موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱خرداد
دوراهی خیلی بد است. دوراهی خر و خنگ و بی کله است. دوراهی آدم را پیر و زمین گیر می کند. دوراهی کیلو کیلو از وزن آدم کم می کند. دو راهی زیر چشمانتان را گود می اندازد و دوطرف لب هایتان می نشیند و شکل غم به صورتتان می دهد.دوراهی حس طنز شما را بالا می برد و باعث می شود از تمام حربه هایتان برای غلبه کردن به آن استفاده کنید اما آخرش شما یک آدم مسخره هستید سر یک دوراهی که هیچ تابلویی بالای هیچکدام از راه هایش نیست...

میدانید همه این ها به خاطر دست بلند نکردن و سوال نکردن است... منظورم از کسی است که همه جواب هارا می داند...
فا نو
۳۰خرداد

احساس آدم هایی رو دارم که از خارج برگشتن. از یه قاره دیگه. ساعت خواب و بیداری ام به هم خورده. بعد وقتی با مردم هم حرف می زنم هی الکی فکر می کنم چقدر همه چیز خوب شده. انگار مثلا ده سال بین مردم نبودم و الان برگشتم و می بینم چقدر همه چیز تغییر کرده. حتی امروز که با فهیمه رفتیم وسط آمادگاه دیدم دو تا از کتابفروشی ها جوری رفتن که انگار از اول اونجا نبودند. جای اونها دو تا مغازه گیفت و عطر زده بودند. گیفت ها و عطر ها دارند جای کتاب فروشی های مارا می گیرند و هیچ کس پاسخگو نیست. بعد به فهیمه گفتم می ترسم این کلاسی که قصد داریم برویم informative نباشد. فهیمه هم گفت زهرمار عین آدم حرف بزن باز تو چهارتا ترم پشت سر هم رفتی زبان خوندی ننه بابات یادت رفتن. من هم گفتم هیچ چیز از اون موقع تاحال فرق نکرده...

فهیمه نفهمید منظورم از کی بوده اما احتمالا منظورم همان ده سال فرضی است که در خارجه ( یک قاره دیگر) زندگی کرده بودم و از ایران خبر نداشتم.

امضا: یک دختر جوگیر

پ.ن: بعضی وقتها می نویسم که روزانه هایم را گم نکنم. شما خیلی جدی نگیرید و اصلا سعی نکنید سیر منطقی یا خط فرضی یا هرچیزی بین این نوشته های شلخته پیدا کنید.

فا نو
۳۰خرداد

روز پنجشنبه ای که گذشت روز خیلی باحالی بود! چرا در موردش ننوشتم نمی دانم. بی هوا زنگ زدم به مهتاب و رفتم خانه اش. دوتا کلاس نویسندگی داشتم یکی اش را پیچاندم و بغل دست مهتاب که از هم متنفر شده بودیم درمورد چیزهایی که دوست داشتیم حرف زدیم. همه اتفاقات یادمان بود و شاید هنوز هم ناراحتمان کند اما بعضی آدم ها واقعا به درد بعضی لحظه های زندگی می خورند... ما به درد هم می خوردیم اما آدم هایی، فکر هایی، اتفاقاتی در مسیر دوستیمان وجود داشت که حال هردویمان را به هم زد اما گوشه خانه بزرگش که نشسته بودیم و زوتوپیا می دیدیم، همه این اتفاقات کمرنگ به نظر می رسید.

صبح روز بعد تازه فهمیدم دیگر دلم نمی خواهد با کس خاصی کلاس خاصی داشته باشم.نه همکلاسی های قبلی، نه استاد فلانی نه فلان شعبه نه حتی آن مانتوی خال مخالی خوشگل پشت ویترین!هیچکدام را نمیخواستم تا خوشحال بشوم، می خواستم فقط فانوی خنده دار باشم. فانویی که وقتی فکر می کند لپ هایش را باد می کند. فانویی که فانتزی می نویسد، می خواند و می کشد(نقاشی منظورم هست ها...نه علف). صبح روز بعد با شجریان مدام می خواندم:« من طربم، طرب منم!»

پ.ن: عکس ربطی به مطلب نداره، غیر از قسمت«فانتزی»!

فا نو
۲۸خرداد

تمام مدت دارم به ویدیو  دوربین مخفی دختر و پسر امریکایی فکر می کنم. دختر چادر و مقنعه سر می کند و بین جمعیت می نشیند، پسر به شکل لات های بی سرو پا هی از او فیلم می گیرد و می گوید:« هوا گرمه اینو درش بیار» و دختر مدام به او میگوید:« برو گمشو» آدم های اطراف مطلقا بدون عکس العمل آن ها را نگاه میکنند. انگار منتظر هستند ببینند خط قرمزی زیر پا گذاشته می شود یا نه. در این جا بازیگران یک قدم جلو تر می گذارند. پسر مقنعه دختر را برمی دارد و می گوید:« اینطوری راحت تری» در رستوران، کافه روباز، پارک و لبه ی پیاده رو این کار را تکرار می کنند و هربار مردی، زنی، جوانی، پیری جلوی پسر می ایستد و می گوید:« چه غلطی می کنی! تو چه مرگته؟»

پسر در اثبات درستی کارش مدام می گوید:« هوا گرمه باید اونو در بیاره» مردم اهمیت نمی دهند. یکی جلوی پسر را می گیرد، دیگری مقنعه را می تکاند و به دختر می دهد تا موهایش را بپوشاند. یکی از دخترها در جواب پسر که می گوید:« اصلا چرا اونو پوشیده؟» می گوید:« کی اهمیت میده؟ انتخاب خودشه! به تو ربطی نداره»

همه آن ها سرشان گرم زندگی خودشان است.تمرکز فوق العاده ای بر فعالیت روزمره خودشان دارند. تا جایی که به آن ها مربوط است هرکس می تواند انتخاب هایی برای زندگی اش داشته باشد، مجزا و متفاوت و حتی عجیب. زمانی آن ها با هم درگیر می شوند که کسی حقی را زایل کند. از آن جا آنها نه داور و قاضی بلکه تنها « مدافع» می شوند. برای حقی که ممکن است فردا از آن ها هم زایل شود. ما کجای کار هستیم؟

ما آدم هایی هستیم که تا یکدیگر را می بینیم رتبه ارشد، قصد ادامه تحصیل، وضعیت شغلی ، ازدواج و باور های یکدیگر را تا آخرین جزئیات می پرسیم و آخرش چند توصیه کلی و تصمیم جدی به جای او برای زندگی اش می گیریم و خداحافظی می کنیم و به این فکر می کنیم که حالا چه غلطی توی زندگی خودم بکنم؟

من کسی هستم که شاید اگر توی پارک ببینم زنی از مردی دیوانه کتک می خورد، ریز و باریک می شوم و جوری می روم که توجه مرد از کتک زدن سمت من جلب نشود...
+میتونید کلیپ را از اینجا ببینید.
فا نو
۲۷خرداد

+ کلاس دکتر...برای سعدی شناسی خوبه؟

- خودت سعدی رو بخون.

+آخه کلاس دکتر... و دکتر...هم هست.

- خودت سعدی رو بخون.

+ آخه می ترسم نفهمم.

- تو استارت بزن. اون کتابو وا کن! نفهمیدی من اسممو عوض می کنم.

+عصبانی نشین، خودم سعدی رو می خونم.

هیچوقت برای خودتون منتقد شخصی جور نکنید، احتمال این می رود که طرف شمارا بهتر از خودتان بشناسد و بعد دستتان فرت و فرت پیشش رو شود. ولی جدا از شوخی هروقت با او صحبت می کنم انگار همینگوی هستم که با گرترود استاین حرف می زنم(فیلم نیمه شب در پاریس).

فا نو
۲۶خرداد

به مادر می گویم فردا بعد از کلاس زبان یک کله باید بروم کلاس نویسندگی آن هم 4 ساعت پشت سرهم(بخاطر تعطیلات کلاس های جبرانی داریم). جمعه هم از صبح تا عصر کلاس دیسکاشن زبان دارم. با سه استاد مختلف که یکی از یکی بهتر است(یکی شان هم همان استاد عزیز است). بعد وقتی به خانه بر می گردم داستان می نویسم و ساعت 11 شب هم اغلب اوقات خواب آلود می شوم و می خوابم تا ساعت 5.می گویم این حالم را دوست دارم. اینکه همه چیز سرجایش هست. اینکه بعد از 5 سال می توانم مثل آدم بخوابم. ساعت 11 خواب آلود شدن برای کسی که سه روز پشت سر هم نخوابد و امتحان هم بدهد خیلی اتفاق قشنگی است!

مادر می گوید: همیشه همینطوری باش!

فکر می کنم منظورش این است که کمتر دیوانه بشو.حقیقتش این است که هیچکدام از ما فکر نمی کردیم روزگاری راحت خوابیدن برایمان آرزو شود اما این روز ها « بیخوابی» امان خیلی ها را بریده...

فا نو
۲۶خرداد
دختران و پسران من، تصمیم یهویی را زیاد به شما توصیه نمی کنم . مثلا من آن وقت که پست باید از این قصه گذشت را نوشتم، بعد از آن ثبت نام کردم توی شعبه بغل گوش خودمان! خیلی هم از تصمیم خوشحال بودم. هی می گفتم همین شد و خلاص! تصمیم بدی هم نبود و نیست منتها...
این پست را یادتان هست؟ همان استاد عزیز ترم جدید کلاس سطح ما را در دست گرفته،ولی من در آن شعبه نیستم. همکلاسی هایم. همه رفقا با همان استاد توی یک کلاس هستند و من بینشان نیستم. منتها قضیه آن جا مزخرف می شود که خود استاد هم مدام می پرسد:« پس فانوتون کجاست؟»
در آن لحظه من آنجا نیستم، یک جای خیلی دورتر نشسته ام و سخنرانی روزبعدم برای استاد جدید را آماده می کنم. زندگی همینطور است. اگر یاد بگیری درگیر لحظه ها نشوی، می گذرد و فراموش می کنی و فراموش می کند...
فا نو
۲۴خرداد
می خواهم بعد از عمری از خودم تعریف کنم. یک روحیه خوب در من وجود دارد و آن هم رقابت طلبی است! یعنی اگر کسی مرا به چالش نکشد خودم دست بر زانو می گذارم از جا بلند می شوم و یک رقیب برای خودم می تراشم . حالا هرکس می خواهد باشد. برای چند ترم من شاگرد اول کلاس می شدم جوری که حوصله ام سر رفته بود. دوترم پیش دختر 14 ساله و نابغه ای وارد کلاس ما شد که از همان اول گوی سبقت را از من ربود. من با او دوست شدم و بسیار هم علایق مشترک داشتیم انگار نه انگار 9 سال تفاوت سنی داریم. بعضی از دبیرها فکر می کردند ما در مدرسه -!- همکلاسی هستیم(سر پیری معرکه گیری).
خلاصه که برای دو ترم متوالی همکلاسی جوان ما با اختلاف 0/5 نمره گوی سبقت را در چنگال های ریزه میزه اش گرفته بود و ما در ظاهر لبخند می زدیم ولی کرکری های فراوان و رجز های طولانی می خواندیم که مقام ما را پس بده نکبت! تا اینکه این ترم تصمیم گرفتیم جایگاهمان را از این کودک باهوش باز گیریم و موفقیت های کوچک خویشتن را دو دستی تقدیم یک دهه هشتادی فیلسوف ندهیم.
بعد از سه روز درس خواندن و قورت دادن تمام کلمات و زندگی کردن با گرامر های مجهول و آینده توانستیم گوی سبقتمان را با اختلاف 2 نمره پس بگیریم و گنج طاقچه مان بگذاریم! این شد که فهمیدیم رقیب تا چه اندازه سازنده و رقابت از جنس سالم و درست و درمانش چقدر شعور آدم را بالا می برد. متاسفانه طبق تصمیم وحشیانه ای که قبلا گرفتیم مجبوریم این شعبه را رها کنیم لکن رقیب خویش را اینجا می گذاریم و در آن شعبه جدید رقیب جدیدی را می جوییم، شاید یک رقیب ده ساله...
فا نو
۲۰خرداد

- فقط در یک شرایط می توانم بگویم که وابستگی به ابزار و تکنولوژی بد است که برق تمام کره زمین برود.

+اتفاقی که هرگز نمی افتد.

- دقیقا! اما حتی اگر این اتفاق بیفتد هم بعد انسان راهی برای کنار آمدن با آن پیدا می کند.

+پس اعتیاد به صنایع ابزار و تکنولوژی در نظر تو مردود است؟

- از نظر من حرف مفت است.

+ فانوی بی تربیت

بخشی از دیسکاشن من و استاد کلاس زبان:)

فا نو
۱۹خرداد

من ترم بعد در یک شعبه دیگر ثبت نام می کنم. من خسته شدم. من از حجم این راه یک ساعت و ربعی خسته شدم. من به همه چیز فکر می کنم. از روی پل می گذرم، از کنار رودخانه خشکیده، از کنار درختهای پلاسیده، از افق صورتی و خاکستری آسمان، از خورشیدی که درون سیاهی درختان اصفهان غرق می شود. من از  اصفهان می ترسم، پاورچین پاورچین و با احتیاط از زیرچشم اصفهان رد می شوم و از زیر دستش در می روم. من میروم به یک شعبه نزدیک تر به خانه، نیم ساعت، بیست دقیقه. تمام طول مسیر تا آنجا را به آهنگ گوش میدهم، به ترانه هایی که می گوید:« زندگی هست». من از این شعبه و خاطرات و آدمهایش دل می کنم.

امروز به رامش گفتم، آیا این همه که من از تنهایی می ترسم، تنهایی هم از من می ترسد؟

فا نو