موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۳۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱شهریور

روز آخر تابستان سال 1394 واقعا یک روز استثنایی و پیوسته بود:

  • دیشب باز هم نتوانستم بخوابم و سنگ مفت گنچشک مفت کردم و کتاب نورثنگر ابی را تا آخر خواندم. آخرش بغضم گرفت. این آخرین کتاب از حلقه کتاب های جین آستین بود که نخوانده بودم. دیگر نوشته ی جدیدی از جین آستین نمی خواندم. کتاب پر از تعلیق و کشش بود مثل همه آثار نرم و رمانتیک آستین.
  • صبح ساعت پنج سیا به اتاقم هجوم آورد و پرسید ساعت ها به عقب برگشته اند یا نه، به بله من قانع نشد و مجبور شدم تمام سایت هارا چک کنم و به او نشان دهم، او همانطور گیج و منگ به اتاقش رفت و زیرلب گفت:« بهتر، یکساعت دیگر می خوابم»
  • صبح ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه بیدار شدم. لباس پوشیدم دانشگاه رفتم تا ساعت دوازده و نیم طرح اولیه طراحی کردیم و با نگین روبرو شدیم. فردا عروسی خواهر نگین است،گفت که هفته بعد نوبت دفاع دارد و دانشگاه آزاد ثبت نام کرده برای ارشد. وقتی رفت هنوز عطرش به جا مانده بود...
  • چون قرار بود عصر به سینما برویم همراه فهیمه به خانه شان رفتم. آنجا خواهر کوچکتر فهیمه منتظرمان بود و من کلی سربسرش گذاشتم. هم او را خنداندم و هم آزارش دادم. مدام برایش شعر عذاب آور:«باز آمد بوی ماه مدرسه ...» را می خواندم که متنفر است او هم فحش می داد هم می خندید...
  • آرایش کردیم و ساعت سه و نیم راه افتادیم تا به سانس چهار و نیم سینما برسیم. مادر فهیمه در مقایسه با مادر من یک زن ترسو و جوان است. او بلد نبود مارا از خیابان رد کند و تقریبا نیم ساعت طول کشید تا از این سوی خیابان به آن سوی خیابان رسیدیم. همانجا پی بردم مادرم تا چه اندازه دلاور است.
  • فهمیدم فهیمه درهای دلش را دوباره گشوده...
  • اتوبوس بی نهایت شلوغ بود تا به سینما رسیدیم له له شدیم.
  • نیم ساعت طول کشید تا هر هشت نفرمان سرقرار حاضر شویم با این حال از موقعی که همه رسیدند تا زمانی که فیلم را دیدیم و در پارک کلی عکس گرفتیم و تا انقلاب رفتیم و باز راهمان جدا شد یکریز داشتیم می خندیدیم...مطمئنم اگر فیلم طنزی مثل نهنگ عنبر را هم نمی دیدیم بازهم همانقدر می خندیدیم...
  • از سروکول مجسمه مادر بالا رفتیم و با آن عکس گرفتیم...یک لحظه تجسم کردم پدرم عکس مرا روی کول مجسمه مادر ببیند. خخخ..بنظرم بعضی عکس ها هستند که هیچوقت پدر نباید ببیند. در عوض بچه ام باید ببیند و به مادر دلاورش افتخار کند.
  • بعد از سینما با طاهره یکراست رفتیم آمادگاه و کتاب جزء از کل را خریدیم و من رسما ورشکستگی ام را اعلام کردم و بدون شام به سوی خانه راه افتادیم. این کتاب روی مخم بود. خیلی مشتاق خواندنش بودم.طاهره یک میز تاشو را از یک مرد چاق هیز خرید که مدام میخواست شوخی کند اما بلد نبود و بخاطر همین از ما فقط چشم غره تحویل گرفت...
  • امروز فهیمه یکجور خاصی روسری ام را بست که همه بچه ها موقع دیدنم سوت می کشیدند. لباس هایم همان بود فقط آن گره لعنتی با یک مهارت فرانسوی وارانه ای بسته شده بود که کلی وجهه به چهره آدم می بخشید...
  • حین دیدن فیلم نهنگ عنبر از آنجا که بسیار دوستان جوگیری هستیم کلی فحش فارسی و انگلیسی آبدار نثار شخصیت رویا با بازی مهناز افشار کردیم. فهیمه مدام به او می گفت:« هارتلِس بِ.چ»
  • به خانه که برگشتم فهمیدم رامش سری به دانشگاهش زده و از مسیر جدید بسیار ناراضی است. قرار است چند جلسه اول دانشگاه را مادر با او همراه شود.
  • به خانه که برگشتم اسنک داشتیم همان غذایی که نتوانستیم بخریم...
  • به خانه که برگشتم خیلی خسته بودم.
  • به خانه که برگشتم رامش گفت آقایحیی -آشنای قدیم که اصلا فکرش را هم نمی کردم- سراغم را از او گرفته و رامش هم به او گفته که فانو این روزها سخت ترین و دشوار ترین روزهای زندگی اش را طی می کند.
  • مینی سریال غرور و تعصب با بازی کالین فرث را دیشب حین خواندن نورثنگر ابی دانلود کردم. بنظرم فیلم سال 2005 قشنگ تر از این سریال بود با این حال دیدن این سریال هم خالی از لطف نیست.
  • امروز اصلا غمگین نبود. چون سراسر روز فهیمه با من بود و درست همان موقع که دلتنگ شدم مامان به من زنگ زد و سراغم را گرفت. امروز استثنائا احساس بی خاصیتی را کنار گذاشته بودم.
فا نو
۳۱شهریور

من نمیتوانم با کلمات بگویم چقدر تحت تاثیر فیلم فایت کلاب قرار گرفته ام. به طرز شگفت انگیزی هرروز این فیلم، دیالوگ ها و صحنه هایش در ذهنم تکرار می شود. حتی نمی توانم در موردش تحلیل یا برداشت کلی بنویسم. مثل یک شراب کهنه و قوی شده...که باید جرعه جرعه نوشید تا حق کلمات ادا شود...من فقط دلم می خواهد ذره ذره ...هرچند وقت یکبار کوچک و کوتاه در مورد این فیلم بنویسم...

من با پولی که خودم به دست نمی آورم هرروز تلاش می کنم موجه تر از روز قبل به نظر برسم. این درحالی است که اکثر اوقات پول ها صرف تشریفاتی می شود که به طور ذاتی آن ها را غیر ضروری می دانم...بهرحال ...چه کسی غیر از تایلر می تواند جان کلام را به زبان بیاورد؟

فا نو
۳۱شهریور

برای اینکه نوشتن اینجور پست ها فقط جنبه درمانی، و نه مورد قضاوت قرار گرفتن را دارد ، ترجیح می دهم نظرات این قسمت را باز نگذارم.

  • دیشب باز هم نتوانستم به درستی بخوابم ، تا ساعت دو سه فقط فکر می کردم و بعدش هم...خب من واقعا نمی توانستم بخوابم. بدترین نوع شب بیداری را این شب ها تجربه می کنم. چون تصمیم دارم با روش هایی غیر از استفاده از دارو خودم را درمان کنم طبیعی است که روز بعد ساعت یک و نیم بعد از ظهر از خواب بیدار شوم.
  • مادر امروز بدمزه ترین غذاهای ممکن را پخته بود. هیچ نمیدانم چه بلایی سر دستپختش آمده. گوشت و لوبیا ها نپخته بود و سبزی ها مثله ترشی شده بود...بدترین قرمه سبزی...خودش قویا رد می کرد و تمام خانواده با تعجب و نگرانی این نکته را به او گوشزد کردند. وای اگر دستپخت مادر تا ابد اینجور بماند چه بلایی سرما می آید؟ احتمالا باز هم دوسه کیلو لاغر می شوم.
  • شکر خدا فردا قرار است تا ساعت دو دانشگاه باشیم، از آنجا هم همراه فهیمه می روم اصفهان و در خانه فهیمه ناهار می خورم و بعد با هم سر قرار سینما می رویم. قرار است فردا با بچه های دانشگاه برویم نهنگ عنبر را ببینیم.
  • اینکه فردا ساعت ها یک ساعت عقب تر کشیده می شوند به خودی خود خبر خوبی است. امیدوارم فردا یک روز خوب رقم بخورد.
  • امروز سیا گفت که یک دانشگاه آزاد پیدا کرده که ارشد معماری دارد و قبول شدنش هم اصلا سخت نیست. برای چند لحظه به او زل زدم و بعد درست زمانی که دلم می خواست  در جواب این خبرش زیر گریه بزنم پدر به دادم رسید و گفت :« کتابی را که دوست داشتی خریدی؟» یادم آمد منظورش کتاب « جزء از کل» است که یادم رفته بود از نمایشگاه بخرم. گفتم نه و بعد پدر اصرار کرد که فردا حتما بعد از سینما به آمادگاه بروم و کتاب را تهیه کنم. فکر کنم سیا خودش فهمید چقدر بد موقع حرف زده...و اگر می دانست این شب ها چه بی قراری هایی دارم و چه بی خوابی هایی را بخاطر دوراهی های زندگی ام تجربه می کنم ، قطعا بابت حرفی که زده بود بیشتر پشیمان می شد.
  • دوروز بود با رامش سر و سنگین شده بودم. سر یک اختلاف کوچک او مرا :« looser» خطاب کرده بود و درست در بدترین موقع ممکن این حرف را زده بود. خودش هم فهمید این لقب کوچک چقدر مرا رنجانده ، بخاطر همین امروز یک دستبند جدید به دست من بست و دل مرا به دست آورد. من که با دستبند میانه ای ندارم الان هرچه تلاش می کنم یک دستی نمی توانم دستبند تنگ را از دستم بازکنم.
  • این روزها خیلی زودرنج شده ام، از دست مهتاب، رامش، سیا، مادرم و مینو رنجیده ام. مورد آخر را حتی یادم نمی آمد کی مرا ناراحت کرد. بعد یادم آمد یکبار در خواب دیدم با هم دعوا می کنیم و همین باعث شده نسبت به او در دلم کینه پیدا کنم(دیوانه ترین علت ممکن)
  • کاش بتوانم کمتر شوخی کنم و لبخند بزنم. بابت این لبخند ها خیلی ها راحت به من توهین می شود و وقتی که می رنجم سریعا سعی می کنم با یک لبخند روحیه خودم را به دست بیاورم و طرف که فکر می کند من خیلی آدم بی رگ و غیرتی هستم باز هم به من توهین می کند. جدیدا فهمیده ام بیشتر از ظرفیتم توهین می شنوم و خیلی دیر واکنش نشان میدهم. زودآدم ها را می بخشم و دیر فراموش می کنم. کاش می شد بیشتر جدی باشم و کمتر بخندم...
  • امروز رمان نورثنگر ابی را تمام کردم. باورم نمی شود الان همه کتاب های جین آستین را خوانده ام. دیگر خبری از آن هیجان های جذاب و تعلیق های عالی نیست. تمام داستان هایی را که فرصت چاپ پیدا کردند خوانده ام ....
  • دلم برای کسی تنگ شده، جالب اینجاست که خودم نمی دانم چه کسی...فقط الان حس می کنم زندگی خالی تر از آن چیزی است که باید باشد...
  • انجمن داستان تعطیل شد.
  • هوا به طرز غم انگیزی سرد است. پاییز همیشه مرا غافلگیر می کند.
فا نو
۳۰شهریور

وای اگر این خیال دوستی، یا دوستان خیالی نبودند چقدر آدم تنها می شد...

فا نو
۲۹شهریور




سخنرانی پادشاه یکی از فیلم هایی بود که امروز دیدم. اصلا نمیدانم برای چه این فیلم را تا بحال ندیدم. احتمالا به دلیل وجود یک داستان سرراست و قابل حدس، اما نکته ای که درباره این فیلم باید بدانید این است که در این فیلم بیشتر از خود داستان شخصیت ها و بازیگر ها مطرح هستند. کالین فرث یکی از درخشان ترین بازی هایش را به رخ کشیده... او به خوبی لکنت را نشان می دهد. لکنت نه تنها توقف کلام، بلکه سرخ شدن صورت، حمله های عصبی و حس حقارت را به خوبی می شود در چهره او دید... غیر از او هلنا بونهام کارتر نیز به عنوان همسر پادشاه شخصیت تاثیر گذاری است... نوع فیلمبرداری این فیلم هم به تلقین حس عذاب و فشار و مکث های طولانی(به جهت وجود لکنت) بسیار کمک کرده...یکی از سخت ترین دقایق فیلم برای من دیدن صورت همسر پادشاه بود،  زمانی که پادشاه در ملاعام نمی توانست کلمات را ادا کند درحالی که همه منتظر شنیدن صحبت های او بودند. و یا زمانی که پادشاه در اتاق خواب متن های سخنرانی را به همسرش نشان می داد و از عجز و ناتوانی خودش اشک می ریخت...به دلیل همذات پنداری شدید دیدن این فیلم لحظات سختی را برای من به همراه داشت چون فارغ از صحبت از فیلم:
 یکی از بهترین عزیزان من در مقطعی از زندگی اش دچار لکنت بود.کاملا واقف هستم که این مشکل تنها از طریق روان درمانی حل می شود و فشار و سخت گیری احمقانه ترین شیوه درمان است. نه تنها لکنت ، ما در زندگی خودمان هرروز دچار مشکلات عدیده زیادی هستیم ریشه های عمیق روحی و روانی دارند.
 دیگر اینکه هیچکس با لکنت به دنیا نمی آید(همانطور که لیونل در فیلم سخنرانی پادشاه به آن اشاره می کند).

فا نو
۲۹شهریور

امروز روز باطلی بود:

  • دیشب می خواستم زود بخوابم، تا دوباره با تنظیم کردن زمان خوابم به آرامش سابقم برگردم. اما تا ساعت دو و سه فقط غلت می زدم. ساعت سه تصمیم گرفتم از شب بیداریم استفاده کنم و یکی از فیلم هایی که خیلی وقت بود می خواستم ببینم را با اینترنت شبانه دانلود کنم. از قضا یک سایت دانلود فیلم پیدا کردم با سرعت افسانه ای... من هم مثل هر انسان آزمند و حریصی فیلم پشت سر فیلم دانلود کردم . تا اینکه یکهو دیدم ساعت پنج و نیم صبحه و من 8 گیگ رایگان فیلم دانلود کردم. اگر فکر می کنید من حین خوابیدن از شب بیداریم پشیمان بودم به شدت کور خوانده اید.
  • ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه در دانشگاه جمع شدیم تا برای آلترناتیو های فصل طراحی پایان نامه دور هم حرف بزنیم. با اینکه تصمیم گرفته بودیم کمتر چرت و پرت بگوییم و بیشتر کارکنیم. بیشتر چرت و پرت گفتیم کمتر کار کردیم. تقسیم کار کردیم تا در خانه به باقی کارها رسیدگی کنیم.
  • امروز در اینستا دیدیم که یکی از همکلاسی هایمان از پایان نامه اش دفاع کرده با حسرت آه کشیدیم و دعا کردیم یکماه بعد ماهم چنین پستی در اینستایمان بگذاریم.
  • ورودی های جدید دانشگاه همه در و داف تشریف دارند. همه شان جای خواهر بزرگتر من ...آنقدر آرا بیرا کرده اند که همه شان سه چهارسال بزرگتر از سنشان به نظر می رسند.
  • امروز که درکتاب خانه دورهم حرف می زدیم و گهگاهی هم کار می کردیم برخی از هم دانشگاهی های بی فرهنگمان کلی آزرده خاطر شدند. ما که چهارسال بود از کتابخانه به عنوان آتلیه آزادمان استفاده می کردیم اصلا به روی خودمان نیاوردیم(نمونه کاملی از ادب و فرهنگ)
  • وقتی برگشتم خانه...در یک اقدام متحورانه تمام فیلم هایی که دیروز دانلود کردم را دیدم . توجیهمم این بود که بعدا بخاطر دیدن فیلم های جدید وقتم تلف نشود.
  • به ناشر گفتم اگر عکس با کیفیت می خواهد به من بگوید. گفته خبرم می کند.
  • برای مسئول انجمن علمی داستان هایم را فرستادم. بعد با دستانی لرزان برایش نوشتم که علاقه ای به خواندن داستان هایم در جمع ندارم ، فعلا فقط خودش نقد کند. او هم پیگیر نشد چرا که احتمالش می رود انجمن منحل شود. اتفاقی که امیدوارم نیفتد.
  • آب قطع شده و همه گفته اند تا دو سه روز آینده  آب در لوله ها جاری نخواهد شد. به اندازه نصف روز آب ذخیره کردیم به امید بازگشت آب...
  • امروز هرجا می رفتم صحبت از اختلاف رای ژوله و حیایی بود. انصافا درست که ملت جوگیری هستیم اما من معمولا از این جنجال ها و شلوغ بازی ها خوشم می آید.ولی تا بحال کسی را ندیدم موافق این جریان باشد. بخاطرهمین تصمیم گرفتم با اولین کسی که موافق باشد ازدواج کنم. نیمه گم شده ی من ...چه کسی می تونه باشه...
فا نو
۲۸شهریور

طی یک تحول جدی تصمیم گرفتم روزانه نویسی کنم، اینجوری که خاطرات روزانه ام را بنویسم حتی اگر خیلی بیمزه و مسخره باشند، و و چون غیر از برای داستان زورم میاد خودکار دستم بگیرم تصمیم گرفتم که اینجا خاطراتم رو تایپ کنم.می خوام سیر تحولات نزولی یا صعودیم رو اینجا مد نظر قرار بدم. شمام حوصله داشتید بخونید، حوصله نداشتید عسک میذارم، عسکاشو تو اینستاگرام ببینید:

  • خداروشکر مهر شروع شد و عالم و آدم رهسپار دانشگاه و مدرسه شدند. یعنی از بزاز و بغال محل گرفته تا تمام کائنات پیرامون خانه ما همه تصمیم گرفتند تحصیلات تکمیلی بگیرند. درخواست کارم همه جا رد شد و تصمیم گرفتم تا بعد از پایان نامه سراغش نرم. چون پدر علنا با سر کار رفتنم مخالفه، من هم همچین اصراری ندارم(فعلا) .
  • دو جفت دیگه از بچه های دانشگاه با هم ازدواج کردند و بدین ترتیب تمام بچه ها سروسامان گرفتند. یک جفتشان هستند که از همه بیشتر به هم نمی آیند. هرروز در گروه تلگرام بچه های دانشگاه جلوی جمع قربان صدقه هم می روند و کاملا علنی فحش می خورند.
  • امروز چهارفصل از پایان نامه را همراه مهتاب و فهیمه کامل کردیم و به دانشگاه بردیم دیشب نخوابیدم ، در عوض امروز عصر که خوابیدم چون اتاقم شیروانی است ، با صدای وحشتناک برخورد قطره های باران با سقف نازکم از خواب پریدم. یک پتوی کودک در اتاقم دارم آن را دور خودم پیچیدم و رفتم روی پشت بام زیر باران نشستم تا باران تمام شود، بعد به حمام رفتم و خودم و پتویم را شستم.
  • جلسات انجمن به دلیل شروع درس و دانشگاه تق و لق گشته ، ولی من مصممانه دوست دارم ادامه پیدا کند. چرا؟ چون تنها نقطه اتصال من با بچه های رشته ادبیات و علاقمندان به شعر و داستان است.
  • یکی از انتشاراتی ها که پیج مرا فالو کرده عاشق نقش قالی مادرم شده و می خواهد طرح آن را برای یکی از کتاب ها بخرد. من حاضرم مفتی آن را تقدیمشان کنم که بعدا بتوانم برای چاپ یکی از رمان هایم با آن ها رایزنی کنم.
  • اتفاق جدیدی نیفتاده ، غیر از اینکه امروز یکی از بهترین دوستانم بعد از چهارسال رفاقت خیلی رک و راست به من گفت:« من هیچ وقت باور نکردم و نمی کنم که تو دوست پسر نداری» من هم خیلی راحت تر به او گفتم:« مرا به باور تو نیازی نیست. دوست پسر نه مداله، نه لکه ننگ.»
فا نو
۲۷شهریور

بعضی از دوستان هنوز باور ندارن که این جناب مرد جدی که صاحب وبلاگ « بعد از خواندن بسوزان» بود مطالبش رو از جاهای دیگه کپی می کرد، لطفا به آدرس زیر مراجعه بفرمایید و از جزییات مطالب بهره ببرید:

http://badmast.blog.ir/post/60

فا نو
۲۷شهریور

تا حالا دو نفر از پیوند های وبلاگم کلاهبردار و سارق اینترنتی از آب درومدن و من دیگه به خودمم اعتماد ندارم...اصلا تو این دنیای وحشی انگار هیشکی به هیشکی رحم نمی کنه، دوستان دزد و سارق لطفا دست کثیفتونو از روی دل نوشته های ملت بردارین اون دنیا با سیخ داغ ... ها!

فا نو
۲۶شهریور




چند روز پیش اتفاقی شبکه ها را عوض می کردم که دیدم در یک شبکه دختری با موهای بلوند و تیپ سالهای 1950 در خیابان می دود و بعد مردی شبیه همفری بوگارت دست او را محکم می گیرد و می گوید:« منظورم این بود که توی مسابقات تند نویسی شرکت کنی نه اینکه با من بخوابی!»
خب بنظرم تمام عناصر لازم را داشت تا مرا به خودش جذب کند. فیلم populaire یک فیلم فرانسوی زیباست، شبیه به آنچه که در فیلم artist دیدیم ، اینجا هم شاهد هستیم. روایت زندگی دو نفر که در راه کشف استعداد ها و رسیدن به خواسته هایشان که همان مطرح کردن خودشان در دنیای مدرن است، به یکدیگر دل می بازند. و این دلباختگی اصلا کلیشه ای نیست چرا که از همان ابتدای فیلم به آن عادت می کنیم و بعد بیشتر از عشق و علاقه به کندوکاو میان شخصیت ها می پردازیم. لوییز مردی تنها، باهوش و اقتصاد دان و فرصت طلب است و یک نجیب زاده واقعی که دلش نمی خواهد قولی بدهد که نمی تواند پای آن بایستد منتها پای هزاران قول نداده می ایستد. رز ، دختر شخص اول داستان یک دختر دهاتی سر به هوا و احمق و دست و پا چلفتی است که فقط یک حسن خوب دارد و آن میل به تغییر سرنوشت خودش است. درحقیقت رز بیشتر از آنکه استعداد داشته باشد اراده دارد. در این میان رز بی استعداد و ابله تنها توانایی اش را کشف می کند و توجه لوییز را به آن جلب می کند و در مصاحبه کاری موفق می شود. بعدا لوییز تلاش می کند که از طریق همین استعداد که تند نویسی با ماشین تایپ است ، رز را به بالاترین مرحله ممکن در این زمینه برساند. لوییز در اینجا نقش مرشد و مربی پیدا می کند، نه در تند نویسی بلکه در کشف و پرورش استعداد، پشتکار داشتن و هماهنگی روح و روان با جسم...نکته دیگر شجاعت بی حد و حصر رز می باشد ...شجاعتی که از یک آدم بی حواس خیلی سراغ نداریم، رز بی نهایت در گفتن و عمل کردن جسور است، در ابراز عشق نیز هیچ ترسی ندارد... چیزی که بیشتر از همه لوییز محتاط و عقل گرا را می ترساند...
یکی از صحنه های قشنگ این فیلم وقتی است که لوییز از رز می خواهد که به روستایش برگردد و کریسمس را پیش پدرش بگذراند، رز که نمیخواهد پیش پدرش برگردد اصرار می کند که لوییز اجازه بدهد او بماند و با گفتن دیالوگ زیر سعی می کند لوییز را اغوا کند:


فیلم populaire  یک فیلم گرم و دوست داشتنی است که بیشتر دخترانه است( برای آقایان همان بهتر که مد مکس را چندبار دیگر ببینند) و به قول یکی از شخصیت های داستان ، باب:« امریکا برای تجارت است،فرانسه برای عشق».
فا نو