موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۶آذر

یک مشکلی که من همیشه در زمینه صحبت های کاری و درسی و دوستانه با جنس مخالف داشته ام این است که آن ها یک مرتبه مرزهای صمیمیت را در می نوردند. مثلا بابت اینکه به آن ها جواب سلام داده ای، یا شماره تلفن تو را به خاطر گروهی، کلاسی، موضوعی دارند، یا اینکه حداقل یکبار بخاطر کلاسی، انجمنی کنار آن ها نشسته ای احساس می کنند هر طور که می خواهند می توانند با شما رفتارکنند.

این طور می شود که سعی می کنند دست بدهند. دستشان را بی جواب بین زمین و هوا می گذاری. سعی می کنند شوخی رکیک کنند. به شوخی شان نمی خندی و نشان می دهی که به تو برخورده. به تو توهین می کنند، خاطرنشان می کنی که حتی دوستان صمیمی چندساله ات هم این طور با توبرخورد نکرده اند. سعی می کنند جوک زشت تعریف کنند،  حرفشان را می بُری، که یعنی دهانت را ببند برادر(فرضی).

همه این حماقت ها در برخورد با یک نفر برای من پیش نیامده. معمولا همیشه بوده اند افرادی که مرا از صحبت کردن پشیمان کنند. ولی واقعا، در محیط کاری و آموزشی و فرهنگی این همه خاطرنشان کردن و خط و نشان کشیدن ضروری است؟ نمی توانند تصور کنند که این برخورد احمقانه و کودکانه شان چقدر تصویر همجنسانشان را نابود می کنند؟


فا نو
۲۳آذر


دیگه از دیدن تریلرش خسته شدم. ای فیلم تو را چه می شود؟ زودتر لو برو...

فا نو
۲۱آذر

همه چیز از آن موقع شروع شد که ما تصمیم گرفتیم یک دوچرخه جدید بخریم. دوچرخه قبلی را ده سال پیش یکی از قوم و خویش ها قرض گرفته بود و بعد تا ابد ما آن را ندیدیم. داداش تصمیم گرفت دوچرخه بخرد و ماهمه تشویقش کردیم. وسط راه که داشتیم دوچرخه را به خانه می آوردیم به برادرم گفتم  دوچرخه را زمین بگذارد تا من با چرخ به خانه بیایم. برادرم با حیرت گفت که مگر تو بلدی؟ گفتم آره. تعجب کرد:« کِی یاد گرفتی؟» هیچوقت مرا پشت فرمان دوچرخه ندیده بود. گفتم که وقتی بچه بودم با دوچرخه قوم و خویش و بچه همسایه ها قایمکی یاد گرفتم. بازهم به من اعتماد نداشت. چرخ را زمین گذاشت. چندبار دورش چرخیدم تا ببینم از کدام طرف راحت تر می توانم سوارش شوم. بعد رکاب را تنظیم کردم و شروع کردم به پا زدن. برادرم با ماشین پشت سرم آهسته و آرام آمد. می ترسید هول شوم، تعادلم را از دست بدهم یا درست ترمز نکنم. بلند شدم روی زین ایستادم و شروع کردم به پا زدن. برادرم هم گاز داد و من را با مسیرم تنها گذاشت. به میدان خودمان که رسیدم چندبار دور زدم. برادرم پدرم را صدازد. پدر آمد و هردو مرا نگاه کردند. هیچوقت نفهمیدم اجازه دارم دوچرخه سوار شوم یا نه. من میدانستم خیلی کارها برای من منع است. دختر بزرگ تر بودم و دلم نمیخواست کسی به من بگوید چه کارهایی را نباید انجام دهم. انجام میدادم اما دور از چشمشان. هیچوقت نشد از او بپرسم بابا نظر تو درمورد این که من سوار دوچرخه شوم چیست. پیاده که شدم برادرم گفت:« من نمیدونستم بلده» پدرم خوشحال بود. واقعا انتظار نداشتم خوشحال باشد. گفت:« از کجا یاد گرفتی؟»  به آن دوره پر از ترس و استرس 4 ساله بین 10 تا 14 سالگی گفتم:« بچه که بودم» دوره ای که نپرسیدم و نمیدانستم درست است یا غلط. فقط می دانستم هیچ دختری توی فامیل ما دوچرخه سوار نمی شود. ولی بابا خیلی راحت گفت:« خب اومدنه یه زین دخترونه هم می خریدی.»چرا من ازت نپرسیدم؟ چرا به تو فرصت ندادم؟ چرا به خودم و خودت ها وقت ندادم خودش را نشان دهد. چرا تا وقتی که موزیک پاپیون پخش نشد نفهمیدم تو هم عاشق این فیلمی و چهاربار رفتی سینما و این فیلم را دیدی و اگر پایش بیفتد یکبار دیگه پای ال سی دی می نشینی و فیلم را با من می بینی؟ چرا من انقدر تورا کم و آهسته کشف می کنم؟چرا از ترس نه شنیدن ها، ترجیح دادم هیچ چیز نشنوم و در عوض، تورا نشنیدم...
+ آهنگ "قهرمان" سینا حجازی را به طور قانونی از یک جا دانلود کنید و گوش دهید.
فا نو
۱۵آذر
و شما هرگز نخواهید دانست...
آن 598 پُست که به صورت پیش نویس نوشته شده راجع به چیست...
(ستاد جذاب کردن مطالب وبلاگ)

فا نو
۰۶آذر
یک روز باطل را کامل کنید.
یک روز باطل با بی برنامگی شروع می شود. با بی میلی، عقده ای بازی و بیشعور بازی ادامه پیدا می کند. با بی اهمیتی به افراد مهم زندگی قوت می گیرد و آخر کار، درست وقتی که فکر می کنید بروید یک نفر را ببینید بلکم روزتان کامل شود، آن یک نفر نیست. می خواهید کار مفیدی کنید؟ زنگ بزنید به یک نفر تا از او اطلاعات بگیرید، اطلاعات جدید تمام برنامه های زندگی شما را به هم می ریزد...
بعد یک دعوای مسخره، یک نتیجه مسخره و یک قهر مسخره شکل می گیرد و روز باطلتان آماده است. نوش جان!
فا نو