موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰شهریور



در سکانسی که صبا انگشتش را نزدیک دکمه ارسال پول می برد بعد برمی گرداند بعد دوباره کمی به دکمه نزدیک می شود بعد از یک کش و قوس دیگر دکمه را می زند می توان فهمید که کل فیلم همین ریتم یکنواخت و اعصاب خرد کن را خواهیم داشت. ریتمی که با پایان فیلم کاملا پایان می یابد و هیچ رغبتی برای دوباره دیدن فیلم نداریم.
اشکالات طرح داستان و فیلم و بازی خوبِ لیلا حاتمی (که در حقیقت آبروی فیلم محسوب می شود) موضوع اصلی این پست نیست. مهمترین موضوع این فیلم مطرح شدن زندگی واقعی و مجازی یک شخصیت امروزی است. کسی که وبلاگ می نویسد. پست های این بلاگر اغلب دو خطی و در معدود زمان ها پنج خط کوتاه هستند. از عبارات سبک و سطحی از بلاگر های دیگر تقاضای همدردی می کند. بلاگر حساس ، زودرنجی است و طاقت انتقاد ندارد. در تیتراژ ابتدایی فیلم هم می توان به دغدغه های او (که در غالب سرچ های گوگلی بیان می شود) پی برد:« نداشتن شوهر، پیرشدن، بالارفتن سن بچه دار شدن، نداشتن کار و رنج بردن از افسردگی».
شخصیت داستان از دیدن شادی دیگران رنج می برد. درونگرایی نفرت انگیزی دارد. او در درون خودش آدم ها را به غلط قضاوت می کند و فرصت تجدید نظر به آن ها نمی دهد. از آدم های مجازی التماس محبت دارد و با آدم های واقعی درست و صحیح صحبت نمی کند. همه این ها شخصیت داستان را شکل می دهد، ایراد جدی ای هم به آن وارد نیست. اما جایی که برای اولین بار شخصیت داستان ما نماز می خواند، یکی از مهم ترین دعاهایش این است که عادت وبلاگ نویسی از سرش بیفتد. این دعا در مجموع دعاهای او برای بهتر شدن زندگیش بیان می شود، سوال من بعد از دیدن « سر به مهر» این بود که آیا این فیلم تصویر درستی از یک وبلاگ نویس ارائه داده؟
بی ربط نوشت: بیایید یاد بگیریم که به رخ کشیدن اطلاعاتی که از دیگران داریم ما را در جمع، خاص یا برتر جلوه نمی دهد، تنها کمبود شعور ما را خارج از خلوت دونفره به نمایش می گذارد.

فا نو
۳۰شهریور


درچند روز آینده احتمالا سلسله پست های دنباله دار من را در مورد فیلم های ایرانی می خوانید.

سر و صدای فیلم های ایرانی معمولا از خودشان بیشتر است. بارکد اما شکل و قیافه اش هم آدم را گول می زند. حتی اسمش هم سعی می کند تفاوتش را به رخ بکشد. ایراد اصلی اما به داستان برمی گردد. داستان فیلم باگ دارد و شاید کوشیده با برعکس کردن شیوه روایت(تعریف کردن داستان از آخر به اول) این عیب را بپوشاند. در صورتی که این شیوه روایت خودش ضربه محکم تری به فیلم وارد کرده است. بعد از آن دیالوگ نویسی ها ایرادات جدی دارند. دیالوگ ها بد، غیر قابل باور و به زبانی غیر از زبان معیار نوشته شده است. برخی جزئیات هستند که شاید در کلیت فیلم مهم نباشند اما این جزئیات هستند که فیلم حرفه ای را از فیلم بد یا معمولی جدا می کنند و کلمات و جملات هم بخشی از این جزئیات حیاتی هستند. حتی بازیگر ها هم نتوانسته اند جوری دیالوگ ها را اداکنند که این ایراد پوشیده شود. خیلی از فعل ها، قید ها و  به طور کلی جمله هایی که بیان می شوند جایی در  گفت و گوی روزمره ما ندارند. آن ها در دهان بازیگرها گذاشته شده اند. اگر فقط یکی از شخصیت ها اینطور صحبت می کرد می شد گفت که بخشی از شخصیت پردازی است اما هم میلاد هم حامد و هم نازی و حتی شخصیت رئیس بد، همه و همه کلمات قلنبه سلنبه ادبی در لابلای گفتگوهایشان استفاده می کنند.

فرقی بین لباس های بازیگران این فیلم و فیلم خط ویژه نیست. در حقیقت حرف تازه ای هم این فیلم برای گفتن ندارد. روند داستان کاملا قابل حدس است. حداقل برای مخاطب های جوان این برهه از زمان که همگی با سینمای روز درگیر هستند داستان فیلم خیلی سر راست است. مخصوصا پایان بندی مزخرف فیلم که به نوعی قرار بوده ما را به هیجان بیاورد و شگفت زده کند.

شخصیت میلاد با بازی محسن کیایی بامزه از آب درآمده. شخصیت نازی هم تا حدودی قابل قبول است. باقی شخصیت ها، علی الخصوص حامد، رئیس بدجنس(با بازی همیشه یکنواخت رضا کیانی) ناقص و غیر قابل درک است. شخصیت ستاره هم که مثل اسمش وسط زمین و هوا معلق است و خودش هم نمی داند جایش در این فیلم چیست...

سیر داستان تکراری است. ایرانیزه کردن حجم زیادی از فیلم های امریکایی است. این فیلم متعلق به خود خود تهران نیست. چیزهایی دارد، اتفاقاتی، شخصیت هایی، پیچ و خم هایی که برای مخاطبی که  اصلا فیلم امریکایی ندیده شاید جذاب باشد.

دو نکته جذاب فیلم دارد اولی اسمش است و دومی هم مربوط به اسمش. اینکه روی هرکدام از ساختمان ها یک بارکد بزرگ می نشیند. مفهوم خاصی هم برایش پیدا نکردم فقط جالب بود.

فا نو
۲۹شهریور

با شلوار جینم که هنوز نم داشت لم دادم روی صندلی اتوبوس. کیفم را گذاشتم کنار دستم مبادا کسی کنارم بنشیند. این خصلت را از مادر به ارث برده ام. گهگاهی تلاش می کنم از آن فرار کنم ولی آخر فهمیدم چیزی شبیه گروه خونیم شده. نمی خواهم آدم ها را از یک حدی به بعد بیشتر به خودم نزدیک کنم. دختری آمد، انقدر ایستاد تا از رو بروم. کیفم را برداشتم. توی بغلم گرفتم. دنباله روسری مرطوبم را توی صورتم کشیدم. صورتم را چسباندم به شیشه. بین خواب و بیداری بودم.

اون روزا ما دلی داشتیم...واسه بردن جونی داشتیم...واسه مردن کسی بودیم...

مهتاب گفت چقدر این رو می خونی؟

گفتم : نمی دونم چرا، همش حس می کنم باید این آهنگ رو بخونم. با اینکه می دونم اون روزا چیزی نبوده که الان نباشه. من همچنان می گم می خندم می گردم.

مهتاب گفت: ولی من بعد اون چهارسال نتونستم انقدر بخندم.

نگفتم که من هرروز  این تابستون به اندازه اون چهارسال کیف کردم.

آهنگ شروع شد. فواره ها باز شد. مهتاب گفت میای بریم. ریتم آهنگ کند بود. گفتم بیا تا تند نشده بریم. فهیمه و منصوره همونجا نشستن. انقدر ذوق داشتم که حتی یادم رفت به مهتاب بگویم چادرش را دربیاورد. از بین استپ ها رد شدیم. ریتم تند شد. روسری بزرگ من و چادر مهتاب خیس شد. کفشها، مانتوها، پاچه های گشاد شلوار جینم. فهیمه و منصوره چادرهارا از سر در آوردند. دوسه بار دیگه رفتیم. کامل همه خیس شدیم. همه روسری ها، پاچه ها، آستین ها و یقه ها رو همان وسط چلاندیم. ولی باز هم وسوسه شدیم. یکبار دیگر با پای پیاده از روی چمن ها رد شدیم رسیدیم وسط استیج . ریتم آهنگ تند شد. باد می زد. من مثل سگ می لرزیدم. مهتاب گفت اگه مثل ما محافظ چربی داشتی اینجوری نمی شدی. گفتم منصوره از همه ما لاغر تره ولی هیچی سردش نیست. گفت پس چرا تو انقدر می لرزی؟ گفتم من دلم سرده آبجی...

توی مسیر باغ تا چهارراه نم روسری و مانتوی حریرم برداشته شد ولی دو سه تا ایستگاه بی آر تی را سرپا ایستادم تا شلوارم خشک شود مبادا لکه ی گرد خیس روی صندلی اتوبوس مردم را به غلط بیندازد. فایده ای نداشت. این شلوار باید چندساعتی زیر آفتاب می خوابید تا خشک شود.

از خواب بیدار شدم. رسیدیم به شهر.

توسرا ما سری داشتیم...عشقی و دلبری داشتیم...

پاییز خودش را به من رساند. هنوز شروع نشده ولی ترانه های سیاوش قمیشی را در سر من هجی می کند، انگار که بخواهد خیال این تابستان گرم پر از اتفاق را ببرد و جا برای یک پاییز خیال انگیز باز کند...

فا نو
۲۸شهریور

امروز مامان گردو پوست کند و دانه دانه گذاشت توی دهانم. البته من مجبورش کردم. گهگاهی هم مجبورش می کنم بگوید:« فانو خوشگل ترین دختری که زاییده شده.» اینطوری هم به خودش اعتبار داده هم به من. یک عالمه پروژه ی طراحی نقاشی و کاردستی راه انداختم که بیشتر لذت ببرم از زندگی. وسط همه این رنگ ها، قلمو ها، مداد طراحی ها، شیشه ها، سرامیک ها، تابلو ها وول می خورم و دور خودم می چرخم. گردوهای خالی شده را امشب به هم چسباندم. مثل روز اولشان. همه راه چیدم روی اوپن بین گردوهای سالم. همه را به فحش دادن انداختم. این وسط بابا عصبانی بود که چرا گردوهایی که من با این همه زحمت به هم چسبانده ام را بقیه باز کرده اند! والو! این خانواده باید یاد بگیرد که گردو را بدون شکستن بفهمد. فردا کلی پروژه عملی دیگر دارم که برایشان برنامه ریزی کرده ام. یکی شان فقط دزدیدن شال های رامش و رنگ کردنشان است. رامش سلیقه جالبی نداره و اگر شالهایش خراب شود کسی غمگین نمی شود.

بی ربط نوشته : می خواهم همینجا اسکار با احساس ترین جمله استادانه را به استاد کاف بدهم. وقتی که کلافه و سرگردان بین ردیف های دانشجویان بالا و پایین می شد و امضا می گرفت و با عصبانیت به من گفت:« خانم اسمتون چیه؟»اسم و فامیل را که شنید تخته شاسی را پایین آورد و خندید:« عه...اینکه فانوی خودمونه».

من فانوی خودشونم، شیرفهم شد؟!

فا نو
۲۶شهریور

قبل از همه پست نوشتن ها بگم که امتحان جامع داشتم و برای گرفتن مدرک اصلیم دوهفته اخیر را مشغول کتاب جویدن بودم.

دوتا داستان نوشتم که از اولی بیشتر از دومی راضی بودم. استاد از دومی بیشتر از اولی خوشش آمد. من اولی را بازنویسی کردم ولی دومی را همانطوری هرتی پرتی برای فصلنامه فرستادم. حالا داورهای فصلنامه که تعریف های جالبی هم درموردشان نشنیده ام باید تصمیم بگیرند دومی خوب است یا نه.(پیدا کنید دخترعمه ی پرتقال فروش را)

کلاس داستان و فن بیان را یادتان هست؟ هفته پیش کلاسها تمام شد. تصمیم گرفتیم برای جشن یک نمایش اجرا کنیم. با کمک خود بچه ها یک نمایشنامه نوشتیم که داستان هایش واقعا غیر قابل پیش بینی بود. نمایشنامه درمورد حیوانات بود و مثلا شیر قصه به خاطر درد و رنجی که می کشید و کسی به او گوش نمی داد می رفت و خودش را می انداخت جلوی شکارچی. یا مثلا وقتی شیر مُرد خرگوش تصمیم گرفت پادشاهی جنگل را برعهده بگیرد. چون نمایش برای کودکان بود قسمت های خون و خونریزی را کمتر کردیم و بعد نمایش را اجرا کردیم. چیز مسخره و آبکی ای از آب درآمد ولی در عین حال خیلی باحال بود.

به طرز باورنکردنی و عجیبی دلم می خواد زاینده رود دوباره جاری بشود. یک جورهایی هر دفعه از کنار یکی از پل ها می گذرم دلم می خواهد جریان آب را ببینم.  پل خواجو، بزرگمهر، پل آذر، پل چوبی...
به قول یکی، انگار که این پل ها از اول روی دشت های خشک ساخته شده...کم کم داریم رودخانه را فراموش می کنیم.


فا نو
۱۶شهریور

گوشی ام دوباره خل شده. انگار که بخواهد بگوید دست از سر من بردار و به زندگیت بچسب. البته این حرکتش بد نبوده. خیلی هم مفید واقع شده. مثلا اینکه باعث شد بالاخره بنشینم و صدسال تنهایی را با ترجمه بهمن فرزانه بخوانم. یا اینکه سریال پارک و تفریحات(!)(parks and recreations) را کامل ببینم. هنوز باعث نشده بنشینم درست درس بخوانم اما پای اینستاگرام و تلگرام و سایر گرام هارا هم از زندگی ام قطع کرده. قصد تعمیرش را هم ندارم. چرا؟ چون شاید الان نمیخواهم خیلی از حال دوستانم باخبر بشوم. الان که فصل هجرت و کوچ است. شایسته و مرضیه می روند. فاطی رفته و الی هم احتمالا یک ماه دیگه می رود. همه شان مسیری را انتخاب کردند که من انتخاب نکردم. کار و ادامه تحصیل. من وسط چندراهی هایم محکم و مقتدر ایستاده ام.

دلم برای استادهای زبانم تنگ شده. انگار که تمام این ده ماه آخر را که مدام پیششان بودم یادم داده بودند عین آدم زندگی کنم ولی در عین حال ننرم کردند. الان که باید خودم روی پای خودم بایستم دلم می خواهد دوباره تینیجر بازی در بیاورم و سرکلاسشان بنشینم. دیشب خواب دیدم علی بچه شده. پنج یا شش ماهش بود. روی پاهای من بی قراری می کرد. کلی گشتم تا یک پاکت شیر جستم و آن را گرم کردم و با قاشق به دهانش دادم(شیشه پیدا نکردم). علی می خندید و دل من غش می رفت. صبح که علی 8 ساله سر و مر و گنده را دیدم خوابم یادم آمد. دلم خواست به خوابم برگردم. یحتمل دوباره خوانی داستان های مارکز مرا به این روز انداخته. اینکه هرروز خواب هایی بهتر از واقعیت می بینم.

در آخر با یک توصیه به نویسنده بعد از این هایی مثل خودم تمام می کنم. قبل از اینکه یک کتاب را بخوانید یا یک فیلم را ببینید. منظورم یک اثر فوق العاده عالی و پرآوازه است. براساس پوستر، تریلر ، شنیده ها ، نقد ها، تحلیل ها یا تخیلات  خودتان چیزی در موردش بنویسید. در حد یک طرح یا سوژه. فکر کنید داستان از دید شما چطور است که این همه باحال شده.  بعد که فیلم را دیدید یا کتاب را خواندید می فهمید که شما یک ایده ناب و فوق العاده بر اساس تصورات خودتان داشته اید(حالا نه شاید خیلی ناب ولی جدید و منحصر به فرد).

چه پست در هم و برهمی.

فا نو
۱۳شهریور

چه چیزی باعث شد وسط تابستان بنشینم پای این فیلم که هم حال و هوایش زمستانی است و هم محتوایش نمی دانم. مهم این بود که فیلم حال خوبی داشت. آدم های فیلم کم بودند و دیالوگ هایش تقریبا جاندار و سرزنده. می شد فرو بروی در یک دنیای کوچک و خودمانی. در دنیای یک هنرمند که غم هایش را درون خودش حل می کند. با این حال هنوز زنده است و جویای زندگی. بخاطر همین، مثل برف که آرام آرام روی کاج ها می نشیند، او هم اجازه می دهد کسی آرام آرام وارد دنیایش شود، دوباره روزهایش را رنگ کند، دوباره از نفس کشیدن لذت ببرد انگار که هیچ وقت زندگی متوقف نشده بود و همه چیز درجریان همین ورود آهسته بود. ورودی که یک سال غمگین و آبی طول کشید.

پی نوشت: پست قبلی را انگار نه برای وبلاگ، بلکه برای خودم نوشته ام. هرچندساعت برمی گردم، می خوانمش، خوشحال و خندان سمت زندگی بر می گردم.پست قبلی انگار یک تکه جادویی از پازل زندگی من است.

فا نو
۱۱شهریور

گاهی فکر می کنم هیچ چیز جز خواب هایی که نمیتوانم برای کس دیگری تعریف کنم، مرا به این وبلاگ بر نمی گرداند.

از پله برقی ها بالا آمدم و رفتم توی صحن حرم. آسمان مثل کاغذ آبرنگی بود. قوس های دیوار سیاه و خاکستری و گوشه های آسمان نارنجی، صورتی و آبی سیر بود. آدم ها هرکدامشان را که نگاه می کردی گونه های گل کرده  و چشمهای درخشان داشتند.

من دویدم. یک چهره آشنا را کنار یک حوض مستطیلی دیدم. راستی کدام صحن امام رضا بود که حوض مستطیلی داشت؟ او مرا دید. چند سال بود ندیدمش؟ 4 سال؟ 5 سال؟ آن موقع اصلا یادم نمی آمد آخرین بار کجا دیدمش و کجا ندیدمش و چرا ندیدیمش. پنجه انداخت توی دستهایم و خم شد پیشانی ام را بوسید. پوست سرم مور مور شد، اما دلم، آرام آرام بودم.سرم را فروبردم وسط سینه اش. تیشرت خاکستری اش بوی عرق مردانه می داد. یک چیزهایی گفت، من یک چیزهایی گفتم. نه درمورد اینکه چند وقت است هم را ندیدیم و کجا رفت و چه شد. حال و احوال آن موقع خودمان را می پرسیدیم. گفتم باید یکبار دیگر بروم توی پارکینگ حرم. چرا؟ نمی دانستم. رفتم توی دستشویی. جوراب های شیشه ایم را در آوردم. روسری آبی سیرم را به یک گیره زنگ زده آویزان کردم. صورتم را شستم.پیشانی ام را محکم تر. مسح سر و پا کشیدم. آمدم بیرون. از پله ها دویدم بالا. کنار حوض، کنار ورودی حرم، پای قوس های رواق. همه جا را گشتم نبود. جای خالی اش بزرگ بود. قد تمام صحن های حرم. اشک توی چشم هایم جمع شد. گفتم شاید دنبال من آمده باشد توی پارکینگ. پله برقی ها خاموش بود. پاهایم مال خودم نبود. رسیدم به پارکینگ. مردهایی بودند که کیف و لباس زنانه در دست یا دست به جیب یا درحال سیبیل جویدن منتظر زنهایی بودند که توی دستشویی داشتند وضو می گرفتند. او نبود. نه کیفی از من داشت نه چادری. خیسی صورتم با اشک قاطی شده بود. دویدم سمت پله ها. یک پیرزن دستم را گرفت. یک کیف بزرگ و سنگین داشت. گفت که پاهایش تیر می کشد. پله ها بدموقع خاموش شده. دستش را پس زدم. باز هم دویدم توی صحن حرم. هیچ کسی نبودکه منتظر من باشد. دیگر آفتاب کامل غروب کرده بود. چشم کسی نمی درخشید. صورت کسی برق نمی زد. پیرزن بالاخره توانسته بود از پله ها بالا بیاید که پای حوض نشستم و چادرم را کشیدم توی سرم. بی هق هق بی صدا همینطور اشک ریختم.

توی تخت که نشستم، یادم نمی آمد آخرین بار کی یاد حرم کردم یا حتی وضو گرفتم ولی چشم هایم بی آنکه بسوزد خیس بود و قطره چکان. بین دو ابرویم می سوخت. دست کشیدم. زخم بود. انگار که توی خواب روی پیشانی ام پنجه کشیده باشم.

فا نو
۰۱شهریور

اتوبوس که توی ترمینال صفه ایستاد دلم خواست پسر باشم. از اتوبوس پیاده بشم و برم توی چمن های کچلی گرفته زیر یکی از درختا دراز بکشم. بعد نیم خیز یک سیگار روشن کنم. زیر بید جوون زل بزنم به آدم هایی که دنبال اتوبوس می دوون. به دخترهایی که چمدونشونو می کشن و دنبال یک تاکسی می گردن و از کنار شخصی ها رد میشن. دلم خواست که سیگار دوم رو دود می کردم و به ماه که سه برابر اندازه معمولیش شده بود زل می زدم. ساعت از ده می گذشت و کسی به من زنگ نمی زد. بعد سرجایم می نشستم، ریش هایم را می خاراندم و به مردی که می پرسید:« این پراید مشکیه مال شماست؟»  سر تکان می دادم. بعد که پراید مشکی می رفت چندتا فحش از مرد می خوردم. سیگار سوم را کشیده و نکشیده روی زمین می انداختم. یک چایی کیسه ای می گرفتم، سرمی کشیدم از روی مانع یک متری می پریدم توی پیاده رو. کنار بزرگراه راه می افتادم تا برسم به ایستگاه اتوبوس بعدی. شاید اصلا به شهر. ماه هم هرلحظه گنده تر می شد وسط های مسیر می زدم به گریه و به سمندی که می ایستاد و می گفت:« داداش مشکلی پیش اومده» میگفتم:« نه قربونت»

اتوبوس حرکت کرد. من هنوز دختر بودم، روی صندلی کنار شیشه زیر نور آبی بدرنگ اتوبوس. با یک قلب بید خورده. توی ایستگاه پیاده شدم. از پارک دربسته شهر گذشتم. توی مغازه، بابایم با یک لیوان چای منتظرم بود. نه اینکه همیشه دلم بخواهد پسر باشم. نه اینکه همیشه دلم شکسته باشد.

فا نو