موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۱۸ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۸آذر

سالها پیش به این نتیجه رسیدم که زمانی که یک نفر به تنهایی گناهی -خطائی مرتکب می شود امکان اصلاح و هدایتش بسیار زیاد است ولی هرچقدر شرکای جرمش بیشتر باشند امکان اصلاحش اش به همان اندازه کمتر و گمراهی بیشتر می شود. چرا که وقتی یک گروه در میان خود خطا ها و اشتباهات را جایز بدانند آن را نه گناه و نه خطا بلکه چیز دیگری تعبیر کرده و به نوعی آن را توجیه می کنند. به خاطر همین اغلب نفرین شدگان الهی به صورت جمع و قوم بوده اند.

هدف از بیان این نتیجه معرفی سریال جدیدی بود که من دیدنش را شروع کردم. راستش بعد از دیدن قسمت های دانلود شده سریال بد و بی سرو ته «آشنایی با مادر» دیدن سریال « Its always sunny in Philadelphia » را شروع کردم. و چه تصمیم قشنگی! کیفیت بصری سریال به شدت پایین و با کمترین امکانات ممکن ساخته شده ... داستان سه دوست (به همراه خواهر یکی از این سه )که یک بار (برای سرو مشروب) را راه اندازی و کنترل می کنند.در ابتدا تِم کلی سریال شاید شبیه به بقیه سریال ها باشد اما اشتباه نکنید. این سریال حقیقتا چیزی بیشتر از یک سریال کمدی خانوادگی است!

برای دیدن این سریال ابتدا باید تمام تصوراتتان را از سریال طنز و یا سریال اپیزودیک و خانوادگی به دور بریزید. دنبال هیچگونه نتیجه گیری و پند و اندرز و نکته اخلاقی ای هم نمی توان  گشت... سریال چیزی بالاتر از این ها را مد نظر دارد. این سریال خودِ انسان را به چالش می کشد. تصور کنید،  پنج آدم که هر کدام به نوعی با هم وابسته اند، پدر و دختر، برادر و خواهر ، دوست و همکار! همه این ها به نوعی با هم ارتباط فامیلی و دوستی دارند اما، در این سریال حرف اول را منافع شخصی می زند. یعنی هرکس می خواهد از هر اتفاق و هر امکانات و هر موقعیتی نهایت استفاده را به نفع خودش ببرد... هیچ خط قرمزی هم وجود ندارد.شاید پیام اصلی سریال در همین باشد:« زندگی واقعی !که اغلب اوقات نتیجه دقیق و مشخصی ندارد اما همچنان کنش ها و واکنش های ما در برابر آن مهم است!»

علاوه بر نشان داد هرز رفتن انسانیت ، یک نکته دیگر هم در این سریال دیدنی است، آن هم انسان مدرن است. مسائل جالبی در سریال به چالش کشیده می شود، مثلا یک قسمت توجه خاص مردم به معلولین مطرح می شود و بعد همه شخصیت ها می کوشند تا با معلول جلوه دادن خود از دیگران سواستفاده کنند. یا در قسمتی دیگر گروه در مواجهه با یک سیاه پوست متوجه می شوند که دوستان رنگین پوست کمی دارند و هرکدام می کوشند برای خوب جلوه دادن خودشان هم که شده دوستان رنگین پوست پیدا کنند و در این پروسه خود دچار انواع و اقسام شوخی های نژادپرستانه می شوند. یا در قسمتی دیگر یک یهودی که تازه از اسرائیل برگشته ادعای مالکیت مشروب فروشی را می کند و شخصیت های سریال در حالی که به درستی تصویر روشنی از کشور او ندارند به او می گویند:« نمیدونیم تو از کجا اومدی ولی تو کشور ما حق نداری همینجوری سرتو بندازی پایین و خونه مردمو تصاحب کنی» اشاره واضحی به غصب فلسطین توسط اسرائیلی ها و کم اطلاعی خود شهروندان امریکا از شرایط مردم فلسطین ...

به طور کلی این سریال با بودجه کم اما فکری واضح و پویا ساخته شده ، با شوخی های عمیق! یکی از جالب ترین ویژگی های این سریال این است که گهگاهی همه آن ها با هم صحبت می کنند و هرکدام از آن ها در آن واحد هفت هشت دیالوگ جالب و قابل توجه را تند تند ادا می کنند و این نشانگر خلاقیت والای نویسندگان و هم چنین اجرای فوق العاده بازیگران است.

کسانی که بیش از حد اخلاقگرا هستند شاید نتوانند حجم حرفهای رکیک جمع را تحمل کنند، اما اگه به آن به عنوان پوسته ای برای نمایش سطح گمراهی انسان مدرن نگاه کنید، و همچنین سلسله وقایع هر اپیزود را دنبال کنید، می فهمید که این سریال ارزش تماشا را دارد.شاید مهم ترین ارزش آن به همین طراحی پوستر و نامگذاری اش باشد، اینکه فیلادلفیا در سریال هرگز آفتابی نیست و علاوه بر آن آدم های ساکن آن هم آنچنان درخششی از خود نشان نمی دهند.

پی نوشت: هروقت من دیدن سریال طنز جدیدی را شروع می کنم شما بدانید و آگاه باشید که شرایط زندگی ام کمی دشوار شده:)

فا نو
۲۷آذر

آل پاچینو: «به ما می گفتند بچه خوشگلهای دهه هفتاد»

فا نو
۲۷آذر
اسمش را مَستِر آو اَکسِنت گذاشته ام (ارباب لهجه) و به اختصار او را مَستر صدا می کنم. از بس که لهجه غلیظش (در فارسی) لهجه انگلیسی اش را هم نابود کرده و خودم هم با همان لهجه این تاثیر را انکار می کند و قاه قاه می خندد. به شدت نژاد پرست و ظاهر پرست است . دوسال از من بزرگتر است و خودش می گوید که مادرش هر خواستگاری که به خانه شان زنگ زده را به خانه راه داده ... به طرز وحشتناکی قصد ازدواج دارد و حاضرم قسم بخورم هیچ دختری بیشتر از او قصد ازدواج دارد. می گوید مال پرست نیست اما طبق شواهد و گفته هایش بی نهایت نژادپرست، مال پرست و ظاهر پرست است. آخرین خواستگارش زیر برف یکساعت منتظر او مانده تا سر قرار حاضر شود و او چون خواستگارش «سبزه» بوده و نه «سفید» تحویل نگرفته و بازهم براساس گفته های خودش تمام مدتی که پسر بیچاره داشته حرف می زده او کیک شکلاتی سفارش داده و با لذت فقط به کیک فکر کرده... میگوید خواندن زبان بی فایده است، بر طبق گفته دوستش که تافل دارد و در کلاس قرآن به بچه ها زبان یاد می دهد. می گوید مهندسی خواندن برای دختران خوب نیست، بر طبق گفته یکی از دوستانش که مشاور ازدواج است و گفته اغلب زنانی که طلاق می گیرند مهندسی خوانده اند(چه نوع مهندسی را مشخص نکرده). می گوید شعبه دیگر کلاس زبانمان خوب نیست چون چند دانش آموز افغان در آن درس می خوانند(خیلی جلوی خودم را گرفتم که وقتی این حرف را زد از کنارش بلند نشدم و نرفتم) بعد هم حرفهای دیگری در مورد آنها زد دکمه های کیبوردم شرمشان می آید تایپ کنند. در همین حد بدانید که او احمق ترین و ظاهربین ترین و بی خاصیت ترین انسانی است که در کل عمرم دیده ام.

کلکسیون کاملی از همه آدم هایی است که من خوشم نمی آید. مدام حرف می زند و یک لحظه ساکت نمی شود، گوش هایش انگار نمی شنوند، بین حرف همه می پرد، علاقه عجیبی به اثبات حرفش دارد و اعتماد به نفسش به طرز دلخراشی بالاست. جاه طلب است و در حالی که اجازه می دهد خواستگار های جدیدش بیایند عکس آخرین خواستگارهایش را از گوشی اش پاک نمی کند. بین سنت و مدرنیته گیر کرده و از همه بدتر و بدتر و بدتر نه ایمیل دارد و نه هیچ حساب اینترنتی دیگری!
خب می دانید رابطه من با او چطور است؟ شاید باورتان نشود، فانوی نفرت پراکن خشن و بددهن چهارسال پیش واقعا دختردلپذیری شده، من کنارش می نشینم و درحالی که صفحه اخبار انگلیسی گوشی را زیرو رو می کنم تمام آمال و آرزوهایش را می شنونم و هروقت که او برای نفس گرفتن چند ثانیه ای مکث می کند جمله های کوتاهی در مورد موضوعی که صحبت می کرد می گویم و به یک کلام ، من او را تحمل می کنم. می دانید سرو کله زدن با او را نوعی خلق شخصیت در نظر گرفته ام و باور کنید یا نه، می توان در آن واحد از این یک نفر آدم هشت شخصیت با هزار خلق و خوی متفاوت خلق کرد.
فا نو
۲۵آذر

باران شروع به باریدن کرد،مهتاب که سوار اتوبوس شد دویدم و یک تاکسی گرفتم و به او گفتم:« آقا اگه بخوام تا همین کوچه بعدی منو دربست در خونه ببرین چقدر می گیرین؟»

خیلی پول نقد نداشتم، توی کارت اعتباریم هم پولی نداشتم. همه پولهامو خرج کرده بودم. پیرمرد گفت:« سه تومن» به آرومی گفتم:« فقط دوتا خیابون اونورتره آخه، من بهتون دو تومن بدم راضی هستید؟»

بعد نمیدانم چه شد و چرا خواستم یکباره با یک غریبه درد و دل کنم. یک واکنش عادی بود. نسبت به تمام آن سه باری که از صبح تا ظهر گریه کرده بودم خواستم تلافی کنم:« آقا من امروز تولدمه ولی یه نفر خیلی اعصابمو خورد کرده و ناراحتم کرده فقط میخوام سریع برسم به خونه پیش خانوادم! با دوتومن راضی هستید؟»

یکباره خندید و توی ماشینش دنبال شکلات و شیرینی گشت و بعد گفت که هرچقدر بدهم او راضی است و امیدوار است هزار سال زنده باشم . بعد گفت که ناراحتی ارزشی ندارد و چند سال بعد این اتفاقات بی ارزش به نظر می رسد زندگی مثل برق و باد می گذرد و همین خنده ها و پیش خانواده بودن هاست که می ماند. با تمام خودداری اما رد اشک و قطره های باران هنوز روی گونه ام بود که مرا جلوی خانه پیاده کرد داخل ماشینش را گشت و یک دویستی نو به من داد و گفت که امیدوار است نه فقط روز تولدم همه روزهایم قشنگ  باشد.

زنگ در خانه را زدم. انگار هزارتا بازوی گشوده داخل خانه منتظر بود که مرا در آغوش بگیرد. کسانی که نه اشک هایم را نشانه ضعف می دانستند و نه غصه ام را سطحی ... آدم هایی که می دانستند غصه ام چیست، دردم چیست و چطور درمان می شوم...کاش می شد روز تولد را از صفحه تقویم خط زد تا از آن انتظار فوق العاده بودن نداشت ...

انتهای بیست و چهارم آذرماه هزار و سیصد و نود و چهار

فا نو
۲۳آذر

تو کلاس زبان یه دختر ده - دوازده ساله هست که تازه از کانادا برگشته و پدرش مجبورش کرده به کلاس زبان بیاید حال آنکه بیچاره زبان اولش انگلیسی است و  انگلیسی را راحت تر از فارسی می فهمد و علی رغم زبان حتی فرهنگ و خلق و خویش هم مثل لهجه اش کانادایی است. با کلاس گرم نمی گیرد و کمک همه را پس می زند و نمی توان هیچ برخورد محبت آمیزی با او داشت چون از اساس آمدنش به کلاس راضی نیست، جلسه قبل، در قسمت دیسکاشن یک مبحث باز شد که استاد پرسید:« آیا کسی در این کلاس هست که آرزو کرده باشد ای کاش در خانواده دیگری بود نه خانواده خودش؟»

از آنجا که همه به غیر از آن دخترک از کانادا برگشته بالای بیست سال سن داشتیم، هیچ کس غیر از او دست بلند نکرد و زمانی که استاد از او پرسید چرا؟ گفت که دلش می خواهد در خانواده عمه اش زندگی کند که وضع مالیشان خیلی خوب است و دخترعمه هایش با اینکه در ایران زندگی می کنند اما مثل دوستان کانادایی او لباس می پوشند و خرج می کنند چون وضع مالی پدرشان خوب است.

اعتراف دخترک را نمی شد به پای جسارتش گذاشت. صداقت کودکانه اش باعث و بانی شده بود. به محض اینکه بزرگ شود یاد میگیرد چطور دو رو باشد. چطور برونی ترین احساساتش را درون خود بریزد و ریاکارانه در جامعه زندگی کند. همه ما حداقل یکبار هم به عوض کردن خانواده مان فکر کرده ایم، اما در نهایت به این نتیجه رسیده ایم که هیچ کس کامل نیست و زندگی کوتاه تر از آن است که با آرزو های واهی به جای پذیرش حقیقت طی شود.

فا نو
۲۱آذر

بالاخره این بار فهیمه طلسم را شکست و قسمت هشتم سریال شهرزاد را خرید تا ببینیم، بعد از دیدن فیلم هردو حسرت خوردیم که چرا پسر نیستیم و اگر پسر بودیم ای کاش که همسری واقع گرا، منطقی و نرمال مثل شهرزاد پیدا می کردیم... والا، با این دخترای عجیب و غریب این دوره و خواسته های عجیب و غریب خونواده هاشون...کی داره خرج عروسی ها و عقد ها ی این دوره زمونه رو بده تازه خونه  و ماشین و کوفت و خوره جور کردن بماند...بعد یادمون اومد خودمون دختریم، زیاد قضیه رو پیگیری نکردیم و فقط دعا کردیم مردایی مثل قباد و فرهاد عاشق ما نشن و سایه هیچ بزرگ آقایی رو زندگیمون نیفته!
کلا ما خیلی تحت تاثیر سریالا قرار می گیریم شما اهمیت ندید، ولی حتما قسمت هشت رو ببینید!
+منبع عکس
+ دانلود قانونی قسمت هشتم شهرزاد

فا نو
۱۶آذر

می دانی

من تا به حال کباب بناب، کباب ترکی نخورده ام.

قشنگ ترین خیابان اصفهان خیابان ابوالحسنی است، اگر کسی به تو گفت چهارباغ است بزن توی دهنش، من به تو می گویم ابوالحسنی قشنگ ترین خیابان دنیاست. من تا بحال در آن قدم نزده ام. فقط با ماشین از کنارش رد شده ام.مسیر میان پل فلزی و سی و سه پل خیلی طولانی نیست ولی من هرگز پیاده آن جا را طی نکرده ام و می خواهم بدانی که هیچ کدام از باغ های زیبای اصفهان را ندیده ام به جز باغ غدیر

 می بینی چه هنرمندانه و شاعرانه شهری به این عظمت را برای با تو بودن حفظ کرده ام. مثل یک ماکت کوچک آن را تراشیده ام، برق انداخته ام و در یک گوی پر از آب گذاشته ام.یک گوی کوچک و خیال انگیز که دانه های اکلیل شبیه دانه های برف در آن بالا و پایین می روند. می دانی الان دانه های برف واقعی روی این شهر قشنگ می بارد ولی هیچ حادثه ای نیست که این روز را تاریخی کند ، با این حال گله ای نیست، شهر همیشه پا برجاست، خاطره ها همیشه جاری است...آینده درست همین جا کنار لحظه لحظه ی « اکنون» و «حال» مان شکل می گیرد...

فا نو
۱۶آذر

دو هفته پیش که دفاع کردم ، به اصرار مادر بعد از سالها حنا روی سرم گذاشتم. به رسم قدیم باید حنا ساعت ها روی موهای ما بماند اما من بعد از پنج ساعت خواب عمیق از جا بلند شدم و دیگر حوصله کله حنایی نداشتم. بعد از این موهایم را شستم و آنها را سفت و محکم بستم.

ساعت ها بعد از حمام من کنار شومینه معمولا لم می دهم و ضمن پاسخ دادن به سوالات علمی-فرهنگی- ورزشی و فامیلی خانواده به وارسی تلوزیون می پردازم . ناگهان همه شان کنجکاو شدند که بگذار موهایت را ببینیم. نه فقط مادر و خواهرم، در کمال تعجب سیا وپدر هم همین سوال را پرسیدند و خب ، معمولا مردهای خانواده ما به این موضوعات اهمیتی نمی دهند.گفتم چون از موی بلند و موی خیس بلند بدم می آید روسری ام را باز نمی کنم اما بالاخره به زور روسری را باز کردند و همه موهایم را برانداز کردند. موهای من سیاه بوده و هست و خواهد بود. آنقدر سیاه که با این حنا ها رنگی نگیرد . اما بوی حنا را حسابی به خود گرفته بود و مادر و پدراصرار داشتند که موهایت ته مایه سرخ گرفته شکلکی درآوردم و روسری را باز برداشتم که موهایم راببندم.

بعد مامان گفت:«  حالا که دیگه سرت شلوغ نیست، موهاتو باز بذار، حیف نیس»

من هنوز هم از موی بلند، موی بلند خیس و موی بافته بدم می آید اما ، فکر کنم تنها به شکرانه دیدن این حرکت جمعی خانوادگی و شنیدن این جمله ها سالها نگذارم قیچی به موهایم نزدیک شود.

راستی، بعضی اتفاقات مسخره و ساده چقدر حال آدم را خوب می کند، چه الکلی دارد و چه مستی بی انتهایی می آورد...بی هیچ هنگ اُوری...

فا نو
۱۴آذر

من نه تنها تمام عکسها و فیلمهای اینستاگرام را به بزکوچولویمان اختصاص داده ام حتی اینجا هم میخواهم در مورد این پدیده عزیز حرف بزنم، بُزَک شده عزیز دل ما، کلا سه روزش است و نمی تواند به درستی پستان مادرش را در دهان بگیرد. هرگاه تنها موفق می شود با دهان کوچکش چندقطره شیر بمکد مثل بدمستی احمق جفتک می اندازد و آخر کار روی زمین می افتد. یک مع مع ناقص و خلنگ دارد که به سختی شنیده می شود اما وقتی صدای این مع مع دربیاید عربده مادرش تمام باغ را پر می کند. چندبار نزدیک بود مادرش مرا با شاخ بزند. تنها به جرم بزغاله ندیدگی نزدیک بود بمیرم!(هرچند پدر احتمال مرگ را رد می کند)

بزغاله خیلی زود خسته می شود. زیرآفتاب که می رسد وسط یونجه ها میانه راه جفتک زدن روی زمین پهن می شود و سرش را روی زمین می گذارد. بعد همان مادر دلسوز و مهربانش با سم می زند توی سرش تا اورا بلند کند. تا او راه برود، بدود و خسته و گرسنه شود و بازهم شیربخورد تا بدن مادرش درد نگیرد. مادربزغاله قانون گردش را به خوبی بلد است. میداند که برای سالم بودن باید درجریان بود. حرکت کرد، و همانقدری که شیر دادن به بزک مهم است، چرخاندن و گرداندن و تمیز کردن و زدن او هم واجب است.

+فوتو بای خودم

+مادرش خودش به تنهایی زائید و درحالی که مافکر میکردیم بچه دوقلوست اما، خب، یک قلو بود.

فا نو
۱۳آذر

برای همه پیش آمده که آهنگی قدیمی و مسخره در ذهن تکرار شود و بی اختیار آن را زمزمه کنند. حتی در انیمیشن inside out هم به این اتفاق اشاره شده و دلیلش شیطنت یکسری از ماموران جمع آوری خاطرات کهنه است. اما من حافظه شعر و ترانه ضعیفی دارم، تعداد ترانه هایی که حفظ کرده ام به انگشتان یک دستم هم نمی رسد در ازا دیالوگ های دوست داشتنی فیلم ها و متون خواستنی کتاب ها به شکل فنا ناپذیری در مغزم حک می شوند و هرچند وقت یکبار مدام باید زمزمه شان کنم، امروز تمام مدت دیالوگ های دادگاه فیلم بوی خوش زن (Scent of a Woman1992) در ذهنم تکرار می شوند، نه فقط دیالوگ های کلنل اسلید (با بازی پاچینو) حتی دیالوگ های چارلی و مدیر (یا قاضی دادگاه مدرسه) را هم به خاطر می آورم. مخصوصا قسمتی که کلنل دادگاه را در حقیقت برده اما خودش خسته است و می گوید:

...but I'm too old, I'm too tired, I'm too fu*cking blind. If I were the man I was five years ago

یا این:




فا نو