موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۱۳ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰مهر


تو فکر کن کارگاه تحلیل شخصیت باشه. اولین فیلم انتخابی پدرخوانده باشه و اولین شخصیت مایکل.بعد تصور کن من یک درصد ساکت بمونم. مایکل حق منه ، سهم منه، عشق منه!


مصاحبه خوب پیش رفت. یعنی کمتر از سی ثانیه. تقریبا انقدر صحبت کردم که خودشون مجبور نشن هیچ سوالی بپرسن. بعد از این مصاحبه احتمالا باید چندین دوره تدریس ببینم بعد شروع به کار کنم. استاد عزیز امروز بیرون دفتر منتظرم ایستاده بود ببینه نتیجه مصاحبه ام چی میشه . انقدر نگران بود که اصلا خودم یادم رفت مصاحبه انقدر مهم بوده. بعد اطمینان داد که :« حتما تو گروه B افتادی» که اصلا روم نشد بهش بگم گروه B چیه! گویا گروهی است که از امتیازات بالاتری برخورداره ولی خب چه امتیازاتی ! کیه؟ چیه!


این اواخر یک تصمیمی گرفتم، یکی دوماهیه در موردش تحقیق کردم، تقریبا همه ابعادش درسته غیر از دل و جرات انجام این کار، نمی دونم انجامش بدم یا نه. نمی دونم اصلا مطرحش کنم یا نه. طبق معمول با لب و لوچه چک و چوله و قیافه درهم برهم سر دوراهی ایستادم و دارم ذکر می خونم بَلکَم معجزه ای بشه و یکی راهو به من نشون بده. شاید همینجا مطرحش کردم با همفکری دوستان به یه نتیجه برای ادامه زندگی رسیدیم:)

پی نوشت: پیشاپیش عذرمیخوام اگه این پست رو به زبان عامیانه نوشتم:)

فا نو
۲۸مهر

نشسته ام آن شرلی می خوانم. چرا ؟ مرض دارم. هیچوقت برایم مهم نبود که آن شرلی چه سرنوشتی پیدا می کند یا نویسنده می شود یا نه، زندگی اش با گلیبرت خوب پیش می رود؟ در نظر من آنه بیشتر یک شاعر بود تا نویسنده. آن هم یک شاعر وراج و حوصله سر بر خودشیرین. برعکس او جودی آبوت قهرمان دوران کودکی من بود. او مثل آنه راحت به زندگی مجللش عادت نکرد. تا آخرین لحظه تفاوت های خودش را با پندلتون ها درک می کرد. از پوشیدن جوراب ابریشمی تا مغز استخوان لذت می برد و قبل از اینکه رابطه عاشقانه ای را شروع کند، هویت خودش را به دست آورده بود. با همه این ها آن شرلی می خواندم. چرا، چون تمام  ردیف کتاب های نوجوان را گشتم و تنها همین یک کتاب نظرم را به خودش جلب کرد. کتاب های اورول و چخوف و آخرین کتاب خالد حسینی را هم گرفتم اما، مغزم فقط در حد آنه شرلی می کشید(یا آن شرلی) چون موسسه به من گفته بود تا ساعت هشت و نیم به من زنگ می زند تا خبر بدهد در آزمون استخدامی پذیرفته شده ام. و اگر زنگ نزد خودم بفهمم که قبول نشده ام.

چه روش مسخره ای، نه؟

تا ساعت شش بعد از ظهر به خودم دلداری می دادم که به زودی زنگ می زنند. ساعت شش و نیم مادرم نگاهش را می دزدید انگار که اصلا حواسش به گوشی تلفنم نیست. قبل از اینکه خواهرم برگردد رفتم و روی تخت دراز کشیدم و آنه شرلی خواندم تا این دوساعت بگذرد. به خودم قول دادم حتی اگر زنگ نزدند هم خیلی ناراحت نشوم. اما داشت اشکم در می آمد. تنها چیزی که از کتاب می فهمیدم این بود:« وای تو چقدر کاملی آنه، تو لیسانس داری آنه، تو مدیر مدرسه شدی آنه، تو چه لبخند شیرین و موهای زیبایی داری آنه، تو چقدر کاملی و ما ناقص آنه، تو چقدر رویایی و جادویی تمام مشکلات را حل می کنی، تو چقدر خاصی! آسی! »

نمی توانستم آن کتاب لعنتی را کنار بگذارم. طی این یکسال سلیقه کتاب خواندنم به طرز وحشتناکی عوض شده ولی اگر کتاب نمی خواندم لابد می خواستم زل بزنم به صفحه گوشی ام. قل خوردم و خودم را بغل کردم و به کتاب خواندن ادامه دادم. اشک ریختم. اشک هایم را پاک کردم. مهم نبود چه اتفاقی بیفتد. من حالا توانایی های جدیدی داشتم و می توانستم جاهای مختلفی درخواست کار بدهم. بازهم اشک ریختم. مثل سگ از آینده مبهم می ترسیدم. مامان در را باز کرد. به روی خودش نیاورد که اشک هایم را دیده . گفت که بهتر است بخاری را نصب کنیم. بخاری را داخل آوردیم آن را مرتب کردیم، آن را وارسی کردیم و فهمیدیم لوله ها پوسیده و زانوها زنگ زده. داشتم زنگ می زدم به برادرم که موسسه به من زنگ زد.

مادرم را بغل کردم. مادر وسواسی ام که از بوس و بغل بدش می آید را بغل کردم. او را محکم به خودم چسباندم. من این سهم از بغل را می خواستم. گونه هایم را بوسید. مادرم که عید ها به زور مارا می بوسید. به من گفت که اگر قبول نمی شدم هم برایش فرقی نداشت. خدا می داند که من کاملا به این حرفش ایمان دارم. مادرم مرا همینطوری، شکست خورده و درب وداغان و له و لورده و بی پول و بی کار هم دوست دارد. راستی اگر او نبود، دنیا چه جای گندی می شد.

پی نوشت: این حکایت دیروزِ من است. امیدوارم موسسه این شیوه اطلاع رسانی اش را اصلاح کند.

فا نو
۲۷مهر

می خواهم یک اعترافی کنم ولی حمل بر خودستایی نکنید. چون واقعا خودستائی محض است اما. بگذارید قضیه را از ابتدا تعریف کنم. قبلا گفته بودم که بچه های کارگاه داستان نویسی ما چنگی به دل نمی زنند. و دو ترم بیشتر نگذشته که تقریبا همه شان جا زدند. یعنی هیچکدام دیگر به کلاس ها نیامدند و استادمان - که هنوزهم زیاد از من خوشش نمی آید- مجبور شد مرا وارد گروه یک ترم بالاترمان کند. گروه جدید متشکل است از ده پانزده خانم هنرمند و فعال. اجازه دارند استاد داستانمان را به اسم کوچک صدا بزنند چون خیلی خیلی با هم صمیمی هستند. من ولی اینکار را نمی کنم. دلیلش این است که من سیگنالهای منفی را از او دریافت می کنم. می دانم از من خوشش نمی آید. غیر از داستان هایم، هرگز نشده با هیچکدام از حرفهایی که سرکلاس می زنم موافقت کند. اما داستان هایم را، خب آن ها را دوست دارد. حالا یا واقعا خوب است یا خصومت شخصی اش روی سلیقه اش اثر نگذاشته .

همه اعضای گروه جدید دوستانی هنرمند و مهربان و با شخصیت و چه و چه ... هستند. حتی سعی کردند خیلی خوب مرا میان جمعشان بپذیرند اما- قدرت کلمه اما  در این است که تمام تعریف های قبلی را دود می کند و به هوا می رساند- هیچکدامشان نویسنده های خوبی نیستند. با اینکه نزدیک به یک سال است همه شان به طور جدی روی نوشتن کار می کنند و به قول استاد- که عاشق آنها است- از جانشان برای نوشته مایه می گذارند اما، نوشته های خوبی ندارند. بسیاری از بلاگر های ما از آنها قوی تر هستند. اغلبشان حتی در یک نقد ادبی هم شرکت نکرده اند و می گویند اعتماد به نفس این کار را ندارند. هیچکدام سعی نکردند سبک یا زبانی را ابداع کنند. مدام دور هم می نشینند، قربان صدقه روسری های رنگی، انگشترهای سنگی و  جنس کیف یکدیگر می روند.

اغلب اوقات ساعت های کلاس به هرز می رود. زنانگی ها بی داد می کنند. آنقدر درگیر جنسیت هستند، آنقدر از حس و حال های زنانگی، خانه داری، آشپزی ، گلدوزی، خیاطی و ... تعریف می کنند که گهگاهی یادشان می رود سرچه کلاسی هستیم. بدتر از همه اینها می دانید چیست؟ اینکه استادمان بی نهایت از اساتید و یا نویسنده های مرد می ترسد. من گمان می کنم استادمان در دنیای زنانه اش بیش از حد فرو رفته. همه آنها، چه مدرن و چه سنتی، همه شان جنسیت زده هستند. من منکر تفاوت های زن و مرد نیستم ولی برخی رفتار های اغراق آمیز ما را هم از اهداف و پیشرفت هایمان دور می کند.

پی نوشت: من خیلی خوبم.

فا نو
۲۶مهر


یک دیوار نازک اتاقم را از سیاوش جدا می کند. دیشب شنیدم که سیاوش داشت به مادر می گفت فانو وقت خواب به دیوار لگد می زند. من با تعجب برگشتم و گفتم :« من نزدیک دیوار نمی خوابم. فکر می کردم تویی که داری به دیوار مشت می زنی!»

سیاوش چند ثانیه نگاهم کرد و گفت :«من دقیقا وسط اتاق می خوابم، هیچ دیواری دورم نیست!»

شبها یک موجود نامرئی بین دیوار ما لگد و مشت می کوبد.

فا نو
۲۳مهر

من خیلی اهل شعر نیستم. این را سیا می داند. چون که نمی توانم حتی یک بیت از ترانه های داریوش را- علی رغم علاقه شدیدم- حفظ کنم. خواهرمم هم می داند چون ترانه های باب دیلن را گوش کرده ام ولی یادم نیست و امروز وقتی خبر نوبل گرفتنش را شنیدم شبیه احمق ها فقط به او نگاه کردم. بچه های انجمن که همه از دم سینه چاکان سعدی هستند و غیر سعدی هیچ کدام از شعرا را قبول ندارند هم می دانند. من حتی جرات نکردم بهشان بگویم گهگاهی مولوی می خوانم. کلا رد کردم:« من اهل شعر نیستم». هرکاری هم که کردم نتوانستم شعرهای شارل بودلر یا ویلیام بلیک را کامل بخوانم. گمان می کردم به خاطر روحیه بیگانه پرستی- برچسب جدیدم- هم ممکن است علاقمند شوم اما نشد. امروز اما اتفاقی قسمتی از یک شعر را در یک کانال بی نام و نشان خواندم. نام شاعر هم نبود. انقدر هم سواد شعری نداشتم که از روی زبان و لحن و سبکش بفهمم شعر از کیست. الان که جستجو ورزیدم فهمیدم که دوباره زبان چرب و نرم سهراب مرا به زندگی بازگردانده:

زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است

فا نو
۲۱مهر
در اتاقم هنوز باز است و صدای تک نوازی پیانو از گوشی تلفن پخش می شود. حتی حوصله خاموش کردن موبایل را هم نداشتم. روی پشت بام نشسته ام. همان دم در. نور اتاقم روی کف پشت بام افتاده. خودم در تاریکی هستم. از دور دست همه جور صدایی می آید. صدای زن، بچه . صدای تلوزیون. صدای نوحه شام غریبان. همه اینها با هق هق خودم ترکیب می شود. برای خودم گریه می کنم. برای موقعیت موقتی که در آن گیر افتاده ام. اشک ها روی یقه ی کاپشن پسرانه ای که به تن کرده ام می چکند. معلوم نشد این کاپشن مال کیست. اول متعلق به برادر بزرگتر بود، بعد سیا، بعد چند وقتی مادرم آن را پوشید و حالا هم کسی جرات ندارد آن را از تن من درآورد. انقدر گشاد هست که جای زیر انداز و کاپشن و پتو را با هم بگیرد. غمی به اندازه یک ماهی قزل آلا توی گلویم گیر کرده و از درون مرا می خورد. بارها برایش عزاداری کردم تا کمرنگ شود اما هربار همانقدر مرا آزار می دهد. گهگاهی احساس می کنم تنهایی شبیه هیولای سیاهی مرا در بغل گرفته.
یک نوحه دیگر به گوش می رسد. به زبان محلی خودمان می خواند. گریه می کنم. سخت گریه می کنم. انقدر بی صدا و شدید گریه می کنم که حتی ماهی توی گلویم هم دردش می گیرد.
فا نو
۱۶مهر

اگر بخواهم از مزایای کارکردن در مغازه پدر بگویم که باید در مدح و ستایش این کار یک کتاب بنویسم اما همین بس که شب ها مسئول شمردن دخل مغازه هستم. دخل یعنی ناموس مغازه. من هم خودم ناموس خانواده. بعد شما فکر کنید ناموس ناموس بشمرد. اول پولها را دسته بندی می کنم. دوهزارتومانی ها همیشه کم هستند. هزاری ها هم همینطور. پنج تومنی و ده تومنی که روزگاری چهره شان برای ما نو و غیر عادی بود متداول ترین نوع اسکناس در دخل هستند. می دانید چه زمانی قلب من به اندازه چند ثانیه فشرده می شود و بعد در میان فضا آزاد می گردد؟ آن هم زمانی که اسکناس های باریک و کوچک پنجاه هزارتومانی را دسته می کنم. هر شب معمولا یکی دوتا از این پنجاه تومانی ها هست. خشک ، آبی - سرمه ای و جمع و جور. یک خاطره قشنگ و ناز در دل پول رایج مملکت گنجانده ام که هربار دلتنگم کند، نوازشم کند، مرا در بغل بگیرد و بالا ببرد و محکم ببوسد...

فا نو
۱۵مهر


قبلا در مورد این انیمه نوشته ام. دلیل آن که باز می خواهم بنویسم چیست؟

بنابه دلایلی که حتما کسانی که این انیمه را دیده اند می دانند من این انیمه را کامل ندیده بودم. یعنی اینکه تا قسمت 25 آن را دیدم و بعد یک گوشه از قلبم یکهو خالی شد. آنقدر این حس تهی بودن بر من غالب شد که نتوانستم به زندگی جدید انیمه عادت کنم. نویسنده مرا شوکه کرده بود. آنقدر در لبه ی مرز خوف و رجا مرا لرزاند که آخر خسته شدم. نخواستم همراه دیوانه بازی های نویسنده این اثر باشم. یک نگاه با دور تند به آخرین قسمت سریال انداختم و تمام( من از این حرکات زیاد انجام می دهم.)

گذشت تا اینکه دیشب  دمای اتاق سرد شد. آنقدر سرد که از خواب پریدم. پتو روی سرم انداختم. سوئی شرت بزرگ و گشاد چهارخانه آبی مردانه را دور خودم پیچیدم. بعد از ماه ها شلوار پاچه بلند پوشیدم و یک پتوی دیگر از توی کمد بیرون کشیدم. ولی باز هم خوابم نمی برد. اینترنت را قطع کرده بودم و فکر عبور از راه پله های سرد و روشن کردن مودم حوصله ام را سر می برد. در ثانی، بالفرض هم روشن می کردم. رفقای نیمه شبی نبودند. امین تهران بود،مرضیه هم. شبنم و راضی هم هفته بعد می رفتند. همه در حال کوچ بودند.

هاردم را برداشتم و مشغول وارسی فولدر ها شدم. دث نوت آنجا بود. هنوز قسمت های باقی مانده دست نخورده گوشه فولدر خاموش و روشن می شد. ادامه سریال حاصل تفکر همان نویسنده ای بود که چیزهایی را به من تقدیم کرد و بعد از من گرفت. تا صبح مشغول دیدن بودم. چیزهایی را فراموش کرده بودم. چیزهایی که مرا می ترساند. جمله ای که وسط انیمه مدام تکرار می شد. حقیقت محضی که مدام یادم می رفت. :«  انسان ها، همه ، بدون هیچ استثنائی ، خواهند مرد.»

هوای اتاق چند درجه سرد تر شد. ندای غریبی در ته گلویم آواز می خواند.

فا نو
۱۴مهر

خب از غیبت من می شود راحت فهمید که دوباره شرایط جدیدی پیش آمده و من داشتم خودم را با آن وفق می دادم. قضیه این است که کلاس زبان و داستان و انیمیشن و هرجور کلاسی که فکرش را کنید تمام شد. ارشد آزاد قبول شدم. طی یک خلوت با خودم و مشورت بسیار زیاد با خودم، تصمیم گرفتیم(من و خودم) ارشد آزاد را نخوانیم.

یک وقفه دو هفته ای ایجاد شد. من کاملا بی کار بودم. مطلقا بی هیچ فعالیتی. نمی دانستم دقیقا چکار کنم. تلاش کردم یک داستان کوتاه پر هرج و مرج را بنویسم. بی نهایت زور زدم ولی خلوت و بیکاری می آمد و وسوسه ام می کرد که بیشتر بخوابم، بیشتر فیلم ببینم بیشتر بروم بیرون الکی بگردم(از این قسمت آخری پشیمان نیستم). آخر هفته خبری آمد. استاد عزیز خبر داد که من جزو 5 نفر قبول شده در آزمون جامع هستم و جزو 5 نفر برتر. هنوز نتایج به درستی اعلام نشده بود که پدر تصمیم گرفت مرا سر کار ببرد. خیلی جدی و محکم. یک میز بزرگ توی مغازه ابزار فروشی گذاشت. درست وسط مغازه. کلی ماژیک و خودکار و مداد ودفتر و دستک هم گفت بخرم. بعد من مسئول پیدا کردن میزان نسیه هر کس شدم. برای بدهکاران حساب باز کردم و با دقتی بی کران مشغول حسابرسی شدم. با ماژیک ها اسم هایشان را رنگی می کردم. پولهای دریافتی سبز. پول های کسر شده نارنجی. بدهکاران صورتی. بدهکاری های پرداخت شده بنفش.

چون قبلا سابقه دیوانه بازی درآوردن را داشتم برادرها و پدرم اذعان داشتند که عجله ای در وصول پول ها نیست. خوب بخور، خوب بگرد، هروقت حوصله ات سر رفت بیا جنس بفروش. آچار جغجغه ای، آچار شلاقی، واشر، بست، نوار تفلون، سیم بوکسل. محیط ابزار فروشی کاملا مردانه است. خیلی ها تا مرا آنجا می بینند جا می خورند. سراغ ابوی و اخوی را می گیرند. بعضی ها سرخ می شوند. یکی دو تایشان حتی به روی خودشان نیاورند من به آنها سلام کردم. منتظر ماندند و آنقدر حضور مرا نادیده گرفتند تا برادرهایم بیایند. خلاصه که خیلی جامعه برای پذیرش حضور زنان آماده است.

کار موقتی من کاملا وقتش آزاد است. اجازه دارم هرروز بعد از ظهر یا صبحی که خواستم بروم سراغ فعالیت های دلخواهم. به شرط اینکه یک نصف روز را حتما سر کار باشم. بخاطر همین سه شنبه به نمایشگاه تصویرگری کودک ماتیاس آدولفسن رفتم. روز افتتاحیه بود و آقای آدولفسن (صاحب آثار) هم حضور داشتند. منتها کسی خبر نداشت و جمعیت کم بود. دوست خبرنگارم سعی کرد مصاحبه کند اما زبان بلد نبود. من وظیفه مصاحبه را برعهده گرفتم. تا به خودمان آمدیم دیدیم مصاحبه از کفمان رفته. مشغول درد ودل شده بودیم. او از ترک کردن رشته معماری گفت و من از شهرسازی و خیری که از آن ندیدم. دوستم شاکی شد که تو مصاحبه را شخصی نکن. آقای آدولفسن خودش اما آدم خونسرد و منطقی ای بودو خیلی صادقانه و بی بهانه در مورد مسائل حتی شخصی حرف می زد. مثلا اینکه در اغلب تصاویر خودش حضور دارد. یا زنی که کنارش هست همسرش است و یا اتاق های به هم ریخته متعلق به دخترش هست.

خلاصه که شاید خبرنگار، مترجم یا حسابدار خوبی نباشم و هنوز هم تدریس زبان و چاپ کتاب یا شهرسازیگری را شروع نکرده باشم(اگر این آخری وجود داشته باشد) اما بی نهایت می توانم ادای همه این مشاغل را دربیاورم. می دانید جذاب چیست؟ اینکه فردا می روم اولین حقوقم را از کار مورد علاقه ام کسب کنم. از قصه گویی برای کودکان. با پول که برگشتم همه تان را می خرم.

پی نوشت: امروز نقد کتاب ملکوت بهرام صادقی بودم. در یک کافه. استادمان داشت یافته های خودش را با شاگردانش مطرح می کرد که ناگهان کافه چی استاد داستان از آب در آمد. یک تفسیر جانانه از کتاب را به زبان ساده گفت. من از صبح با چشم هایی خیره به در و دیوار دارم در مورد ملکوت دوباره و دوباره و دوباره فکر می کنم.

پی نوشت دو: استاد جانم گفت در آزمون استخدامی زبان شرکت کنم. هم چنین به هرکدام از همکلاسی های سابقم رسیده خبر دیپلم گرفتن من با بهترین نمره را داده. شما بگویید نباید شیفته چنین استادی شوم؟

فا نو
۰۵مهر
 فارغ التحصیل بودن در شرایط من، یعنی این که هر ننه یا بابا قمری تلاش می کند برایت مسیر تعیین کند. حتی کسانی که از بیرون شبیه احمق ها به نظر می رسند. مشکل این جاست که هرکس روحیه متفاوت و شرایط فکری و اجتماعی و اقتصادی متفاوتی دارد و ممکن است مسیر او هزار بار با مسیر دیگری فرق داشته باشد. نمی شود فرمول درس درس کار یا درس کار درس یا درس درس درس مرگ را برایش تعیین کرد. امشب رفته بودم پیش زیراکسی محله مان. من معمولا پیش زیراکس محله نمی روم چون ته پاساژ است و من ترجیح می دهم از مغازه هایی خرید کنم که لب راه هستند یا دَمِ پاساژ. اینجور مغازه ها معمولا کرایه بیشتری می دهند و ماندگار تر هم هستند. مغازه های داخل پاساژ بعد از سه چهارماه مایه و سودشان با هم نمی خواند و قید همه چیز را می زنند. مادر اما اصرار کرد که برویم پیش زیراکسی محله مان که آشنا و همشهری است. رفتیم. نزدیک بود وسط حرفهایش التماسش کنم، تمام پولهای توی کیفم(که سه چهارتومن بیشتر نبود) را جلویش بریزم تا ساکت شود. اول از همه چون مادر پیش او در مورد کلاس زبان من گفته بود شروع کرد انگلیسی حرف زدن. کلمات ساده با لهجه. من فارسی جوابش را دادم. اصرار کرد که انگلیسی جواب بده. می دانید من انگلیسی حرف زدن بیرون از کلاس زبان را دوست ندارم. غیر از وقتهایی که هیچ زبان مشترک دیگری با مخاطبم نداشته باشم. بعد از من پرسید هدفت چیست. چندتا هدف احمقانه و مسخره گفتم که خودم خنده ام گرفت. مگر می شود آدم هدف های بزرگش را توی  دستش بگیرد و به هر غریبه ای بگوید. گیر داد که برو نظام مهندسی، برو شهرداری، برو دم در شرکت های بزرگ التماس کن که به تو کار دهند! خندیدم. حتی مادر هم خنده اش گرفت. بعد اصرار کرد که بروم و در دانشگاه فرهنگیان ریاضی بخوانم و در آموزش و پرورش شاغل شوم. آخر کار هم ازمن خواست بروم مدرک تورلیدری بگیرم و تور بگردانم. شما فکر کنید، من که همیشه ته و توی اتاقم می چپم و عکسهای ونیز و آمستردام و رم و پاریس را هم با احتیاط نگاه می کنم یک تیم دنبال خودم راه بیندازم این طرف و آن طرف. تصورش خنده دار است.
بعد از من خواست بروم اتوکد یاد بگیرم. حتی به خودم زحمت ندادم بگویم حدود ده پروژه را با اتوکد بستم. گفتم چشم. گفت فوتوشاپ هم یاد بگیر. گفتم چشم. گفت سه بعدی هم یاد بگیر. چشم. سیویل راهسازی هم یاد بگیر. چشم. شروع کن یه زبان دیگه هم یاد بگیر. چشم. شروع کن به تدریس انگلیسی . چشم.موقع خداحافظی - وقتی که به زور برگه هارا از دستهایش جدا کردیم-گفت که به همین فوق دیپلم قناعت نکن. مادر بُراق شد. حتی سعی نکردم از لیسانسم دفاع کنم. چشم. مادر ناراحت شد. گفتم مهم نیست. به این فکر کن که من بعد از یکسال چقدر نسبت به نظرات آدم ها بی اعتنا شده ام. نگاه کن مادر، ببین چقدر خوشحال ترم. ببین زندگی را چقدر نرم و آهسته پیش می برم. به قول استاد مرادیان جوری که سی سالگی راحت می توانم بمیرم. بی حسرت، بی آرزوی دور و دراز، بی هیچ شعر یا داستان نیمه کاره ای... بی آنکه آدم ترسو یا بیچاره ای باشم، یک نفر که شبیه خودش زندگی کرد و مرد...

فا نو