موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۱۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱فروردين

بعد عمری خواستم با لحن خودم حرف بزنم. دیدم سه نفر در سه وقفه زمانی متفاوت گفتند:« منظورت اینه که ...»

یعنی نفوذ کلام وحشتناک من باعث میشه ملت به خودشون شک کنن. بعد رامش هی میگه انقدر مودب نباش یه ذره به مردم توهین کن و خود واقعیت باش. خب خود واقعیم واسه ملت قابل هضم نیست والا. بذار ادب رعایت کنم حداقل ریا که میشه آخرتم رو برباد میده یکم دنیامو حفظ میکنه...

فا نو
۳۱فروردين
یادم هست که یکبار یکی از دوستان هندی ام از من قضیه ی یکی از این اعدام های پرجنجال را پرسید. حقیقتش را بخواهید اصلا دوست نداشتم با او حرف بزنم. اصلا دوست نداشتم راجع به این موضوعاتی که هشتصد نفر می توانند نظر بدهند و از هشتصد بُعد مختلف بررسی اش کنند من نظر بدهم اما آن روز اتفاق جالبی افتاد. او گفت که :« خوش به حالتان» برایم جالب شد، پرسیدم چطور؟ او گفت که سیستم قضایی کشورش بی نهایت مزخرف است. از من پرسید که در مورد تجاوز های دست جمعی در کشورش شنیده ام یا نه و من هم گفتم که بارها شنیده ام اما من برخلاف او به محض شنیدن یک خبر بد دوستم را که اهل آن کشور است آزار نداده ام. او خندید و گفت که بسیاری از متجاوزان سریع بخشیده می شوند و به جامعه بر می گردند. اعدام در کشور آن ها معنی ندارد و حتی برای بالاترین جرم ها که یکیشان آدمخوری و دیگری کشتن نخست وزیر بود. (حال نداشتم تاریخ کشورشان را بگردم این ها را خودش گفت) می گفت که حذف اعدام و سبک کردن احکام کشورشان را نا امن کرده و اگر هم کسی بخواهد مجرمی را قانونا به جزای خودش برساند باید خودش این کار را بکند( حالا هی سلمان خان و شاهرخ خان را مسخره کنید). مثال های زیادی زد و آخر کار گفت که حاضر است اینترنت گند ما را داشته باشد اما اوضاع جامعه اش کمی امن تر شود تا با خیال راحت خواهرش را به مدرسه بفرستد.
جان کلام را بگویم، برخی مسائل مانند سیستم قضایی یک کشور باید متناسب با شرایط آن کشور وضع شوند. شاید اعدام بهترین گزینه برای یک نوجوان هفده ساله نباشد اما نباید در مورد برخی قضایا احساسی عمل کنیم یا حرف بزنیم. یا فقط حرفهای کسانی که بیرون از شرایط کشورمان مارا تحلیل می کنند، چشم بسته تکرار کنیم. دنیا سیاه و سفید نیست و این را دیگر حتی بچه هایی که به زور گوشی هایمان را می گیرند تا با آن بازی کنند هم می دانند.
+منم شدم یکی از اون هشتصد نفر تحلیل گر...
فا نو
۲۹فروردين

+ فردا دیگه چی بپزم!؟آخه فقط من و تو و سیا و باباتیم.

- مامان فردا فقط رامش خونه نیست، چهار نفری که اسم بردی هستن!

فا نو
۲۹فروردين

مثل سگ خوابم می آید اما اندازه خر باید کار کنم.

من عاشق حیوانات هستم. دورادور برایشان دست تکان می دهم و تا بحال جز جوجه ای که در بچگی حین بغل کردن زیادی فشارش می دادم آزارم به هیچ حیوانی نرسیده. من از مسافرت بدم می آید اما گهگاه به من الهام می شود که یک مهاجرت بزرگ دیگر خواهم داشت. من می دانم که قبلا روی زمین نبوده ام. تقریبا مطمئنم . همه چیز زیادی تازگی دارد و گهگاه حتی تازه تر از تازه! در عین حال می خواهم به خدا بگویم که زمینی که آفریده شگفت انگیز و منحصر به فرد است اما، شاید من ساکن خوبی برایش نبودم. شایدیک قطعه زمین 140 متری در مریخ یا کره ماه  با موجودات سبز یک چشم بامزه و خوش اخلاق راحت تر است.

خسته تر از آن هستم که برای این پست عکس بسازم. خودتان یک دختر کوتاه قد با موهای چتری در محاصره آدم فضایی ها تصور کنید لطفا!

فا نو
۲۷فروردين

بعد عمری نشستیم و دربی دیدیم. راستش از وقتی برادرهایم سراغ کار و زندگی رفتند و دوره نوجوانی را گذراندند منم دل و دماغی برای فوتبال دیدن با دختری مثل رامش نداشتم. بازی را دیدم که ببینم فردا سرکلاس زبان شیرینی می خوریم یا نه. که خدارا شکر شیرینی برقرار است از اینها گذشته معلم زبانمان یک پرسپولیسی دو آتشه است که مطمئنم فردا را صرف کری خواندن های انگلیسی با آن لهجه جذاب امریکنش می کند. بیچاره دختر استقلالی های کلاسمان. از همین الان دلم برایشان می سوزد. نه فقط اینکه شرط را باخته اند، آدم وقتی در محیط جدید تیم مورد علاقه اش را اظهار می کند انتظار چنین شکست مسخره ای را هم ندارد. بعد بازی توی شهر ما جشن بود. صدای بوق بوق و مبارک بادا می آید. هروقت صدای مبارک بادا می آید من یاد آتوسا می افتم. همان دوستم که به طور ناگهانی عقد کرد. همش فکر می کنم دختری مثل او اکنون که متاهل شده چطور بین زندگی و درسش تعادل برقرار می کند. گهگاهی حتی به جراتش غبطه می خورم. ازدواج؟ الان؟ وات د فاز؟

از طرفی فردا عصر با خانم  گل قرار دارم. زن فوق العاده ای است. مسئول بخش داستان است. قرار شد من به او زبان یاد بدهم و او مرا برای نوشتن راهنمایی کند. بی نهایت مهربان و خوش ذوق است. قرار شده با هم دوره های تصویر سازی را یاد بگیریم.

پدرم دیروز از من پرسید بابت کمکی که از دوستم گرفتم تشکر کرده ام یا نه . گفتم خیالت راحت من زیاد تشکر می کنم . بعد کفر همه در آمد که فانو بی اندازه تشکر و تعارف می کند و گند هر چیزی را در می آورد. بعد پدرم تازه فهمید باید روی بعد کم تشکر کردن من کار کند. بیست و سه سالم هست و هنوز تربیت لازم!

فا نو
۲۷فروردين

امشب که داشتم به اصفهان می رفتم خیلی نگران بودم، همه کارهایم روی هم تلنبار شده بود و چند مساله مزخرف هم باهم قاطی پاطی شده بود که باز کردنش کار من نبود. با سیا و مادر و هرکسی که فکرش را بکنید درگیر شده بودم و از گرسنگی تقریبا داشتم می مردم. تصمیم گرفتم زیر لب دعا بخوانم. می دانم شاید به نظر آتئیست های فت و فراوون این روزها و کسانی که کتاب «چهاراثر» را عامه پسند خوانده اند، احمقانه است اما من عامی و ساده از ته قلبم دعا کردم. صادقانه ترین حالت ممکن. شاید خدا با خودش فکر می کرد این دختر الان گیر است و دلتنگ اما من به او گفتم :« خدایا، عشق تو بالاتر از هر عشقی روی این کره خاکی است. تنها با قدرت تو می تونم این گره ها رو باز کنم و تنها به وجود تو می تونم تکیه کنم.» و همین، انقدر تکرارش کردم تا تپش قلبم برطرف شد. عصر با خیال راحت برگشتم و دیدم تمام خانواده عزیزم که با قهر و دلتنگی ترکشان کرده بودم اتفاقی همه در یک ماشین به دنبالم آمدند. انقدر دلم برایشان تنگ شده انگار هزار سال بود ندیده بودمشان. انگار خدا دوباره همه شان را توی آن سمند سفید کادو گرفته  و جلوی من گذاشته بود. انگار بخواهد بگوید:« به خانه خوش آمدی دخترم، دیدی من تنهات نمی ذارم»

فا نو
۲۲فروردين

اگر یک روز جایی شنیدید:« طرف دلش سوخت اموالشو به نام یکی زد» یا « طرف دلش سوخت زن فلانی شد» یا « طرف دلش سوخت به جای فلانی مُرد» مطمئن باشید منظور از « طرف» یا من هستم ، یا شبیه ترین همزاد من!

حقیقت این است که من زیاد دچار عذاب وجدان می شوم. این تعریف از خود نیست، به صورت بیمارگونه ای عذاب وجدان دارم. طوری که حتی روی گفتن این راندارم به خاطر چه چیزهایی احساس گناه می کنم.اما باید بگویم تا بهتر شوم. مثلا استاد داستان نویسی ما علنا از من خوشش نمی آید و بارها هم این را عنوان کرده. اوایل انکار می کردم و با خوشبینی وحشتناک خودم به خودم و همه القا می کردم که همه اینها چوب معلم است و از این مزخرفات، تا اینکه همین پنج شنبه خودش نشان داد کلا از ریخت من خوشش نمی آید! حالا من به جای او احساس گناه دارم! یک نفر بدون اینکه به من چیزی بگوید به جای من مطلبی را به شخصی انتقال داده و من کلی بابت این قضیه شاکی شدم(چون الان من آدم بد قصه شده ام) ولی بازهم بابت اینکه آن یک نفر را دعوا کردم عذاب وجدان دارم! کادوی دوستم را در خانه جا گذاشتم و تمام امروز راعذاب وجدان داشتم! هروقت از خانه بیرون می روم تا با دوستانم خوش بگذرانم بابت اینکه مادر در خانه است عذاب وجدان دارم! اوضاع حادتر هم شده، بابت اینکه کسی مرا دوست داشت و من از او خوشم نمی آمد عذاب وجدان دارم. من در امتحان قبول شدم و دوستم نه، من عذاب وجدان دارم. یکی از دختران انجمن که از قضا رابطه خیلی خوبی با او دارم داستان خیلی بدی نوشته بود و من آن را نقد کردم، خودش هم بسیار استقبال کرد اما، از اینکه تمام اعضای انجمن با من موافق بودند که داستان او خوب نیست عذاب وجدان دارم! یکی از دوستان پدرم داستانش را داد تا بخوانم، تمام مدت که داستانش را می خواندم حس خیلی بدی داشتم، ساده ترین اصول نگارش را هم رعایت نکرده بود. من حین خواندن داستان او عذاب وجدان داشتم!!!

گاهابابت اینکه این حس مزخرف از وجودم  برود بهای بسیار زیادی پرداخته ام و بی نهایت از خودم متنفر شده ام اما فکر می کنم این قضیه فقط ریشه در این موضوع دارد که من دلم می خواهد همه مردم دوستم داشته باشند، اما من که شکلات تلخ، مارشملو یا فیلم شوالیه تاریکی نیستم که همه دوستم داشته باشند، من فانو هستم، یک خرخاکی بی خاصیت که به مرض عذاب وجدان کشنده مبتلاست...

فا نو
۱۷فروردين

خب اگر این پست از دکتر را خوانده باشید متوجه شدید که این پست من هم در حقیقت یک چالش بود برای سنجیدن میزان اعتماد شما خوانندگان عزیز(که همه شما عزیز و خاص هستید) لکن انگیزه من این بود که بعد از اینکه فیلم را تماشا کردید به شما در مورد آن اطلاع دهم. نظر من همچنان این است که این فیلم راببینید. چرا؟ چون اگر روزی وارد یک انجمن ادبی/هنری /فلسفی/... شدید ودیدید چهارنفر با تیپ هنری(!) و ادعای مالکیت هنر و ادبیات و فلسفه و سینما... به شدت و حدت از یک اثر دفاع کردند درحالی که به نظر شما آن اثر شِر و وِری بیش نبوده خودتان را نبازید و نظر اصلیتان را بخاطر نظر جمعی پنهان نکنید.(حداقل نه بدون مطالعه و تحقیق و پیش زمینه)  هوش اجتماعی ما به جهت همرنگ شدن با مردم پایین می آید و این مانع از  پیشرفت ها و خلاقیت هایی می شود که برای هر انسان منحصر به خودش است . در حقیقت دیدن فیلم قهوه و سیگار آنقدر ها هم بد نیست. هرچند پایان بندی مزخرف و المان های بی هدف و عناصر سرگردان از سرو کولش بالا می روند اما بازیگر های خوبی دارد و در نقاطی از آن درخشش هایی کم (ولی نه چشم نواز)دارد.

این مشکل فقط در مورد فیلم نیست، در مورد هر اثری صدق می کند، کما اینکه در انجمن هایی که من می روم همیشه تا اسم شاملو و امثالهم می آید یک عده یقه جر می دهند و یک عده سینه سپر می کنند در تایید یا تکذیب  فرد مورد نظر. این درحالی است که هر هنرمندی از دنیرو و اسکورسیزی و پاچینو و تروفو و هیچکاک در سینما گرفته تا همین شاعر ها و نویسنده های معاصر خودمان اوج و فرود هایی دارند و درخشش یک اثر آنها به هیچ عنوان تاییدیه ای برای درخشش ابدی آنها نیست.

امیدوارم متوجه هدف این دو پست شده باشید و اگر فیلم را دیدید و ناراحت شدید من بابت حجم های هدر رفته یا وقت از کف رفته عذرخواهی می کنم اما عقیده من این است که هر فیلمی اجازه یکبار دیده شدن را دارد و هر کتابی ارزش یکبار خوانده شدن...

فا نو
۱۷فروردين

زهرا بعد از سه سال پیام می دهد. سه حالت دارد. یا سوال(کار) ی دارد، یا می خواهد آخرین وضعیت تاهل یا تجرد مرا بداند و یا اینکه کلازده به سرش و هیچکس غیر از من در لیست مخاطبینش آنلاین نیست. بعد از چندتا استیکر ماچ و بوسه می پرسد:« مریدی ، مرادی نداری؟» خب ، گزینه دوم بود. گفتم:« نه » بعد او احوال پرسی کرد و گفت:« دلم خیلی برات تنگ شده»وقتی «منم» را تایپ می کردم حواسم اصلا به صفحه مانیتور نبود. داشتم سریال یوسف پیامبر را که برای دهمین بار از آی فیلم پخش می شد می دیدم.

فا نو
۱۵فروردين

با دیدن این پست از وبلاگ دکتر میم تازه یادم آمد تابحال در مورد هیچکدام فیلم های جارموش ننوشتم و خب، قهوه و سیگار شاید یکی از برجسته ترین فیلم های کارنامه جارموش باشد و ننوشتن در مورد آن ظلمی است به خودم، جفایی است در حق شما!

فیلم مفهومی و عمیق است اما به دلیل اپیزودیک بودن محال است شما را خسته کند.کاراکتر ها تعریف شده و حساب شده هستند و نماد ها و المان ها را با کمی دقت می توانید در یابید. کیت بلانشت و بیل مری هنرمندانه ترین بازی هایشان را به نمایش گذاشته اند. علی الخصوص بلانشت که دو نقش متضاد را جوری بازی کرده که انگار دو کاراکتر کاملا متفاوت با بازیگرهایی متفاوت هستند. فیلم گوشه کنایه های ظریفی دارد، از جمله زمانی که یکی از شخصیت ها به خود نام فیلم هم اشاره می کند:« ما نسل قهوه و سیگار هستیم». یا مثلا زمانی که یکی از شخصیت های معتاد به قهوه می خواهد دیگری را از اعتیاد به سیگار باز دارد. نور ، رنگ، سایه ها، صحنه پردازی و دیالوگ ها همه  و همه در پیشبرد روایت نقش موثری دارند و عناصر مشترک فیلم اپیزود های مختلف را بخوبی به یکدیگر متصل می کند و مانع از پراکندگی فکری می شود.

از همه این ها مهم تر پایان بندی فیلم است. از آنجا که من معمولا ید طولایی در فاش کردن پایان فیلم ها هستم در این مورد سکوت می کنم و این بار اجازه می دهم خودتان لذت دیدن پایان حیرت انگیز این فیلم را ببرید.

فا نو