موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۱۶ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۷آبان

یادتان هست در مورد سکانس های بی اهمیت اما دوست داشتنی فیلمها نوشتم؟

سکانسی که امروز به آن اشاره می کنم هم تقریبا کم اهمیت است، در مقایسه با سکانس های پر تب و تاب و زرق و برق دار فیلم مکس دیوانه (جاده خشم) با این حال علی رغم خشونت این فیلم، این سکانس حال خوبی دارد.

درحالی که فیوریسا (تنها زن مبارز گروه) در حال آماده کردن تفنگش است جوی جاودان اورا نشانه می گیرد. در این زمان تنها زن باردارِجو در را باز می کند و خودش را بین فیوریسا و جو می گذارد. او خودش باور دارد که یک شیء نیست ولی این را هم می داند که در نظر جو جاودان او چیزی جز یک پوسته به دور پسربچه آینده نیست. بخاطر همین تنها سرمایه و دارایی اش(شکم برجسته و باردارش ) را قمار می کند. او اولین و ابتدایی ترین حقش را برای آزادی به خطر می اندازد. درحالی که در چهره زیبا و مادرانه اش کوچکترین پشیمانی یا ترسی نیست.

نکته دیگر این سکانس زنان دیگر است. دست زنان دیگر او را به ماشین (تنها امید رستگاری و آزادی) متصل می کند. اتحادی که ناشی از آگاهی است آنها را مصمم تر جلوه می دهد. زن جوری لبه ی ماشین ایستاده که انگار هرلحظه امکان دارد به بیرون بپرد. او هربهایی را برای بدست آوردن رستگاری و به حقیقت پیوستن رویاهایش خواهد داد. زنهای دیگر، امیدها و باورهای دیگر، مانند رشته ای نازک از زیبایی و کمال او را به مسیر رستگاری پیوند زده اند. زن دیگر(کامل ترین زن) کسی است که شلیک می کند(فیوریسا)

من جدا از دیدن این صحنه لذت می برم.

فا نو
۲۴آبان



Hi everyone,my name is fano.I`m 22 years old.I graduated from urban engineering major from university this fall.I`m not good at speaking English ,so i started taking English class.
15-2015-november
فا نو
۲۱آبان

وقتی مچاله شده ام، وقتی فقط خودم میتوانم خودم را بغل کنم کنارم می نشیند. مچ پای لاغرم را در دستش می گیرد. از ریزش موها و اشک هایم می ترسد. از فردا می گوید. که روشن است. پر نور، پر امید پر اتفاق های تازه و جذاب. از گذشته ام می گوید. چیزهایی را می گوید که من یادم رفته یا آنقدر کمرنگ هست که در خاطرم نماند، گذشته ای که جور دیگری بود. گذشته ام پر از شادی، پر از موفقیت پر از تلاش. از شب بیداری هایم می گوید. آنها را مثل مدال به سینه ام می آویزد. یک عالمه حرف خوب دارد که در مورد من بزند. اصلا هیچ کس در این عالم نمی تواند انقدر بی دلیل و مسخره کسی را به خودخواهی من دوست داشته باشد.
گاهی اوقات از مادر وحشت می کنم. چطور در این موقعیت، الان و اینطور پای من نشسته. چرا این همه به من ایمان ، این همه امید دارد. این همه بی خودی بی خودی مرا دوست دارد. آن هم وقتی که همه، از جمله خودم از من متنفر هستند.

من که هیچ جا با او نمی روم، این همه بددهن، مردم گریز و دوست ناداشتنی هستم.من که 54 کیلو حجم اضافه هیچ چیز نیستم. او مرا ، با همین بی خاصیت بودنم، به همین بی ادبی، نفهمی و کج بینی، او مرا همینجور که هستم، خیلی دوست دارد.

فا نو
۱۸آبان
پس از اینکه مهارتهایم در زبان انگلیسی دوترم پایین تر از انتظاراتم برآورده شد با دیدن فصل بیست و ششم سیمپسون ها هم زخم های روحی ام را التیام می بخشم و هم کمبود مهارتهایم را در تشخیص اصلاحات کوفتی انگلیسی. باشد که رستگار شویم.

فا نو
۱۷آبان

به یمن الهی فقط این گزینه باقی مانده بود که کسی از من اجازه بگیرد عاشق کسی باقی بماند.

که شکر خدا این هم اتفاق افتاد.

جالب اینجاست که من آنقدر مجری برحق این قضیه بودم که اجازه هم دادم!!!

کَن یو بِلیو؟

* یک تذکر در مورد این پست، فردا امتحان تعیین سطح زبان دارم:) آیم سو اکسایتِد!

فا نو
۱۴آبان
امشب پدر در خانه نشسته بود و به سادگی اعترافی کرد خطرناک و هولناک و خنده دار!
از او پرسیدم که چرا با اینکه میدانست رامش اشتباه می کند جلوی او را نگرفت. او گفت :« جلوی بچه هایی مثل تو را راحت می توان گرفت، تو کمی پافشاری می کنی اشک میریزی وبعد زود راضی می شوی. محال است کاری را که ما دوست نداشته باشیم انجام دهی . اما رامش فرق دارد. محال است کوتاه بیاید. درست یا اشتباه باید به او اجازه داد کاری که می خواهد را انجام دهد تا آرام بگیرد »

میدانید من به این حرف خندیدم. خندیدم به اینکه انقدر زود راضی می شوم و ترسو هستم، اما حتی اشتباهات رامش هم بخاطر ایستادگی و مقاومتش قابل احترام است. یک داستان کلیشه ای : فرزند یاغی و شجاع همیشه دوست داشتنی تر است. حتی برای خود من...
فا نو
۱۳آبان

دست بردم جلو و گوی رو از سیا قاپیدم. خندید و گفت:« حالا مثلا چیکار می خوای بکنی»

گوی را توی دستم تکان دادم و گفتم :« آرامش می گیرم»

- دیوونه این گوی اعصابه باید دوتا باشه تا آرامش بگیری.

من همان یکدانه گوی را در دستم تکان میدهم و سیا می گوید:« دیوونه برام دعا کن، خدا به حرف دیوونه ها بیشتر گوش میده»

لحنش جدی بود.

خدایا کار این رو هم راه بنداز...

فا نو
۱۳آبان

درست یادم نیست ، فکر کنم چهارده پونزده سالم بود که فیلم « دارو دسته نیویورکی» را دیدم. نه اسکورسیزی می شناختم و نه دنیل دی لوئیس. فقط به این خاطر دیدم که تازه فلاپی خور کیس کامپیوتر را برداشته بودیم جایش پورت USB گذاشته بودیم.بعد پسر عموهایم که هوارتا فیلم داشتند مدام میگفتند فیلم بیلی قصاب رو ببینید!!! بعد ما فکر می کردیم بیلی قصاب نقش اول و آدم گُل داستان است. از بس که پسرعموهایم مدام می گفتند:« ای جان بیلی قصاب»

خلاصه برادرم فلشی خریداری کرد و فیلم را گرفت و با تصرف و تلخیص به ما نشان داد. خواهرم همانجا تایتانیک ندیده شیفته جان بر کف لئوناردو دی کاپریو شد. آن موقع او را هم نمی شناختیم. فقط می گفتیم این پسر موزرد چشم آبیه! من اما محصور قصاب شده بودم. سبیلش، چشم مصنوعی اش، لحن خونسرد حرف زدنش، حتی قطرات خونی که روی پیشانی و گونه اش به جا می ماند!

عاشق تمام دیالوگ هایی بودم که نمی فهمیدمشان، آن موقع شنوایی انگلیسی ام افتضاح بود و پسر عموهایم هم از ما بدتر. چیزی به اسم زیرنویس هم نه آنها داشتند نه ما سراغ می گرفتیم. ولی من شیفته سکانس رای گیری بودم. از سکانسی که قصاب درهارا باز می کند و می گوید:«روز انتخابات است!»تا زمانی که کاندیدای برنده را چاقو می زند و بعد می گوید:« دوستان من این رای اقلیته»

فیلم مثل اغلب فیلم های اسکورسیزی است. با زیرلایه هایی پیچیده تر و سیاسی تر . جوری که با تاریخ گنگستر های آمریکا بایدبیشتر آشنا شوید. فیلم به نامردی هیچ اسکاری نگرفت و نمره Imdb اش هم باتوجه به ارزش واقعی اش خیلی کم است(هفت و نیم!!!!) اما آنقدر روال تعریف داستان ، المان ها و نشان ها و نور و موسیقی و شخصیت پردازی زنده و جاندار و پویاست که حتی یک دختر پانزده ساله که انگلیسی بلد نیست بدون زیرنویس هم فحوای آن را متوجه شود.

این وبلاگ یک پست به بیل کاتینگ مدیون بود که الان برطرف شد.


فا نو
۱۲آبان

هروقت از خودم خیلی بدم میاد و حس می کنم تو زندگیم مفید نبودم و تصمیمات اشتباه زیاد و حماقت های بیشماری را مرتکب شده ام ، به کسانی فکر می کنم که بعد از دوبار گندکاری بلاگفا بازهم برگشتند و همان جا نوشتند به امید اینکه تا سه نشه بازی نشه!

آنوقت کمی به خودم امیدوار می شوم.


فا نو
۱۱آبان

من از گوشه و کنایه متنفرم. خودم خیلی کنایه بلدم و تیکه انداختن جزو مهارت های ذاتیمه اما سالهاست رو خودم کار کردم اینطوری حرفمو نزنم. مستقیما بی پرده و رک به طرف حرفمو بگم. هم کدورتی نمیمونه هم دودلی و شک و تردید و دلخوری از تو رابطه ها حذف می شه.

از نصیحت لفافه ای هم بیزارم. یعنی اگه دوستام بهم بگن این اخلاقت مزخرفه کلی حال می کنم و بعد تلاش می کنم رفتارمو خوب کنم اما وقتی کسی کنایه می زنه که مثلا فلان جا فلان اشتباه رو کردی چون جرات نداشت اینو مستقیما بگه من لج می کنم و بدترشو انجام میدم.

حالا که من تصمیم گرفتم گوشه و کنایه نزنم و دوسه سالی هست که تو ریاضتشو کشیدم همه یاد گرفتن حرفشون رو توی لفافه مزخرف و مصنوعی بپیچند. ای کاش من خر بودم و خل و نمی فهمیدم طرف منظورش چیه. اما وقتی خودت اهل گوشه و کنایه باشی سریع می فهمی طرفت سر چی داره بهت تیکه میندازه و اگه مثله من تصمیم گرفته باشی رک صحبت کنی دستت بسته می شه بعد مجبوری خودخوری کنی.

اما از یه چیز مطمئنم. من توی این قضایا که الان میگذره به کسی ظلمی نکردم. دو رو نبودم. حتی اگه روی سگم بالا اومد سعی کردم همونو نشون بدم نه اینکه در ظاهر سلام و عشق و دوستی و در باطن فحش و تهمت.همین باعث میشه فکر کنم اوستا کریم حواسش بمن هست و نمیذاره حقم پایمال بشه. حقی که خودم پخشش کردم زیر پا.

خدایا ممنون که وقتی سرکش و لجوج و گریان، با پاهایی توی بغل گرفته باهات قهر کردم هنوز به من امید داری. خدایا من خستم، ولی نمیتونم بخوابم. گرسنه ام اما میلی به غذا ندارم.خدایا من دردی دارم که خودم نمی دونم چیه ولی فقط میدونم درمانش پیش توئه .

فا نو