موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱تیر

نمی دانم کسی که اولین بار قصه سیندرلا را نوشت واقعا هدفش از نیمه شب برگشتن به خانه سیندرلا چه بوده... آن فرشته مهربانی که سیندرلا را خوش تیپ و صاحب کالسکه و کفش شیشه ای کرد نمی توانست کارش را تمام کند و این نیمه شب لعنتی را بردارد؟

تمام مدتی که سیندرلا در مهمانی بود... وقتی که با شاهزاده می رقصید... وقتی می خندید... تو باغ که قدم می زدند...تمام این اوقات سیندرلای بیچاره داشت به دوازده شب فکر می کرد به اینکه باید برگردد و همین همه چیز را کوفت می کرد!

همین سه شنبه شب وقتی که سر ساعت دوازده باید به خانه برمی گشتم تازه فهمیدم سیندرلای بیچاره چی کشیده، ماشین جلوی خانه ایستاد و گفتم :« فکر کن الان تبدیل به یک کدو تنبل بشم!» دینگ دانگ! نیمه شب خر است! خیلی زودتر از حد انتظار فرا می رسد...

فا نو
۲۸تیر

کلی دوست دهه هشتادی  دارم! شاید باورتان نشود! می روم با آنها کافی شاپ لب و لوچه کج و کوله می کنم و سلفی می گیرم و همه فکر می کنند من با آنها همسن و سالم! سرپیری و معرکه گیری! چند وقت پیش یکی از اساتید که دوروزی بود سن واقعی مرا فهمیده بود،فرمود:« فانوجان تو وقت شوهرت است دختر، خودتو از اینها سوا کن!» و من هم یک جمله طلایی گفتم که :« ko shohar»

و بعد استاد گفتند که :« من دعا می کنم تا آخر امسال تو بری خونه بخت(house of luck)!

ناگفته نماند که استاد مذکور بی نهایت دل پاک و دعاهای گیرایی دارد، پس تا آخر امسال منتظر خبرهای خوشی باشید. جدا از شوخی،اگر بگویم این هفته های تابستان هرروز به اندازه یک ماه زندگی قبلی ام ماجرا  دارم شک دارم باور کنید. زندگی آنقدر با مزه شده که حس می کنم سوار یک ترن هوایی شده ام و در شهربازی زندگی بالا و پایین می روم. مثلا همین دیروز به کتابخانه شهر دعوت شدم و کتاب بادبادک باز را معرفی کردم. بعد از معرفی کتاب آنقدر از من تقدیر شد که یک آن فکر کردم مرا با نویسنده عوضی گرفتند. بعد کتابدار گفت که می خوامت. البته خوشبختانه کتابدار خانم است و این جمله اش خیلی حالت منحرفی به خودش نگرفت. خلاصه زندگی خیلی خنده دار و بامزه است و اگر به شما بگویم فانوی واقعی را پیدا کرده ام دروغ نگفته ام! فانوی واقعی که همش مسخره بازی در می آورد و از خندیدن و خنداندن نمی ترسید برگشته است و آنقدر دور و ورش قشنگ شده که حد و حساب ندارد! هرچند فانو هرشب بیشتر از 6 ساعت وقت ندارد بخوابد اما به محض اینکه سرش می رسد به بالش، چشم هایش بسته می شوند و به عالم رویا راه پیدا می کند.

در پایان این شرح حال جا  دارد از خداوند جان یک تشکر درست و حسابی و یک عذرخواهی کنم که این همه زمستان و بهار به جانش غر زدم در حالی که او تصمیم های بهتری برای من داشت، همچنین بابت پکیج فوق العاده ای که برایم فرستاده دستش را می بوسم یا بوسه معنوی برایش می فرستم. پَکی از آدم های باحال و فوق العاده مهربان که انگار مرا بهتر از خودم می شناسند و سالها منتظر این بودند که ما با هم آشنا شویم.

پی نوشت: پست صوتی انشالله گذاشته خواهد شد(کی کجا، چجوری،چی ...بیخیال)

پی نوشت دو: درست است که من جوگیر هستم ولی باور کنید جو اینجا هم خیلی عالی است!

فا نو
۱۱تیر

اگر روزی بی دلیل و بی هوا کسی رابطه اش را قطع کرد اصلا به خودتان شک نکنید. حتما این نیست که او با شما مشکل دارد. به رفتارهای غلط و دوره ای که پیش شما گذراند خوب فکر کنید، احتمالش زیاد است که او از آن چهره ای که پیش شما دارد بیزار شده...چهره ای که در کنش و واکنش هایش نشان داده...

به همین هوا نباید تلاش کرد خیلی رابطه هارا دوباره از سر گرفت...

بیخیال این حرفها

می خواهم پست صوتی بگذارم... موضوعش هم یحتمل طنز، شما موافقید؟

فا نو
۱۰تیر

یکی از دلایلی که همیشه دلم خواسته خانواده ای از خودم داشته باشم، جوان مرگ نشدن است.

من از بچگی از مرگ می ترسیدم. یادم هست که یک نهال نازک خرمالو داشتیم که حتی با نسیم کم جان بهاری هم جا به جا می شد، من از اتاقمان می توانستم آن یک ساقه خرمالو را ببینم و هرشب به این فکر می کردم که امروز یا فردا من می میرم و این ساقه خرمالو همچنان جابه جا می شود اما من نمی بینمش. شب ها به مردن فکر می کردم. به این که اگر بمیرم همکلاسی هایم تا چه وقت جایم را خالی می گذراند. دوستان و دشمنانم چطور به رابطه مان فکر می کنند و مادر و پدرم چقدر احساس پشیمانی می کنند. در سن هفت هشت سالگی آدم خیال می کند مادر و پدرش ظالم ترین والدین دنیا هستند. من آن موقع می خواستم بمیرم ، قبل از نه سالگی در اوج از دنیا خداحافظی کنم و بعد که به دنیا نگاه می کردم، پوف! دیگر آن میوه گندیده را نمی خواستم. از همان وقتها شب بیداری سراغم می آمد اما اجازه نداشتم شب ها بیدار بمانم.توی تشک به تاریکی خیره می شدم و به مردن فکر می کردم... اما دبیرستان که رفتم بابت حجم درسهایی که مدام دوره می کردم اجازه داشتم بیدار بمانم، اوایل تا ساعت دوازده، بعدکه عشق نویسندگی به جانم افتاد تا ساعت 2 بعد نصفه شب، بعد که فهمیدم شبکه یک سریال های مورد علاقه ام را بازپخش می کند تا ساعت 4...بعد که با امین و آرشیو فیلمهایش آشنا شدیم تا ساعت 6...بعد که دانشجو شدم شبهای زیادی بود که نمی خوابیدم، تا از پا درنمی آمدم چشم روی هم نمی گذاشتم. فکر می کردم با ندیدن رویا از دست مرگ فرار می کنم. اما الان که مجبورم دوباره بخوابم، آرام و آسوده بخوابم مثل آدمیزاد هشت ساعت بدون استرس...به این فکر می کنم که مرگ مثل امتحان آنلاین است. گهگاهی که می خواهم از شر استرس آن راحت شوم زودتر از موعد به سایت می روم و آمادگی خودم را برای امتحان اعلام می کنم. بعد مرگ هم برایم همینطور است، از ترسش... زودتر به سراغش می روم...درست مثل سرخپوستی که برای غلبه بر ترسش به آغوش خرسی وحشی پناه می برد...


فا نو
۰۹تیر

اینکه همیشه سعی می کنم حداکثر مدارا را با برخی از آدمها  داشته باشم آزارم می دهد. به قول یکی از اساتیدم اوج حماقتم را به نمایش می گذارم. نشان می دهم:« ببینید من چقدر خرم، چقدر شمارا دوست دارم چقدر از محبتتان سرشار می شوم. »

بعد آنها هم می گویند:«عه! آره راست میگی! بذار ببینیم تا کجا تحمل نکبت و خفت رو داری!»

می دانید من برای گذر از رنج ها چه کردم؟ شما هم ببینید: پاندای کونگفوکار سه! به تمامی دوستان نوید می دهم این کارتون را ببینند چون استاد اوگویت برگشته!

فا نو
۰۸تیر

غیر از خانواده ام خیلی کم پیش می آید با بقیه رک و رو راست باشم. معمولا مدارا می کنم و به رویشان نمی آورم و پیش خودم بهانه می کنم که :« ده دقیقه در روز که بیشتر این را نمی بینی...» اما خانواده ام نه، بعضی اوقات از خودم بدم می آید. فکر می کنم بزدلی ام مانع می شود که رک باشم اما بعد می گویم بگذار راستش را بگویم، اگر الان مثل آدم حرف نزنم همین یکذره صداقت محض را هم از دست می دهم و تبدیل می شوم به موجود ریاکار و مودبی که لبخند مصنوعی حال بهم زنش را تف می کند توی صورت این و آن.

مادر می گوید:« غلط کرده اینطور گفته یک کلمه از حرفهایش را هم باور نکن.»

میگویم:« مادر تو سالهاست با او قهری بخاطر همین اصلا نمی توان روی نظر تو درباره او حساب باز کرد.»

فا نو
۰۲تیر

سریال جنگ و صلح را دیدم. معمولا سریال قالب بهتری برای رمان های حجیم است نسبت به فیلم که کوتاه و فشرده می خواهد سر هم بندی کند.علی الخصوص آثار کلاسیک در قالب سریال جزئیات جذاب تری را به داستان اضافه می کنند. ادبیات سخت روسیه و اسامی رنج آورشان را هم راحت تر می توان به خاطر سپرد. در عوض بنظرم فیلم قالب مناسبی برای داستان های کوتاه است، مثل فیلم « drop» که از روی یک داستان کوتاه نوشته شده...بگذریم...

سریال جذاب و قشنگ و پرتعلیق درست مانند رمان حجیم و جذابش است. شخصیت پردازی ها دقیق و هنرمندانه است و تعداد شخصیت ها به نسبت نیاز مسائل مطرح شده در سریال کافی است. ما حتی سزار و ناپلئون را هم می توانیم ببینیم. رنگ ها، موقعیت ها، نحوه لبخند ها و بازی بازیگران همه مناسب و به جاست و تنها چیزی که شاید آزاردهنده است شاید درجا زدن در معدود سکانس ها باشد یا نشان دادن بی اندازه و بی جهت برهنگی و یا برهم خوردن تعادل سکانس های جنگی با سکانس های غیر جنگی(این شاید به دلیل عدم علاقه من به ژانر جنگ باشد)... با این حال سریال خوش ساخت و جذابی است از یک اثر ادبی قدرتمند و دیدن آن به بالای هجده سال و دور از چشم خانواده توصیه می شود. بعدا درمورد سکانس های بی اهمیت اما دوست داشتنی این سریال می نویسم:)

فا نو
۰۲تیر


نمی دانم چند نفر از شما انیمه ی «دفترچه مرگ» یا همان« death note» را دیده اید و اصلا چند نفر از شما اهل انیمه دیدن هستند. دفترچه مرگ تنها انیمه ای بود که من در بزرگسالی دیدم( در کودکی انیمه های زیبا و دلنشین بابا لنگ دراز و فوتبالیست ها و آن شرلی و امثالهم را اغلب ما دیده ایم) و از اینکه چرا زودتر این انیمه را ندیدم بسیار پشیمان شدم. بعد از آن هم نتوانستم دیگر انیمه ببینم. ترسیدم اتفاقی که بعد از دیدن دو کارتون «شهر اشباح» و «قلعه متحرک هاول» برایم افتاد تکرار شود. سطح توقعم بی نهایت بالارفت و دیگر نتوانستم خیال کنم انیمه ای به جذابیت و پیچیدگی دفترچه مرگ ساخته شده...
چه شد که یاد این انیمه افتادم. حقیقتش به اصرار پدر و مادرم برنامه دیروز ماه عسل و جوان هکر را دیدم. فارغ از صداقت عجیب پسر و استعداد به هرز رفته ی او اما شخصیت پسر بی نهایت مرا یاد این انیمه می انداخت. اینکه یک انسان زمانی که قدرت پیدا می کند فکر می کند می تواند جای خداوند متعال برای بندگان او تصمیم بگیرد.انسانی که با این خیال باطل سعی در بُر زدن آدم ها بی توجه به قانون و قاعده های موجود دارد. کاری که شاید از همه ما سر بزند. نکته دیگری که مرا یاد این انیمه انداخت جمله ای بود که مدام در میان اپیزود های انیمه تکرار می شد:« انسان پس از مرگ راهی نیستی و پوچی خواهد شد.» این دیدگاه آتئیستی حاکم بر انیمه هربار که ظاهر می شد بند بند وجود مرا می لرزاند. من از این جمله  و تصویر پوچ و خالی بیابانی که نشان می داد
متنفر بودم. این انیمه بی شک یک اثر هنرمندانه و قدرتمند در دنیای دیالوگ و داستان قلمداد می شود منتها این درس را به من داد که هنر، هرچقدر هم جذاب و زیبا و شکیل اما وقتی فارغ از ارزش های متعالی باشد  نمی تواند روح انسان کمال طلب و ناآرام را آرامش ببخشد.
فا نو