موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۱۸مرداد

نزدیک پل بزرگمهر، پشت چراغ قرمز ماری مرا پیاده کرد تا زودتر به خانه برسد و برای همسرش و خودش ناهار درست کند، پلو شوید با کوکوسبزی، فازی هم درخانه بود و داشت خودش را برای رفتن به خرید عقد آماده می کرد، من هم سوار اتوبوس بی آر تی شدم تا زودتر یک پیتزایی پیدا کنم و در خلوت تک نفره خودم با تنهایی بیشتر خو بگیرم...


فا نو
۱۷مرداد

من یه ایده اولوژی ای دارم که خیلی محکم هم سر اون هستم، اینکه اون استریپ دنسری* که توی نکبتی ترین بار وگاس می رقصه بازم خیلی بهتر از خواهر عروسه که با چادر و روسری جلوی فامیلهای داماد می رقصه، چون حداقل تکلیف اون استریپ دنسر با خودش مشخصه ...

استریپ دنسر*: رقاص لُختی ای که بخاطر پول حرکات اغواگرانه خاک برسری انجام میدهد و گفته شده حتما جهندم می رود.


فا نو
۱۶مرداد

توی سالن عروسی کنار خاله نشسته بودم و هر لحظه میخواستم بزنم زیر گریه، گریه ام ربطی به عروسی نداشت، همه اش بخاطر خاله بود، آدم های عادی زندگی من میدانند که من اشکم در مشکم است، برای همه گریه می کنم، برای همه، برای خودم، خانواده ام، گهگاهی دوستانم، حتی ماه رمضان پای اکثر برنامه های ماه عسل گریه می کنم،  آن شب واقعا دلم نمی خواست در عروسی ناهید گریه کنم اما اشک هایم داشتند از درون مرا می بلعیدند، خاله خیلی چیزها را از دست داده بود، طی این بیست سالی که گذشت خاله سلامتی اش ، زندگی اش و خوشبختی اش را از دست داد، حضانت فرزندش را هم از دست داد، بعد حتی دلخوشی خوشبختی فرزندش را هم از دست داد، با این حال من از بچگی با مرثیه بدبختی و سیاه بختی خاله بزرگ شدم، اینکه همه چیز ناگریز بود، طلاقش، مریضی اش و همه اتفاق های دیگر...همه دیگر به شرح حال خاله ی بیچاره عادت کرده بودیم، کسی اهمیت نمی داد، گهگاهی خودش حرفهایی می زد و مادربزرگم ساکتش می کرد یا مادرم بحث را عوض می کرد، آن بحث سالها تمام شده بود، بقیه می خواستند فراموش کنند، اما من همیشه به این فکر می کنم، شوهرش..شوهرش...شوهرش...شوهر نامردش...من هرگز نمی توانم فکر اینکه او خاله را تنها گذاشت کنار بیایم، من نمی توانم تصور کنم ازدواج مجددش را در زمانی که هنوز شوهرخاله ام بود،زندگی خوشبخت او را ، راحتی خیالش را، آرامشش را، من هرگز نمی توانم مثل بقیه بگویم بیچاره دیگر راهی نداشت، او دو راه داشت و راه آسانتر را انتخاب کرد!

با اینحال دیشب که کنار خاله نشسته بودم اشاره  کرد به زنی که آنطرف سالن نشسته:« اون زن امیده» امید  برادر شوهر سابقش، بله چون همه ازدواج ها فامیلی بود و شوهر سابقش فامیل بود، دعوت نکردن از امید و زنش مسخره به نظر می رسید:« اون زن امیده، شنیدم زن خیلی خوبیه، مهمون نوازه و با پسر من خیلی خوب برخورد می کنه» بعد نگاه کرد و زیر لب گفت:« ولی زن فرید خیلی بده» فرید،فرید، هنوز راحت میتونست در مورد فرید مثل یک آشنای عزیز حرف بزند، هنوز هم فرید بیش از اندازه آشنا به نظر می رسید، با خودم فکر می کردم، خاله خیلی چیزها از دست داده، سلامتی، شادابی، فن بیان، خوشبختی، فرزندش، اما از همه مهم تر غرور زنانه اش بود، او آن غرور لعنتی زن بودن را که اجازه نمی داد بدبخت و بیچاره به نظر برسی، آن غروری که فرید را کمرنگ می کرد، بدبختی ، نا امیدی یاس و ناتوانی را به عقب می راند، آن غروری که قبلا در خاله بود و همه را به ستوه آورده بود را از دست داده بود...خاله  اول از همه حس زن بودن را از داد بعد بدبختی ها یکی یکی به سراغ او آمدند و او به  بدبختی اجازه داد در تک تک سلول های بدنش نفوذ کنند...

فا نو
۱۴مرداد
بی هویت ترین شکل زندگی ام را در عروسی ها و عقد ها و حنابندان ها می گذارنم، نه اینکه بدم بیاید ها، نه اگر مرا یک گوشه رها کنند که فقط دست بزنم و سوت بکشم و ذوق کنم و میوه و شیرینی بخورم خیلی هم راضی ام،اما معمولا برای دخترها اینجور مراسم رفتن ها سه فاکتور مهم نیاز دارد که من از هر سه محرومم، یکی آرایش غلیظ که من نه بلدم نه خوشم می آید، دیگری رقصیدن و سومی لذت بردن از رقص جوری که آهنگ را زیر لبت زمزمه کنی و قر بدهی عشوه بیایی انگار که آهنگ بخشی از وجودت باشد...من بلد نیستم، یعنی گاها پیش آمده که وسط رقص همه من عین بز به همه خیره شده ام و منتظر تمام شدن آهنگم، یا اینکه دستهایم بی هدف و مسخره می چرخند و با خودم فکر می کنم چرا تا بحال این آهنگ را گوش نداده ام و اگر گوش داده ام چرا یادم نیست، در حین رقصیدن ها هیچکس حاضر نیست روبروی من برقصد و اگر رامش هم نبود ناچار بودم بروم روبروی دیوار با سایه ام برقصم، رامش و مینو اما از سر ناچار و شایدم اجبار با من می رقصند و خودم می دانم چقدر حرکت دست و پا و کله ام با آهنگ ناهماهنگ است! مگر جرم است! خب یکی بلد نیست مثل شما برقصد! خوب است من شما را مجبور کنم مثل خودم برقصید؟ آهنگ کولد پلی و امینم و ریحانا بگذارید و ادای گیتار الکتریکی در بیارید؟ دلم می خواهد گهگاهی مثل بیژن بزغاله اخراجی ها برقصم ، هندل بزنم و اونقدر مسخره بازی دربیارم که همه را فراری بدهم بعد مادر که دیگر خیالش راحت شده که من نه میتوانم برقصم و نه آبروداری کنم بالاخره اجازه می دهد من صحنه را ترک کنم و دیگر یاد می گیرد که هرگز نباید مرا به زور به صحنه رقص بفرستد...اما بخاطر آبروی رامش هم که شده هیچوقت اینکار را نمی کنم، رامش از بچگی می رقصید، هرجوری که فکرش را بکنید، اسپانیایی در حد جنیفر لوپز، داش مشتی در حد خردادیان، و حتی عربی بَعض نانسی عجرم! 
تنها کسی که رقص مرا دوست دارد رامش است، بعد از چندبار که تلاش کرد تکون دادن سر و دست و پارا به من یاد بدهد و بعد فهمید امیدی نیست، هردو به این نتیجه رسیدیم که در کروموزوم هایمان تفاوت هایی بنیادین داریم، کاملا برخلاف قیافه هایمان، این شد که او شد مجلس گرم کن، رقاص و دلنشین جمع، من هم شدم آن دختره که عین منگل ها شلنگ تخته می اندازد و آویزان خواهر خوش رقصش هست!

امشب حنابندان ناهید بود، من ناهید را بیشتر از همه خانواده اش دوست دارم و برایش خیلی خوشحال بودم، بنظرم بهتر بود راهی بهتر از رقص گَندَم برای ابراز محبت هایم انتخاب کنم...
۱۳مرداد

از آدم هایی که دید سیاه و سفید دارند متنفر هستم! منظورم آدمهای اخلاق پنداری هستند که بیشتر از آنکه اخلاق مدار باشند وقتشان را با قضاوت کردن و نهی کردن دیگران طی می کنند، اصلا هم منظورم قشر میانسال و بزرگسال نیست، چون آنها سرد و گرم چشیده هستند و معمولا انعطاف بیشتری در ابراز نظرهایشان بیان می کنند... امروز طیبه پیش من بود، آمده بود حال مرا بهتر کند، بیخوابی بعد از کنکورم ، اضطرابم، فکر های کجم طیبه آمده بود با هم در مورد اینها حرف بزنیم، آخرش طیبه بود و حرفهایش، اشتباهی که دوباره تکرارش کرده بود، آدمی که دوباره سراغش رفته بود، اکیپی که تازه واردش شده بود، دو سه هفته ای را که به بطالت گذرانده بود، طیبه همه اینها را با جزییات تعریف می کرد، و از آن جا که من آدمی هستم که اگر طرفم بگوید آدم کشته هم باز منتظر می مانم تا علت هایش را توضیح دهد تمام مدت به حرف هایش گوش می دادم و به ترم اول فکر می کردم، به همان موقعی که کیف طیبه پاره شد و پیشنهاد دادم چندروزی از کیف لپ تاپ من استفاده کند و با جسارت گفته بود:« نمیخوام! جلفه!» بخاطر یک طرحواره نارنجی روی کیف من جلف بود و در شانش نبود، بعدا یک روز که من وقت کرده بودم لوازم آرایش رامش را بدزدم در دانشگاه مرا دید و قبل از سلام گفت:« چه رژی زدی؟ تو از این رژا نمی زدی؟ پاکش کن! دیگه نزن!» 
البته من آن موقع ها جوابی نمی دادم، نه با او صمیمیتی داشتم و نه با فحش هایم آشنا بود، با این حال برایم سخت بود که با این حرفهایش به خودم شک نکنم، ناراحت نشوم، از ابراز نظر سطحی و کودکانه و نگاه سیاه و سفیدش غمگین نشوم، آدمهای زیادی مثل طیبه دور و ورم بودند و من همیشه فکر می کردم چقدر آنها پاکدامن تر از من هستند، آرایش نمی کنند، کیف جیغ ندارند و با پسرها چت نمی کنند و الخ...
گذشت و بعد از چهار سال همه آن گندی شدند که از آن دم می زدند، طیبه شاید از همه گندتر شد، شاید چون از همه بیشتر از جمله های اخلاقی استفاده می کرد، باورم نمی شد حرفهایی را که می زد، خودش هم باورش نمی شد، اینکه در یک شهر غریب تا سه نصف شب با آدم هایی که فقط دوهفته شناخته بود شهر را بگردد، با خودم می گفتم قضاوت نکنم، شاید کسی را در آنجا داشته و شاید و شاید...اما خودش زودتر از من با رک گویی عذاب آورش حرف زد:« فانو هیچوقت هیچ کس رو منع نکن، من قضاوت کردم، خیلیا رو قضاوت کردم که حالم اینه، بعدشم فکر می کنم جز این حالم خوب نمیشه!»
دلم برایش نمی سوخت، همیشه از عقایدش دفاع می کرد و پای حرفهایش می ایستاد، همیشه یکجوری رفتار می کرد که من ظالم قلمداد شوم او مظلوم، من تنبل او کاری، من وحشی او آرام، من ... او مریم مقدس... احتمال می دهم الان هم خودش را آدمی خطاب می کند که بلد است از زندگی لذت ببرد و من را احمق، حالم خوش است که بقیه هم گولش را می خورند، دوستش را دارند و به من میگویند که او را از راه به در نکنم...
اینها را نوشتم که بگویم امثال طیبه زیاد هستند اما من واقعا احمق هستم که حرف امثال او ذره ای در تصمیماتم تردید ایجاد کند، حرف آدمهایی که مدتهاست زیادحرف می زنند، خوب حرف می زنند، قوانین خشکی را برای زندگی می جوند و جای آن فجیع ترین اعمال را می بلعند...
یاد بگیرم که هر حرفی را ، ولو قشنگ و قانونی و تمیز و پاک ، از هر آدمی نپذیرم...
فا نو
۱۱مرداد

من یکبار وانت پدرم را برداشتم سر دور برگردان خوردم به در یک پژو و بعد در رفتم... آدمهای زیادی آنجا جمع شدند ولی هیچکس جلوی مرا نگرفت، نوزده سالم بود، خام بیشعور و ترسو،البته الان هم وضعم بهتر نیست اما فکر می کنم آن روز اگر یک نفر جلوی مرا می گرفت که فرار نکنم، عذاب وجدان نداشتم، نمیتوانم این خاطره را با طول و تفسیر بگویم، حالم را بد می کند...اعصابم بهم می ریزد...روزهاست میخوام اون خاطره رو فراموش کنم...اما حتی قیافه تک تک آدم هایی که جمع شده بودند را به یاد دارم...بخاطر همین دیگه پشت فرمون ننشستم، علی رغم تلاش های بسیاری که خانواده و برادرانم انجام دادند...

این پست در راستای پاسخ به چالشی است که دکتر میم در اینجا به راه انداخت و فاطیما هم اینجا مارا دعوت کرد:) نمیدونم در درمان شدن من اثری داره یا نه، ولی مطمئنم یه روز مصمم می شم که بازم پشت فرمون بشینم...


فا نو
۱۱مرداد


پارسال خانوادم هی گیر دادند که بیا بشین راجبه تهران یه داستان بنویس بفرس برای داستان تهران یه هفت هشت ده میلیون برنده بشیم-!!!- من مقاومت کردم  و با تمام توان توجیهشون کردم که من که تا بحال تهران نرفتم چه داستانی برای تهران سرهم کنم! توی کوچیکترین شهر ممکن از بچگی زندگی کردم و چشمم تا بحال به برج میلاد و آزادی و این تجریش و درکه و دربند و .... نیفتاده!

بعد امسال که دیگه تهران رفتم هیچ بهانه ای ندارم، لاکن فقط خودم میدانم چقدر من تهران را ندیدم و رفتم وبرگشتم!

من برم یه هفت هشت ده میلیون برنده شم برگردم!

شما هم اگه خواستید اینجا شرکت کنید:)

پی نوشت: مدیونید اگه فکر کنید ما مادی گرا هستیم...میدونی، ما به بُعد معنوی کار هم وقت کنیم فکر می کنیم، وقت کم داریم...

فا نو
۱۰مرداد

همین امروز اتفاق افتاد و من نمیتونم برای خانوادم تعریفش کنم چون الکی نگران میشن، تو راه برگشت از کاراموزی خیابون خلوت بود(و چون شهر کوچیک ما خودش خیلی خلوته خیابون تقریبا خالی از آدم بود) و من از دست آقایی که سوار بر پژوپارس بود و با سماجت و بی وقفه می گفت:« خوشگل خانم،جیگرتو ... » عصبانی شدم، با عصبانیت رویم را برگرداندم و  او جلو رفت، و نگه داشت من هم با یک سنگ بزرگ دنبالش افتادم و او فرار کرد، سنگ را پرت کردم، فکر نکنم به ماشینش خورده باشه ولی من تا رسیدن به خونه بی وقفه دویدم...نمیدونم به ماشینش خورد یا نه، اگه خورده که حقشه اگه نخورد که شانس آورد...

+با تشکر از شهرداری بابت تخریب پیاده رو ها به منظور تعبیه بهتر لوله های فاضلاب! این امر موجب پیدایش تعداد زیادی سنگ خوش دست در پیاده رو های شهرمان شده...

+ من یک عمر بود از این مزاحمان خیابانی می ترسیدم! الان دیگه برای دیدنشون لحظه شماری می کنم، برا تک تکشون تو پیاده رو سنگ هست:)

+یه کلاس دفاع سنگی(بروزن دفاع شخصی) باید دایر کنم.

+کاراموزی، خوب است، کاری ندارند بدهند من انجام دهم جز پانج و جابجا کردن مدارک، اما کولر و آدم های خوبی دارد، از فردا دفترهایم را آنجا می برم و می شینم داستان می نویسم:)


۰۹مرداد

جالب ترین بخش کنکور دادن من در تهران اینها بود:

1- دیشب که سوار اتوبوس شدیم، صندلی آنطرفی ما مهرداد ضیایی نشسته بود، یکی از معروف ترین بازیگران اصفهانی که احتمالا در سریال « در مسیر زاینده رود» در نقش فرهاد او را دیده اید.

2- وقتی روی زمین وسایلم را پهن کردم تا برگه ها توزیع شود، یک سوسک گنده مرده جلوی پایم افتاده بود.

3- وقتی بیرون آمدم پدرم، مادرم هردون منتظرم بودند، بعدش رفتیم پارک دانشجو:) و کلی پیتزا خوردیم، از سه دختر دانشجوی خوش اخلاق که لاک و عطر می فروختند عطر خریدم و سه چهار ساعتی سوال پیچشان کردم و در مورد کار و زندگیشان پرسیدم:)

4- الان یک بغض کهنه اندازه هلو ته گلویم هست، اما الکی است، نمی خواهم جدی بگیرمش، هیچ تلاشی بدون جواب باقی نخواهد ماند(شما هم بگید بعله)

5- از فردا باید بروم کاراموزی در همان اداره ای که قبلا  در این پست اشاره کردم، معمولا منظم ترین اداره شهر ماست:)

6- کمک راننده اتوبوسی که با آن برگشته بودیم، صورتش سوخته بود، جلوی ما می نشست هر چند دقیقه یکبار گوشی اش را بیرون می آورد، عکس پشت صفحه اش صورت نسوخته اش بود...

7- زندگی هنوز جریان دارد...

فا نو
۰۷مرداد

مامان تعریف می کند:« پسر همسایه از طریق وبلاگ نویسی با یک خانمی در یک شهر دیگر آشنا شده و قصد ازدواج با دختر خانم را نموده، دخترخانم که یکی یکدانه تشریف داشتند، اذعان نمودند که پدرم مرا به راه دور شوهر نمی دهند، اما عشق که بالا زد پدر کارخانه دار دختر خانم پسر را به شهرخودشان برد، عروسی گرفت، خانه و شغل و ماشین در اختیارش نهاد و زندگی خوشی را برای او و دخترش آغاز نمود(همه ایستاده به افتخار پدرعروس کف بزنید، یه تنه کار یه فامیل رو انجام داد)» مادر پس از تعریف کردن خاطره بالا از من پرسیدند که عایا در وبلاگ من هم خبری هست یا نه، بعد من که رویم نمی شد به او بگویم کلا اسم وبلاگم هم مورد دارد و از آن وبلاگ های:« من چقدر دختر گلی هستم، حیف که هیشکی نیست منو بگیره» هم نیست و کلی اندر احوالات اخلاق عن و چهره زشتم نوشتم، به مادر گفتم:« مگه شما کارخونه دارید؟» مادر در این لحظه پی برد که هردوی ما هم در نقش مادر و هم در نقش فرزند  قصور داشته ایم و معضل بی دامادی خانواده گردن هردویمان است، وی پس از لختی درنگ اذعان داشت:« آخرش باید بدمت به پسر خانم احمدی»

جدا از بحث تصور کردن من به عنوان یک کالا،لازم به ذکر است که پسر خانم احمدی در کشتی کار می کند و هر شش ماه یکبار به ساحل می آید و پس از سه هفته می رود و هیچ کس در محله حاضر نیست زن او بشود(با وجود اصرار ویژه ای که مادرش دارد)، غیر از من که یکبار گفتم:« فکر کن رو عرشه باشی دزد دریاییا حمله کنن» و بُعد دیگری از زندگی با شوهری در کشتی را مطرح کردم...خلاصه از آن موقع تا کنون من میدانم که اگر هیچ کس هم پیدا نشد، بازهم پسر خانم احمدی و کابین کشتی اش منتظر من هستند..

در این جا جادارد از همه آقایان وبلاگ نویس بخواهم که چشمانشان را خوب باز کنند، دختران وبلاگ نویس کارخانه دارها را دریابید...من که به همون نون و ماهی کنار پسر خانم احمدی هم راضیم، اما شما روی توانایی مخ زدنتان حساب بازکنید..

پی نوشت: هرکس این نوشته را جدی بگیرد، خیلی آهوست.

فا نو