باشد و آن را به بعد از ازدواجش موکول کند و آیا، آن مرد بدبخت غول چراغ آرزوهاست که قرار است همه اختیاراتم را به من برگرداند؟ اصلا مگه خود غول علاءالدین توانایی برآورده کردن همچین آرزویی را داشت؟ شاید هم داشته باشد، کسی خبر ندارد در آینده چه اتفاقی می افتد بنابراین فعلا تا آمدن علاءالدین زندگانی ام باید دور خیلی از کارها را قلم بگیرم، راستی دختر خوب بودن هم سخت شده این روزها...(الکی مثلا من خیلی خوبم)

فا نو
۲۷مرداد

هر روز هوس می کنم که برم و نزدیک کوه ها قدم بزنم، وسط راه که می رسم یک بهانه برایم پیدا می شود، تنبلی ، خستگی، خلوتی بیش از حد آنجا و کفش های ناراحت، بعد زنگ می زنم به سیا و سرو کله او با ماشینش پیدا می شود و من به این فکر میکنم روزی می شود آنقدر نزدیک کوه ها بشوم که قلعه هاول را پشت آن ها ببینم؟

فا نو
۲۵مرداد

تاحالا زیاد در مورد کارآموزیم براتون ننوشتم نه؟

شاید دلیلش این باشد که تقریبا هیچ کاری در کارآموزی انجام نمی دهم، روز دوم و سوم بود که از دست مهندسی که کارآموزش بودم خسته شدم و متوجه شدم خود او هم هیچکاری برای انجام دادن ندارد، از حراست اجازه گرفتم که لپ تاپم را به مجموعه بیاورم(خداروشکر این یک مورد همیشه با من همکاری می کند) و نشستم سر پایان نامه، روزی دو وعده چایی  به من می دهند و از وقتی دیدند که تایپم خوب است چندتا نامه اداری هم برایشان تایپ کردم، دو سه بارهم مرا فرستادند طبقه هم کف تا برایشان پرونده جابه جا کنم، روزهای اول گریه ام گرفت، چند روزش را هم پیچاندم، دو سه کارآموز دیگر هم آمدند و به آن ها برعکس من کلی کار یاد دادند، بعدا فهمیدم آنها قرار است استخدام شوند و من نه، چرا من نه؟ چرا بین ما تفاوت قائل می شوند؟ حقیقت این است که بین ما هیچ فرقی نیست تنها بین پدران ما فرق است:)

خلاصه  مثل آدم ناحسابی رفتم و مثل تمام کارمند های آنجا کار نکردم و مثل همه شان چایی مفت خوردم و مفت رفتم و مفت آمدم(اصلا هم نگران گزارش کارآموزیم نیستم، از یک نفر یک گزارش خریدم) تا اینکه یک روز به مهندس و سرپرست بخش گفتم :« میخواین من نیام برام این یک هفته رو امضا کنید؟» از بس نیامده برایم امضا کرده بود عادت کرده بودم، مهندس یکهو براق شد و گفت:« من امضا نمی کنم؟» با نگاه عاقل اندر سفیه کثیف نگاهش کردم و گفتم:« خب آخه کاری ندارم» او هم لب هایش را ورچید(یک مرد سبزه قد کوتاه است با کلی ناز و کرشمه) و گفت:« باید به حراست بگی ، اصلا وظیفه من نیست، اصلا چرا به من میگوی؟»

من که دیدم مهندس ترسیده بیخیال اصرار کردن شدم، کلا آدم اهل التماس و اصراری نیستم، التماس هم اهل من نیست، چند باری شده که کلی التماس و درخواست کرده ام اما از بس خشک و مصنوعی و غیر واقعی بوده ملت با یک بی اعتنایی خیط کننده از کنارم رد شده اند(اگر گدا بودم ورشکست می شدم) آن روز خیلی اعصابم خورد شد، حتی توی راه برگشت کلی پدرم را آزار دادم و همه این مشکلات را گردن او انداختم(او دلش می خواست کارآموزی ام یکجای امن باشد چون او به شرکت های خصوصی اعتمادی ندارد). اما شب که بیرون رفتم و کمی ذهنم باز شد و هوشیاری حضورم به من برگشت تصمیم جدیدی گرفتم، دفتر مهندس سرپرست ازما جدا بود و او از اینکه بیش از حد قیافه مارا ببیند متنفر است، بخاطر همین من هرروز چهار بار به دفترش می روم و این مکالمه تکراری را با پررویی ادامه می دهم:

- سلام مهندس

- سلام(با بی میلی و اکراه)

- خوبید؟ صبحتون بخیر! 

- ...

من بیرون می آیم، ساعت ده دوباره دم دفترش می روم و فقط یک برگه گزارش توی دستم است، او معمولا  مشغول انجام کاری است، من بدون اینکه وارد دفترش شوم دوباره سر کارم برمیگردم(هدف فقط دیدن قیافه نحس من است)، ساعت دوازده دوباره به اتاقش می روم:

- سلام مهندس

- سلام!

- خسته نباشید

- ...

- اینو امضا کنید

او از اینکه هرروز تاریخی را امضا کند متنفر است، و من تک تک روزها را از او امضا می گیرم:) بعد بیرون می روم ، نیم ساعت بعد برمیگردم:

- مهندس من برم؟

- ساعت چنده؟

- دوازده و نیم 

- برو

وسایلم را جمع می کنم:

- مهندس خداحافظ خسته نباشید

-...

و هرروز او مجبور است 4 نوبت ریخت نحس مرا ببیند!بین این مکالمات طولانی و آینده سازمان می روم پایان نامه ام را تایپ می کنم، چایم را می نوشم، با کارآموز های پارتی دار گپ می زنم و گهگاهی با گوشه کنایه  گوشمالیشان می دهم، دو سه پرونده جابجا می کنم و در اینترنت چرخی می زنم...و این بود کارآموزی مفید من! حالا که مهندس دلش می خواهد این یکهفته را کنارش باشم حرفی نیست! :)

فا نو
۲۴مرداد

ای کاش می شد بعضی از آدم ها را دور نینداخت، یعنی گهگاهی چاره ای جز دور انداختنشان نیست اما، خب، آخر می دانید چیست، آرزویم این است که ای کاش می شد بعضی آدم ها را در دوره اوجشان فریز کرد و یک گوشه ذهن گذاشت، اینطوری نه خاطرات قشنگ خراب می شدند و نه تصورات خام دوره جوانی، اما متاسفانه بعضی از آدم ها به شدت تاریخ مصرف دار هستند و تاریخ انقضایشان که برسد بوی گندشان آنقدر آزاردهنده می شود که حال همه را برهم بزند و خودتان که از همه به او نزدیک ترید تلاش می کنید زودتر از او فاصله بگیرید در حالی که دعا می کنید:« ای کاش چاره ای جز دور انداختنشان بود...» اما نیست، بعضی آدم ها خراب می شوند، گاهی از تلخی زیاد و گاهی از شیرینی زیاد و بعد دیگر تو آنها را درک نمی کنی، حالا یا تو بزرگ شده ای و با تجربه و آنها خر و خنگ باقی مانده اند و یا آنها زیادی پخته شده اند و تو خر و خنگ، هرچه که هست با هم نمی سازید و وقت وداع رسیده...

پی نوشت: این پست را برای میم، طا، شین و رِ و الف نوشتم، یکجورهایی برای دورانداختنشان دیر هم شده بود.

فا نو
۲۲مرداد

مراحل رفتن یک فانو به انجمن داستان:

1- برادرتان را راضی کنید که شما را به آنجا ببرد چون که شما آدم تنبل و راحت طلبی هستید و آدرس ها را همیشه قاطی می کنید و رانندگی نمی کنید و  هروقت تنها به شهری بزرگ بروید زارزار کنان زنگ میزنید به برادرتان و می گویید:« سیا من گم شدم...» 

2- سیا شما را به انجمن می رساند و با شما سر جلسه می نشیند.

3- شما باید سیا را توجیه کنید که منتقدانتان را کتک نزد، به آنها چشم غره نرود و یا زیر لبی و اشاره کنان فحششان ندهد.

4- شما باید بقیه را توجیه کنید که سیا برادرتان هست نه دوست پسر قلدرتان...

5- شما باید داستانتان را با تمام وجود بخوانید.

6- شما باید تا یکساعات بعد از خواندن داستان درمورد اژدها دار بودن داستان توضیح دهید.

7- شما داستان های مسخره دیگران را با بی میلی گوش می دهید و سعی می کنید مثل بقیه به داستان های چرت نخندید مبادا خدا به سرتان بیاورد.

8- شما میتوانید همراه سیا به یک کافه بروید و آب هویج بستنی و آیس پک بخورید.

9- شما باید خدارا شکر کنید که جای سیا رامش را نبردید.

10-شما باید دعا کنید که یکروز یاد بگیرید خودتان تنهایی به اینجور جاها بروید.

یا

10- شما می توانید دعا کنید خدا همیشه سیا را به عنوان بادیگارد، مدیر هنری- مدیر برنامه، راننده و کمک خرج شما نگه دارد.


فا نو
۱۹مرداد

آخرش من با این داغ می میرم، با این آرزوی به دل مانده، با این خیال وامانده که یکی از این آدم های دور و ورم خودش داستان مرا بخواند و بعد به جای سوالات سطحی ، حرفهای احمقانه و پایان بندی های خیالی خودش، داستان را نقد کند، داستان را له کند، نابود کند، ولی داستان را گوش کند...چقدر تلخ است که برای گوش هایی قصه بگویی که داستان را نمی فهمند...آخر مگر همه زنده نیستند؟ مگر همه تماشاگر داستان شگفت انگیز کتاب زندگی نیستیم؟

آخر داستانم با چشمان بازمانده نگاهم می کند و می پرسد:« خیلی قشنگ بود، خوب بود، چایی میخوری؟» 

می میرم، روی قبرم درخت سپیدار سبز می شود، قبرم را می شکافند و می بینند هنوز روی استخوان هایم جای غم ها باقی مانده است...

فا نو
۱۹مرداد

رامش و برادرم هردو  یک ساعت پیش رفتند سر کار، باز هم من و خانه تنها ماندیم، عادت ندارم با غیر از این دو بیرون بروم، کسی نیست عجالتا نقش برادر/خواهر مرا بازی کند و مرا به دور دور یا یه دور ببرد؟نیست؟نبود؟  من یک سر بروم در خانه خانم احمدی...

فا نو
۱۹مرداد

یکی از توانمندی های بی انتهای من قدرت کنایه زدنم هست، در کمال شرمندگی باید بگم در آن واحد جالب ترین کنایه ممکن به ذهنم می رسه، سال اول دانشگاه بود که فهمیدم این خصلت رندانه ام به شدت آزاردهنده و روی اعصاب ودل شکنه، بعد از مدتها تمرین این عادتم رو کنار گذاشتم، جوری که جز شوخی(اونم با دوستان بسیار صمیمی که درجریان بودند) به هیچ کس کنایه نمی زدم، معمولا حرفهایم را رک و راست می زدم و خیلی راحت نظرم را می گفتم و از در لفافه حرف زدن و پیچاندن و مسخره کردن به شدت گریزان بودم(از یکی از ابعاد شخصیتی ام فرار می کردم) خیالم راحت بود که کسی از دستم ناراحت نمی شود، با حرف دل کسی را نمی شکنم و کسی به خاطر من ساعت ها غمگین نیست، تا اینکه سال آخر متوجه شدم دارم کم کم تبدیل می شوم به یک آدم اوشگول، که خیلی وقت ها بلد نیست جواب مناسب را در زمان مناسب بدهد، حالا نه کنایه، همان حاضرجوابی معمول را، امروز موتورم را باز روشن کردم، ماجرا از این قرار بود: 

استاد عزیز پایتخت نشین ما معمولا به سوال های ما شهرستانی ها جواب نمیداد، تا اینکه یک پیشنهاد کاری فرستاد و از همه خواست که در آن شرکت کنیم و فلان و بهمان، پدر معتقد بود که این فراخوان سر کاری است و من گفتم ارزش یک شات را دارد(چه خارجی) ارزش امتحان کردن را دارد، در گروه وایبر در مورد جزئیات کار پرسیدم  و استاد جوابی ندادند، متوجه شدم استاد آفلاین هستند، صبح روز بعد که استاد آنلاین بود دوباره پرسیدم، جوابی نبود، عصر روز بعد استاد یک پیام اخلاق مدارانه در گروه گذاشت، کمی خشمگین شدم، رفتم بیرون، قدم زدم، حق با پدر بود، استاد می خواست گندکاری جمع بندی کلاس کنکورهایش را پاک کند و الکی ادای آدم های کارآفرین را در بیاورد، آمدم و یک پیام نوشتم با محتوای:«دو صد گفته چون نیم کردار نیست» *

استاد که تا آنروز جواب مرا نداده بود سریعا واکنش نشان داد که :

« حرف چه کسی با عملش مغایر بوده در این گروه؟»

من علامت تعجب فرستادم و نوشتم:

« وا! استاد من جمله حکیمانه نوشتم منظوری نداشتم»

استاد که متوجه شد من تکه ای در هوا پراندم و او سریعا تکه را به خودش گرفت نوشت:

« بهرحال تاثیر کلام زیاد است»

من که متوجه شدم استاد خودش را به کوچه علی چپ زده، خودم را به کوچه آنطرفی علی چپ زدم:

« بله استاد، حق باشماست»

استاد فرمودند:« نفرمایید، کلام شما بسیار متین و فی الباب نزدیکی عمل و گفته بود»

دیگر هردو کیلومتر ها از کوچه علی چپ دور شده بودیم و او نمی دانست من چقدر از بازی با کلمات لذت می برم، ولو مقابل 200 نفر، نوشتم:« اما فحوای کلام شما هم جالب بودن، حرف زدن هم گهگاهی باعث سوق دادن به سوی عمل میشه»

دیگه استاد متوجه شد من وارد اتوبان علی چپ شده ام و با ماشین شاسی بلندم با سرعت 240 تا در حال دور شدن هستم و انگشت وسطی به او نشان می دهم، تصمیم گرفت به همان آدم حساب نکردن شهرستانی ها بسنده کند و بار آخرش باشد که تکه ای را در هوا می گیرد:)

در کل میخواستم بگویم حاضر جوابی با گوشه و کنایه و دل شکندن فرق دارد، عدم ظلم پذیری و تاب نیاوردن اخلاق های زشت، موجب بهبود شرایط یا لااقل نشان دادن زشتی عمل دیگران وپیشگام شدن در زمینه های مختلف می شود.

* عین این جمله را ننوشتم ، بسیار قضیه را پیچانده بودم.

پی نوشت: این اخلاق من کاملا شبیه شخصیت چندلر در سریال فرندز است، تاحدی که خیلی از دوستان فرندز بین به چندلر بودن من معترف گشتند...

پی نوشت دو: میدانم این پست طولانی بود، ولی برای ثبت خلق و خویم نوشتنش ضروری بود.

فا نو