موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۹مرداد


آدم هایی که مارا به خاطر خودمان دوست دارند، زود می بخشند و دیر ناراحت می شوند. آن ها ارزشمند و عزیز و یکی یکدانه هستند. خواه ناخواه زیاد آزارشان می دهیم. از همه بیشتر با آن ها رک هستیم.سوتی های بیشتری از ما د ارند وپیششان بی دقت تر حرف می زنیم. گهگاهی فقط حرف می زنیم که حالمان بهتر شود، اصلا خودمان هم نمیدانیم چرا اینها را به او می گوییم.  خاطرات و جوک ها و مسخره بازی ها و موفقیت های کوچکمان در یادشان می ماند. اشتباهات بزرگمان را کوچک جلوه می دهند و راحت می توانی پیششان به بدترین اشتباهاتت اعتراف کنی. آنها کمتر قضاوت می کنند، بیشتر دلداری می دهند.

برای آنها می توانی طولانی تایپ کنی و مطمئن باشی کلمه کلمه اش را با جان و دل می خوانند. اصلا دری وری بنویسی. گهگاهی بروی پیششان اصلا حرف نزنی یکم آه و ناله کنی و برگردی خانه. حماقت هایت را با غرور تعریف کنی. می توانی خودت را ول کنی توی بغلشان زار زار گریه کنی و مطمئن باشی تو برای آن ها همیشه همان آدم عزیز همیشگی هستی...

فا نو
۲۲مرداد

امروز جمعه بود. دیر رسیدم سر کلاس. وقتی نشستم هنوز نفس نفس می زدم. استاد عزیز گفت:

-سلام گنگستر، شنیدم گنگستر ها روزهای تعطیل دیر مشغول به کار می شن.

خنده ام گرفت. سلام کردم. یادم رفته بود چه اسم هایی رویم گذاشته... بعد رفت سراغ لپ تاپش ولی پشیمان شد. روبه من کرد و گفت:« فانو حالت خوبه ؟»

نفسم تازه جا آمده بود. گفتم:« بله، ممنون»

برگشت، سرش را خاراند. نگاهم کرد. آب دهانش را قورت داد و گفت:

-منم خوبم فانو، یکم خسته ام ولی حالم خوبه، ممنونم که پرسیدی!

دومین نفری بود که این هفته خیلی دلم می خواست حالش را بدانم، خیلی، ولی نپرسیده بودم و دلخور شد و خودش، بی آن که بپرسم،گفت که خوب است و نمی دانست چقدر می خواستم که همین طور خوب باشد.

فا نو
۲۲مرداد

بحث خودباوری و این حرفها نیست. بعضی آدم ها هستند که بودنشان اعتماد به نفسم را بالا می برد. اینکه اگر نباشند هم می توانم گلیمم را شکسته بسته بالا بکشم ولی وقتی هستند حالم خوب است. وقتی هستند من زیاد حرف نمیزنم. من که همیشه وراجی می کنم آرام می گیرم و با آرامش به حرفهایشان گوش می دهم و می خندم و می خندم و می خندم...

مثلا امشب که ساعت ده تازه رسیدیم به ایستگاه می خواستیم برگردیم به خانه. به رامش گفتم اگر آنجا نرویم و او را نبینم روزم کامل نشده... رامش ته دلش راضی نبود ولی وقتی داشتیم برمی گشتیم گفت که امروز را در خاطره ها ثبت کردیم و هیچ چیز این را عوض نمی کند...


فا نو
۱۸مرداد

امشب که داشتم از کلاس برمی گشتم خسته بودم، ولی ناراحت نبودم. خسته بودم چون کلاس های فوق العاده خوب روزهای دوشنبه ام زیاد جالب پیش نرفت و بچه ها به قصه ای که تعریف می کردم گوش ندادند. استاد جدیدمان هم خیلی جدید نیست، چهار ترم پیش با او کلاس داشتیم وشخصیتش را می شناختیم. بی نهایت تودار و مرموز است. وقتی با او حرف می زنی نمی فهمی او خوشحال شده، ترسیده، عصبانی است یا غمگین!

امشب همین که بر می گشتم آقای الف پیغام داد که هوشنگ مرادی کرمانی به اصفهان می آید. حتی برای این هم نمی توانستم ذوق کنم چون زمان نشست آقای مرادی کرمانی همزمان بود با کلاس استاد یُبسمان.

این شد که خسته ولی نه غمگین نشستم روی صندلی اتوبوس. سوسن دیوانه هم آمد توی اتوبوس. سوسن دیوانه شبیه جوکر است. هربار علت خاصی برای دیوانگی اش شرح می دهد، شرح که چه بگویم داد می زند، جیغ می کشد، کتک می زند. اما من شک دارم که او اصلا دیوانه باشد. گهگاهی از همه آدم عادی های دور و ورم عاقل تر به نظر می رسد. کسی معمولا توی اتوبوس کنار سوسن دیوانه نمی نشیند. چون چندباری چندنفری را بد کتک زده و گاز گرفته یا فحش داده... من ولی خسته تر از آن بودم که سرپا بایستم. از طرفی حس کردم به آن بخش باقی مانده از فهم و شعور سوسن بر می خورد از جایم بلند شوم. آمد نشست کنارم و گفت:« مرده شور زندگی که رو هیچیش نمیشه حساب کشید.»سرتکان دادم. موهای برفی رنگش را زیر چارقد خاکی سیاهش برد و گفت:« فقط باید همین چند روز رو خوش بود».

من باز هم سرتکان دادم. تا آخر مسیر دیگر نه او حرفی زد و نه من.

فا نو
۱۷مرداد

دوماه پیش که با استاد کاف درد ودل کردم و قرار شد مشکلم را حل کند و نتوانست، به مادرم گفتم که نباید اجازه می دادم آدم های مهربانی همچون او این همه روی من تاثیر بگذارد. آدم های مهربان قلبم را قلقلک می دهند، خنده به لبم می آورند. از شادی ها و غصه هایم می پرسند و بانگاهشان مدام مراقب هستند که مبادا به گوشه ای خیره شوم یا آهی بکشم. این آدم ها مرا لوس می کنند. درست شبیه گربه ای می شوم که زیر گلویش را ناز می کنند. کش و قوس می آیم، شاد می شوم، دلم می خواهد همه دنیا را بغل کنم. یک آن ستاره می شوم و می درخشم... آدم هایی که درکم می کنند، مرا می ترسانند. توقعاتم را بالا می برند. دلم می خواهد همه دوستم داشته باشند. دلم می خواهد توی دل همه همین طور جا داشته باشم. همین ماه پیش که رفتم پیش رئیس آن یکی شعبه و یک «نه» سفت و محکم گفت و من گریه ام گرفت، به این نتیجه رسیدم که آدم هایی مثل استاد کاف مرا ضعیف و آسیب پذیر می کنند. من را به شکل خود من در می آوردند و خود واقعی من خیلی زود می شکند.

بخاطر همین، این ترم که می توانستم پیش او برگردم، این کار را نکردم. همین جا، پیش همین مدیر بداخلاق و معلم های بداخم و رو ماندم. مادرم گفت که اگر می خواهی مثل دفعه قبل عزا بگیری، برگرد پیش استاد و دوستانت، برگرد همان جا که منشی ها قربان صدقه ات می روند. اما من از استاد کاف و دوستانی می ترسیدم که بی نهایت دوستم داشتند. گفتم همین جا می مانم. همین جا که تنهایی هایم بیشتر و مسیرم طولانی تر و آه هایم کشدار تر است. امروز که روی صندلی های چرمی آموزشگاه نشسته بودم. مدیر شعبه بداخلاق جدید آمد و از من پرسید که چرا انقدر زود آمده ام؟ عذرخواهی کردم و گفتم که چون اتوبوس زود راه افتاد، خیلی زودتر از موعد رسیدم و می دانم که نباید این همه زود بیایم. خندید و گفت منظورش این بوده که مشکلی برایم پیش آمده یا نه، چون زیادی توی فکر بودم. گفتم نه. خداراشکری گفت و رفت.

با خودم فکر کردم ترم آخر است و لازم نیست از این مدیر مهربان شده هم فرارکنم.

فا نو
۱۵مرداد

اولش که برخلاف میلم مجبور شدم بمانم همه چیز آزاردهنده به نظر می رسید غیر از رفقایم. همه یک گوشه کلاس می نشستیم و به همکلاسی های عجیب و غریبمان نگاه می کردیم. یکی شان بود که از همه عجیب و غریب تر بود. با خودش حرف می زد، گهگاهی با خودش دعوا و حتی بعد آشتی می کرد. همه اینها را جلوی ما انجام می داد. گاهی حتی دقت می کردم لب بر می چید و خودش را لوس می کرد بعد توی هوا دست تکان می داد چیزی را حل می کرد سرش را تکان تکان می داد انگار که قانع شده باشد دوباره به سمت کتابش بر می گشت.


چون دانشجوی پزشکی بود استاد قبلی خیلی به او علاقه داشت. در عوض از ما زیاد خوشش نمی آمد. نفرت عجیبی از مهندس های بیکار داشت. برایم مهم نبود،هروقت دانشجوی پزشکی خل و چل حرف می زد، من تا دقایقی طولانی او را زیر نظر می گرفتم. حتی وقتی حرفش با استاد تمام می شد با خودش پچ پچ کنان موضوع مورد نظرش را تحلیل می کرد.

دیروز توی راه پله ها طبق معمول نشسته بودیم و داشتیم تند و تند کلماتی که استاد جدید ردیف کرده بود را حفظ می کردیم. دانشجوی پزشکی خل و چل هم جفت ما نشسته بود و هر کلمه را که می گفتیم با شکلکی، ادایی یا حداقل اگر شده شعری (!) همراه می کرد. ما تازه فهمیدیم او با همین ترفند ها کنکور قبول شده. بعد من از سعیده پرسیدم:« از کی این قاطی دار و دسته ما شد؟»

سعید خنده اش گرفت:« نمیدونم، ولی باحاله نه؟ فقط همین یکی رو کم داشتیم.»

بعضی آدم ها همینطوری می آیند و ما به وجودشان عادت می کنیم. خوب یا بد، انگار از قبل وجود داشته اند.

فا نو
۱۲مرداد
دوشنبه گذشته که ملت قدم به قدم فرانسوی دان از آب درمی آمدند و دوستهای فرانسوی ام را به حرف می گرفتند، فهمیدم که می توانستم حداقل یک نموره این زبان مسخره را یاد بگیرم که اینطور گنگ نمانم... این شد که یک اپلیکیشن یادگیری زبان فرانسه روزانه نصب کردم. هرروز چند لغت ساده را آموزش می دهد. چند روز پیش امتحان داشتم وقت نکردم یکی آموزش هایش را ببینم و تستش را انجام دهم. اپلیکیشن به ایمیل و جی میلم پیغام زد و روی صفحه گوشی ام یک علامت هشدار فرستاد و توی تلگرامم نوشت:« یادگیری زبان در یک روز اتفاق نمی افتد فانو خانم( به انگلیسی و اسم حقیقی ام را نوشته بود). »
خلاصه قبل از آن که به پدر و مادرم زنگ بزند و فحش ناموسی بدهد که دخترتان یادگیری زبان را نیمه کاره گذاشته و با دوستاش رفته سینما سیگار کشیده ...درس فراموش شده را چک کردم و تست هایش را زدم.
اپلیکیشن وحشی ندیده بودیم که دیدیم...
پی نوشت: به دلیل استقبال گسترده دوستان اسم اپلیکیشن هست: duolingo
فا نو
۱۲مرداد

کلاس ما از پنج نفر شروع شد. کسی که این کار را به من پیشنهاد داد معلم دبیرستانم بود. زنی که می توانم بگویم به اندازه مادرم دوستش دارم. قرار بر این شد که کلاس را جذاب برگزار کنم.منظور آنها را از "جذاب برگزار کردن" نمی دانم ولی از اول تصمیم گرفتم کلاسی داشته باشیم که هم به خودم خوش بگذرد هم به بچه ها. سریع استاد ها و معلم ها را در ذهنم مرور کردم. نه آقای کاف نه استاد ف و نه حتی استاد عزیزی که همین سه چهار ماه پیش شیفته مسلکش شده بودم... فقط استاد حسینی می توانست بهترین الگو باشد! مرد شماره یک زندگی من! کسی که به اندازه موهای سرم به من توهین کرد و اعتماد به نفس داد! در ازا از آن فانوی خموده و عصبی و خرخوان یک فانوی سرحال و شاد و پررو ساخت! برای کلاس فن بیان باید آقای حسینی می شدم!

کلی بین داستان های قرآن جستجو کردم و بهترین داستان ها را گلچین کردم. داستان هایی که خیال انگیزی بیشتری دارند و کمتر تعریف شده اند! هفته قبل اولین داستان را تعریف کردم: حضرت سلیمان و ملکه سبا

همان اول کلاس گفتم که داستانمان کلی حیوانات مختلف دارد،قصر شیشه و لباس زیبا و کادو و ملکه دارد!
گفتند چه حیواناتی!
گفتم مورچه، هدهد، فیل..
عسل(سوپراستار کلاسم) گفت: من صدای اسب بلدم دربیارم! هرجا لازم بود بگین من صدای اسب دربیارم!
من: باشه!
هرجایی که حضرت سلیمان رخت سفر می بست یا ملکه سبا عازم می شد عسل شیهه می کشید!
یکی شان گفت:« کجای داستان ملکه داشت؟»
گفتم : ملکه سبا پس چی بود این وسط؟
گفت: نه من باربی می خواستم!
گفتم: دفعه بعد برای قصه گفتن به سفارشات شما هم رسیدگی می کنیم!
حس طنز بچه ها عالی است! همه شوخی هایم را می فهمند و همه با هم می خندیم. همان اول کار اسم همه شان را یاد گرفتم و سعی کردم به اسم صدایشان بزنم. غیر از یکیشان که شاید اسکل ترین بچه ی آن محله باشد، بقیه شان بی نهایت باهوش هستند. (همان یک دانه اسکل هم لازمه ی هرکلاسی است).چون کلاس فن بیان است، اغلبشان کمرو بودند اما از جلسه دوم شروع کردند به شرکت کردن در بحث ها. بی نهایت فعال هستند(عسل گاهی از دیوار کلاس بالا می رود.) بی نهایت سوال دارند:« خانم مگه باد دهن داره که حضرت سلیمان باهاش حرف می زد؟ خانم ملکه سبا چرا تا اون موقع شوهر نکرده بود؟  خانم مگه خورشید همون خدا نبود؟ خانم خانم میشه یه قصه برامون بگی که شخصیت اولش فقط دختر باشه؟»
من عاشق اولین شاگردهایم هستم، عاشق کلاسی هستم که خودم هم نمیدانم قرار است خروجی اش چه باشد...ما فعلا خودمان را به دست خنده و گفتگو و خیال و از همه مهم تر داستان های خدا سپرده ایم...
فا نو
۰۶مرداد

در این روز فرخنده اتفاقات عجیب و هیجان انگیزی افتاد که البته همه شان برنامه ریزی شده بود اما قرار نبود انقدر عالی شود که شبش از بس روز خوبی داشتم به گریه بیفتم!

احتمالا بخشی از آن را در اینستاگرام دیده و حدس زده باشید اما ماجرا ها از آن چیزی که شما فکر می کنید پیچیده تر هستند! برای من روز پنجشنبه از ساعت 5 شروع شد! ساعت پنج داشتم امتحان می دادم! آن هم امتحان راتینگ انگلیسی! سوال مسخره و عجیبی داشت :«شباهت های دانشگاه های آزاد و دولتی را بنویسید!» به قول رفقا تا ما خبر داشتیم اینها با هم فرق داشتند ولی لامصب شباهت می خواست و اول صبح ما در بدر دنبال شباهت بودیم! آخر کار که چرت و پرت ها را نوشتیم اینتر را زدیم و امتحان تمام شد!

از کلاس اول صبح که برگشتم، دو اتفاق جالب در انتظار من بود، اول از همه اینکه معلم شده بودم. باید می رفتم سرکلاس. چه کلاسی؟ باور کنید خودم هم از عنوان کلاس حیرت کرده ام:« داستان گویی و فن بیان با رویکرد داستان های قرآن» چون معلم دبیرستانم ازمن خواسته بود چنین عنوانی را تدریس کنم، رویم نشد بپرسم چی به چیه! شاگردهایم همه کلاس سوم دبستان هستند و بین هشت تا نه سال سنشان است.

اتفاق دوم این بود که دو دوست فرانسوی جدید که اهل ناف پاریس بودند از من قول گرفته بودند بعد از ظهر آن ها را ملاقات کنم، هردویشان رشته شان بیزینس بود اما یکی از آن ها می خواست که شب ها نویسنده باشد. هزاران داستان نوشته شده و چاپ نشده داشت. عین همین جمله را توی پروفایل من دیده بود و به محض اینکه جمله چاپ نشده را خوانده برای من پیام داده ... اولش آمده بود که ایران را ببیند بعد فهمید که یک نفر درست با شرایط خودش گوشه یک شهر سنتی و تاریخی مشغول زندگی خودش است و از قضا علاقه عجیبی هم به زبان انگلیسی دارد!

از آنجا که هردوی این اتفاقات به یک اندازه پرخاطره است هرکدام را در پست جداگانه می نویسم که هم اتوبیوگرافی ای باشد و هم ثبت خاطرات برای روزهای بعد... منتها این را به خاطر داشته باشید که :

- آشنایی با این دوستان عزیز را مدیون سایت کوچ سرفینگ هستم.

- آشنایی با سایت را مدیون دکتر میم.

یک نکته مهم تر:اگر می خواهید زرناله کنید دکتر میم رفیق خوبی نیست، دکتر میم دوست آینده روشن است. او همواره افق های روشنی را برای شما در نظر دارد، چیزی که خودتان هم نمی بینید. حالا دیگر خودتان دانید...(دکتر پورسانت من یادت نره).

فا نو
۰۳مرداد

بابا دیشب یک فحش خیلی زشت داد. بابای مهربان و فهیم و همه چیز تمام من وقتی داشتیم شام را می کشیدیم یک فحش داد و بعد خودش از فحشی که داده بود هم تعجب کرد و هم خنده اش گرفت.مخاطب فحش حضور نداشت و پدر حین تعریف یک خاطره این فحش از دهانش در رفت، بعد ریسه رفت. از اینکه پیش مثبت ترین بچه اش بدترین فحش ممکن را داده بود هم خجالت می کشید، هم نمی کشید. من هیچی نگفتم فقط با ابروهایی بالا رفته و یک لبخند نمی دانستم آرمان های له شده ام را زیر کدام گوشه موکت پنهان کنم...

فا نو