موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۱۷ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰آبان

مامان بزرگ مرا سفت توی بغلش گرفته بود. کنار دیگ نذری نشسته بودیم.خودم را لوس کردم، به او گفتم که مادرم مرا نمی بوسد بغل نمی کند. مادر بزرگ کنج پیشانی ام، انگشت کوچک دستم و حتی چانه ام را بوسید و تمام مدت مرا تنگ توی بغلش گرفت. بعد به من گفت که از همان چندماهگی فهمیده بود من از این بچه های بغلی هستم. منتها همان موقع ها هم زیاد گریه می کردم چون مادرم اهل لوس کردن بچه نبود.

مادر بچه شده بود، دور دیگ بالا و پایین می پرید و مدام از مادربزرگ می پرسید که این را بریزم؟ چقدر دیگر غذا را بردارم؟ کی گوشت را اضافه کنم؟ با خودم فکر کردم پنجاه و یک سالگی سنی نیست که از مادرت سوال بپرسی ولی مگر نه اینکه همه ما با دیدن مادرهایمان بچگی می کنیم؟

فا نو
۲۹آبان
توی اتوبوس نشستم روبروی در ورودی، کنار زنی که چادرش را کشیده بود جلویش تا کسی متوجه غذا خوردنش نشود. هوا خنک بود و لرزان. اینجور وقتها که هوا کمی نمناک است و باد ذره ذره می وزد انگار که بخواهد با سرانگشتش موهای دختری را نوازد کند، هوا لرزان می شود. یعنی ته دل مرا مثل سیم های یک تار می لرزاند. باد دوباره دست کشید روی سیم های نازک خیال و ردیف ردیف برگهای نارنجی و قهوه ای سوخته را رقصاند. یکیشان که معلوم بود نمی خواهد مثل بقیه برگها بمیرد چند تا پیچ و تاب جهت دار زد و وارد اتوبوس شد، کنار در افتاد. خم شدم برداشتمش و گذاشتمش لای کتاب « تاویل ملکوت»، گوشی را برداشتم لیست آهنگ هارا زیر و رو کردم، رستاک گوشم را بوسید:« پاییز سال بعد».
فا نو
۲۸آبان

تاحالا سرکلاسی نبودم که اکثریت آن مذکر باشند. معمولا در کلاس هایی که من شرکت کرده ام تعداد خانم ها بیشتر بوده و طبعا جو کلاس هم متفاوت تر. عادت هم ندارم به اینکه مدام یکسری سوالات احمقانه را باصدای بم بشنوم. با این حال کلاس جدیدم را دوست دارم، چون قرار است دروس متفاوتی را درمورد تدریس زبان یاد بگیرم. دلم می خواهد روزهای فرد وقتی ساعت یازده شب به خانه برمی گردم همه اعضای خانواده را تک به تک در بغل بگیرم....

فا نو
۲۵آبان

بعدا برای بچه ام تعریف خواهم کرد، اینکه پاییز سال 1395 چه شکلی بود. اینکه مثل همیشه لباس های جدید مد شده بود و من نه وقت و نه پولش را داشتم که بخرم، پس با همون پالتو قدیمی تمام چهارباغ رو قدم زدم تا به پل رسیدم، بعد با دوستانم رفتیم نزدیک بستنی فروشی همیشگی. اینکه هوا خشک و سرد و آلوده بود و می توانستم سیاهی دود را حتی توی سفیدی بستنی وانیلی ببینم. از بستنی شکلاتی تلخ، آفتاب غروب قشنگ، ماهی که هجده سال بعد این شکلی میشود، از رفقایی که نصف بیشترشان ازدواج کرده بودند... از چرکی که روی شهر نشسته بود، از بارانی که نباریده بود، از برگ های خشکی که کف رودخانه خشک می ریختند. از این که ما روی تن مرده شهر جوانی می کردیم...همه این ها را تعریف می کنم...

فا نو
۲۱آبان


من نمی توانم ترتیب سریال دیدنم یا منطق کتاب خواندنم را حالی بقیه کنم. اینکه یکباره تصمیم می گیرم جیمز جویس بخوانم فقط به خاطر این بود که توی قفسه کتابخانه یک ترجمه خوب از «دوبلینی ها» پیدا کردم و اینکه تصمیم گرفتم Person of Interest ببینم کاملا مربوط به این است که سرماخورده ام و گوشه خانه افتاده ام. از طرفی حوصله سریال های شاخ با یک موضوع یک پارچه را ندارم. سریال مظنون یا Person of Interest فیلمنامه قدرتمندی دارد و ایده ای بکر. هر قسمت تنوع و ویژگی خودش را دارد و از طرفی صحنه های خشن جنسی یا عاشقانه های منگل وار را ندارد از طرفی آنقدر ها هم سنگین نیست که بعد از دیدن آن به عنوان یک نویسنده بعد از این افسردگی بگیرید.

 بی خیال سریال، برنامه این هفته کلاس شخصیت فیلم فارست گامپ است. ای جان!

فا نو
۲۱آبان

توی سالن پشت در یک کلاس ایستاده بود، یک چشمش به کلاس پر از دانش آموز بود و یک چشمش به حیاط. ممتحن خوبی نبود. چون یکباره از پشت در سبزرنگ شیشه ای نگاهش قفل شد روی من. دستش را بالا آورد و انگار که چیزی را توی هوا پاک می کند آن را تکان داد. منتظر بود ببیند آشنا هستم یا اینکه غریبه. دستم را بالا بردم و مثل یک چراغ چشمک زن آن را باز و بسته کردم. خندید. از آن فاصله سرش را تکان داد و دست توی هوا چرخاند که یعنی:« اینجا چکار می کنی؟» بعد کلافه شد و هی بادست اشاره کرد که بیا اینجا.

رفتم پشت در شیشه ای . در زدم، منشی قفل در را باز کرد و از من خواست که تا پایان امتحان منتظر بمانم. گفتم که دانش آموز نیستم و معلمی که پشت سرش ایستاده با من کار دارد. وقتی منشی را دور زدم او دیگر در کلاس را بسته بود. انگار نه انگار که ممتحن آن کلاس است. خندید:« خوبی؟ اینجا چکار میکنی؟»

- نمیدونم، شبیه بومرنگ شدم، هرجا میرم آخرش از اینجا سر در میارم.

- خوبه دیگه، هرچی بیشتر بیای به نفع ما.


فا نو
۱۹آبان
18 آبان ، تمام مدت یک نفر فکر می کرد که من از دست او ناراحت هستم. به خاطر همین مدام تکست می داد و سوالات بی ربط می پرسید به هوای این که سر صحبت دوستانه دوباره باز شود و مطمئن شود که من از دست او ناراحت نیستم. اولش گمان می کردم که او بعد از مدتها تصمیم گرفته رابطه دوستی را صمیمی تر کند ولی بعد متوجه شدم که این نوع پیام فرستادن از حالت عادی خارج شده و بالاخره علت را از او پرسیدم.

ناراحت نبودم. به خودش هم گفتم. گفتم که هیچ رنجشی از او به دل ندارم. پرسید یعنی کار دیروزش اشتباه نبوده. گفتم نه. حقیقتا کار بدی نکرده بود. یعنی می شد به طور نسبی گفت که کارش متوسط بود. از دیدگاهی اشتباه و از دیدگاهی دیگر منطقی. اما من همیشه توقعاتم را بر اساس شخصیت ها تنظیم می کنم. شخصیت او به گونه ای بود که امکان نداشت هرگز رنجش بزرگی را برای من بوجود بیاورد با این حال زمانی که با هم بودیم او شنونده خوب، ساکت و فهمیده ای بود. بخاطر همین می توانستم خیلی اشتباهات کوچکش را ببخشم. او معمولا تکست هارا جواب نمی دهد. تلفن ها را روی دیگران قطع می کند و متن های ادبی سنگین و طولانی و خسته کننده ای مدام درمورد شکست های عشقی اش می نویسد. من نمی توانستم به خاطر اینکه با من دوست است(ولو چند سال) شخصیت اصلی او را تغییر دهم. تصمیمی هم برای این نداشتم. بارها شده بود که داستان هایم را برایش فرستاده ام، جوابی نداده، چند هفته بعد اتفاقی او را دیده ام و نقد جانانه و راهگشایی به من گفته.
وقتی به او گفتم که من بابت اینجور چیزها هرگز ناراحت نمی شوم، خندید. واقعا ناراحت نمی شوم. می شود در این جهان نسبی خیلی اتفاقات را بخشید به خاطر مسائل بزرگتر.
فا نو
۱۴آبان

من الان گیج ترین شخصیت این حول و حوش هستم. به مثال های زیر توجه کنید:

برای کلاس شخصیت پردازی باید فیلم فهرست شیندلر را می دیدیم. حقیقتش این است که این فیلم را بارها نصفه و نیمه دیده بودم اما هربار وسط کار حوصله ام سر می رفت یا اعصابم خورد می شد. از آن جا که رامش دی وی دی فیلم را گم کرده بود و کلاس صبح زود برگزار می شد مجبور شدم ترافیک اینترنت را به فنا بدهم و فیلم را دانلود کنم. نشستم و با دقت تمام فیلم را که سه ساعت و ده دقیقه بود دیدم. وسط فیلم مجبور شدم برای بار دوم شام بخورم و چندبار نکته های مربوط به فیلم را یادداشت کنم که فردا یادم نرود. از آن جا که تحت تاثیر شخصیت آمون گات قرار گرفته بودم قسمت های مربوط به او را دوباره نگاه کردم. چقدر خوب این مرد عوضی بازی در می آورد. ساعت چهار و نیم به زور خوابیدم چرا که صبح ساعت هفت باید راه می افتادم. فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟

صبح ساعت هشت و نیم با تماس همکلاسی ام بیدار شدم. همکلاسی ام خبر داد که کلاس کنسل شده و حال استاد اول صبح بد شده. بهرحال که من وسط رخت خواب بودم و اگرهم حال استاد بد نمی شد نمی توانستم طی ده دقیقه مسیر یک ساعت و نیمه کلاس را طی کنم. وسط خواب و بیداری گفتم :« چقدر بد» نگاهی به ساعت کردم و ادامه دادم:« حیف شد، ممنون که خبر دادی».

دومین مثال از اولی بدتر است. حین دیدن فیلم فهرست شیندلر مدام با خودم فکر می کردم که اگر به جای استرن من حسابدار شیندلر بودم جفتمان را یحتمل به تیر می بستند. حتی ممکن بود آمون گات را هم به کشتن می دادم و هرچه هم نسل و هم کیش و دور و وری دارم. چرا؟ چون من شاید مزخرف ترین حسابدار این مرز و بوم باشم. تمام این ماه یک صفر اضافه جلوی مبلغ چک پدرم نوشته بودم و پدرم مدام فکر می کرد جای هشتصد هزارتومان یک چک هشت میلیونی دارد! یعنی امشب که معلوم شد اشتباه از من بوده مهر پدری مانع از به قتل رسیدنم شد.

سومین مثال، آیا واقعا مثال دیگه ای هم لازمه؟

خیله خب، طرف از من پرسیده که «پرزانته روز یکشنبه آماده است؟» جواب من:« آره باو، برای پایان نامه پرزانته زیاد داشتم، این برام کاری نداره» طرف:« میشه پرزانته رو ببینم؟» من:« نه مال پایان ناممه هنوز آماده نیست»

بیایید با هم به من بد و بیراه بگوییم:)

فا نو
۱۴آبان


زندگی کردن مثل هیچ کس، غرق شدن به شیوه خودم

فا نو
۱۲آبان


یکی از زیباترین دیالوگ های سال نه اصلادهه توسط مادرم همین چند دقیقه پیش گفته شد.

مادر: یه پنجاه هزارتومن پول بده به من .

پدر: پنجاه تومن میخوای چیکار؟

مادر: میخوام دیگه...بالاخره به دردم می خوره.

مادر می توانست حدود یک میلیون جمله دیگر به جای این یک جمله بگوید.

فا نو